میرزاده خاتون


شب،  وقتی صدای چرخیدن جوجه توی تختش بیدارم می کنه ، بغلش می کنم. میارمش کنارم. تن داغ و کوچولوش بین دستهای من. دستهای گرم و داغش روی تن من. نمی تونم توصیف کنم این احساس رو. اگه نزدیک صبح باشه، اگه بیدار باشم ، نگاه می کنم به چشمهای بسته‌ش و شیر خوردنش. نگاه می کنم به دستهای کوچولوی متجاوزش. این دستها به خلوت زندگی من تجاوز کردن! به خواب شب‌های من ، به استراحت روزهای من ، به زندگی اجتماعی من ، به خلوت زندگی زناشویی من...و من عاشقانه این دستها رو دوست دارم. من این دستهای کوچولو و خیلی خیلی داغ رو که شبونه روی بدنم سر می خوره دوست دارم. شیر خوردنش که تموم می‌شه متجاوز عزیزِ من غلت می زنه و  می خوابه. و من گیج عشقِ عجیبم بیدار می مونم و به صدای نفسهاش گوش می‌دم.

بعد از دیدن این صفحه از وبلاگ هولدن ،من بعنوان کسی که در گذشته آدمِ فیلم‌بازی بوده ، رسالت خودم می‌دونم که بیام چندتا از کارگردانهای مورد علاقه‌م رو معرفی کنم بهتون ! :b


کوبریک: برعکس خیلی ها من فکر می‌کنم کوبریک اصلن هم عجیب و غریب نیست. خیلی هم آدم نرمالی بوده: b کارگردان فقید وسواسی سینما، همه‌ی کارهاش شاهکاره.  ولی من غلاف تمام فلزی، درخشش و چشمان بسته رو بیشتر از بقیه دوست دارم. چشمان بسته درواقع آخرین ساخته‌ی کوبریکه که منجر به جدایی نیکل کیدمن و تام کروز شد(الان که دارم بیشتر فکر می‌کنم خیلی هم نرمال نبوده : b )


تارکوفسکی: این کارگردان روسی به معنای واقعی کلمه هنرمنده‌. یعنی از هنر استفاده کرده برای نشون دادن آلام روحی بشر. اگه از فیلمای سمبلیک، روانشناسانه و پر معنا خوشتون می‌یاد،استاکر تارکوفسکی رو از دست ندید که بی نظیررررره. و البته سولاریس هم پیشنهاد بعدی منه.


تیم برتون: ایشون هم نابغه‌ی سینمای فانتزی هستن. خلاقیت و قوه‌ی تخیل بی‌نظیری داره. بین فیلمهایی که ساخته من هنوزم سیاره میمونها رو بیشتر از بقیه دوست دارم. سویینی تاد و فیلم آخرش،خانه بچه های عجیب هم فیلمهای جالبی هستن. 


برگمان: نوشتن درباره ی فیلم‌های برگمان سخته. فقط می‌تونم بگم انقدر هنرمندانه ذهن آدم رو درگیر خودش می کنه که دلت می‌خواد فیلمهاش رو بارها و بارها ببینی. فریادها و نجواها رو پیشنهاد می‌کنم ببینید و همینطور آخرین فیلمش،ساراباند که فوق‌العاده‌ست.


فینچر: نابغه ی ساختن فیلمهای دلهره‌آور و میخ‌کوب کردن مخاطب! فایت کلاب رو که دیدین؟اگه ندیدین نصف عمرتون به فناست (;  اگه اون رو دوست داشتید هفت رو هم ببینید. عمیق ترین فیلم فینچر بدون شک فیلم هفته.



فعلن همینا تو ذهنم بودن اگه باز یادم اومد به پست اضافه می‌کنم :)

کارگردان مورد علاقه‌ی شما کیه؟


می شه یه نگاه تو رو برگردونه تا پله های دانشکده و همونجا نگه‌ِت داره؟ امیر ،تو هم یادته؟ چقدر جوون بودیم. چقدر خام. چقدر شاد. یادته؟ همون پله ها که روش می نشستیم و کارهای هرروز رو برای هم تعریف می‌کردیم‌. صدای خنده‌هامون می‌پیچید تو راهروی بخش ها. آخر سر هم برامون حرف در آوردن. به همه چی می‌خندیدیم. با ساده لوحی کسی که فکر می‌کنه می‌دونه زندگی چیه. زندگی چی بود اون روزها امیر؟ روزی که فردا می شد به سرعتِ دیروز؟ ابری که روی خورشید رو می گرفت؟ 
تو از گذر زمان نوشتی. من دلم می خواد با تو یه‌بار دیگه به پله های دانشکده برگردم. دلم می خواد با تو نگاه کنم به نوزده سالگیم. یه بار دیگه....
نشسته‌م نگاه می کنم به تو. مثل اون روزها نیستی. نگاه می کنم به خودم. مثل اون روزها نیستم. می بینم که چه زیبا شدیم. چه عاقل. می بینم که خامی‌ها رفتن و جای خودشون رو دادن به این شیرینیِ جا افتاده دلچسب. می بینم که زن شدم. مرد شدی. پدر و مادر شدیم. می بینم که دیگه بچه نیستیم. ولی هنوزم می تونیم با هم بخندیم به کوچیکترین و مسخره ترین چیزهای دنیا. می بینم که هنوز نوزده - بیست ساله ایم . هنوز. خوشبختی رو همین جایی که هستیم حس می ‌کنیم. همین جا که عشق هست. بچه هست. نور هست و سی سالگی هست.

امیر، می‌آی با هم به نوزده بیست سالگی برگردیم؟ خیلی حرفها هست که باید به اون دختر و پسر عاشق بگیم. شاید باید به اونا بگیم که اینقدر دل‌شون شور آینده رو نزنه. شاید باید به اونا بگیم که بالاخره به هم می‌رسن. شاید باید به اونا بگیم که یه روز ، ثمره‌ی عشقشون،جوجه‌ی قشنگشون، رو در آغوش می‌گیرن. شاید باید بهشون بگیم که دست همدیگه رو محکم بگیرن برای تمام این سالهایی که می‌ره. آروم زمزمه کنیم تو اون گوشهای سر به هوا. شاید باید به اونا بگیم که بهشون فکر می کنیم تو سی سالگی. و به عشق.

 +عنوان شعری از فروغ فرخزاد

دراز کشیده کنارم. پاهای کوچیکش رو بلند می کنه و محکم می کوبه به تشک.  غلت می زنه روی شکمم و صورتش به صورتم می‌چسبه. نفسش رو بو می کنم و مست می شم. می بوسمش. کتابی رو که می خونم کنار می‌ذارم و فکر می کنم که هرگز هیچکس نمی‌تونه به اندازه‌ی من دوستش داشته باشه. می دونم که این حقیقت داره. حالا که مادر شدم این رو می‌دونم. یادم می‌یاد روزهای تند عاشقی رو که فکر می کردم هرگز زنی نمی‌تونه این اندازه که من امیر رو دوست دارم، دوستش داشته باشه. فکر می کردم که این حقیقت داره. حالا ولی می‌دونم که اشتباه می‌کردم.  زنی هست که بیشتر از من دوستش داشته؛ مادرش. ‌
شاید الان دارم برای اون زن دیگه می نویسم. اون زنی که روزی پسرم رو در آغوش خواهد گرفت و نخواهد دونست که من چطوری برای لحظه لحظه‌ش عاشقانه انتظار کشیدم. به دنیا اومدن. اولین خنده. تکون خوردن. حرکت کردن. غذا خوردن. دندون درآوردنهای بی پایان. راه رفتن. عشق .عشق. عشق. اما اون زن حتمن فکر می‌کنه که پسرم رو بیشتر از من دوست داره. بذار فکر کنه که حق با اونه. منم روزی همینطور فکر می‌کردم و با این فکر ،عشقم رو تو قلبم به بالاترین جایگاهِ هستی رسوندم و امیر رو از هرکسی بیشتر دوست داشتم..دارم. 
اون زن هم روزی مادر خواهد شد. اونم اون روز حقیقت رو خواهد فهمید. 

معمولن به وبلاگ خودم سر می زنم و نگاه می کنم که مردم با چه جستجوهایی به خونه‌ی من میان. باورتون می‌شه یکی اومده اینجا با جستجوی کلمه «لیس» حالا اینکه هدفش از «لیس» چی بوده بماند. هر چی دیده تو وبلاگ من جذبش کرده که بیاد سر بزنه! خدا به خیر کنه. بقیه‌شم نمی گم چون دیگه خیلی بی ادبیه!
از  خودم چه خبر؟ کتاب «زن سی ساله» انوره دو بالزاک رو خوندم. دیدم چه حیله گری‌ها و عشوه گری‌ها در یه زن سی ساله هست که من بی خبرم. «سی سالگی اوج زیبایی زنانه است.» الان کتاب دستم نیست که بنویسم ولی وقتی کتابش رو خوندم فهمیدم که خیلی باید مارمولک باشم! کتاب «ماشاالله خان در بارگاه هارون الرشید» رو خوندم که کرکر خنده بود و مُردیم از خنده ( الان امیر داره می‌خونتش و دوباره با هم می‌خندیم)، کتاب «هنوز آلیس» رو جسته گریخته خوندم و هنوز بیشترش مونده. کتاب «هویت» و یه کتاب روانشناسی«نیمه تاریک وجود» رو تو نوبت دارم. باورتون میشه تقریبن تو تاریکی کتاب می خونم؟ شبها که توی تخت دراز می کشم و منتظر خوابیدن کیان هستم با نور کمی که از دستشویی میاد کتاب می خونم. همین روزا روشندل می‌شم برای این اعتیاد مزمنم! نه از کتاب می تونم بگذرم نه به خاطر این آقا می تونم چراغ روشن کنم!!
چند وقتیه که موقع خوابیدن بیهوش می‌شم و یه کارهایی ازم سر می‌زنه که خودم بی‌خبرم. شمال که بودیم به عادت همیشگیم که دو طرف تختم پُره،کیان رو خوابوندم طرف چپم که باز بود و بچه رو توی خواب انداختم رو سر باباش که پایین تخت ما خوابیده بود!
دیشب امیر بخاطر سرماخوردگی توی اتاق کیان خوابیده بود و من و کیان روی تخت تنها بودیم، نصفه شب بیدار شدم و دیدم که کیان بدون پتو و لحاف خوابیده لبه تخت و یه دستش هم آویزونه. یعنی اگه فوتش می کردم می افتاد پایین! به امیر گفتم امشب برگرد سر جات! ترجیح می‌دم سرما بخوریم تا اینکه نصفه شب کیان پخش زمین بشه!!

از اواسط شهریور طرحم شروع می‌شه و باید برگردم به محیط دانشگاه،البته این‌‌بار بعنوان استادیار. وقتی به برگشتن به سر کار فکر می کنم دلم می‌گیره. وقتی به خونه نشینی فکر می کنم دلم می‌گیره. وقتی به این روزهایی که اینقدر تند تند پرواز می‌کنن فکر می‌کنم دلم می‌گیره. اواخر پاییز، وقتی کیان یه سالش بشه من تو شهری که اون موقع دودی و کثیف شده باید هر روز بچه‌م رو بسپرم به پرستار و راه بیفتم پی زندگی. اگه این کار رو نکنم چی می‌شه ؟ همین چیزی که الان شدم : یه زنی که از غم دوریِ کامپوزیت و آمالگام قاطی کرده! d: نه همون بهتر که برم سر کار…. یه روز کیان بزرگ می شه و پلی‌استیشنش رو 100 در 100 به من ترجیح می‌ده!
***
+حالا بجای پلی‌استیشن نگفتم دوست دختر! فعلن ظرفیش رو ندارم !! D:
***

از جوجه بگم؟ خوبه. این روزها شیطونی رو از حد می‌گذرونه،خونه ما شکل مسجد شده همه میز ها رو به کنار سالن کشوندیم و روشون رو هم خالی کردیم تا بتونه چهار دست و پا بدوئه.
وقتی کار بدی می کنه بر می گرده و به آدم نگاه می کنه و وقتی که «نه» بلند آدم رو می شنوه دوتا کار رو ممکنه که انجام بده: اگه خیلی بخواد که اون کار رو تکرار کنه، پشتش رو می کنه و به کار خودش مشغول می‌شه، در غیر این صورت سرش رو میندازه می‌ره سراغ کار دیگه‌ای تا دوباره صدای من بلند بشه. 
با دیدن بچه ها تو هر جا ذوق زده می شه جیغ می کشه. شیوه محبت کردنش هم اینجوریه که لپ آدم رو می‌کنه تو دهنش! البته گاهی مو ها رو هم می کشه .من و مامان‌بزرگ‌هاش به همراه زن‌عمو و زن‌داییش بیشتر از همه شامل این ملاطفت می‌شیم .البته بعضی‌وقتا اقایون خانواده رو هم مشمول لطف می کنه که به دلیل محاسن‌شون فوری با تکون دادن سرش پشیمونیش رو اعلام می داره. D:

حمید اومده خونه‌مون و برای کیان،به‌قول امیر« آلات لهو و لعب » خریده D;

حمید بهترین دایی دنیاست. خیلی کیان رو دوست داره و تقریبن هرروز سراغش رو می‌گیره،برایش وُیس می‌فرسته و .‌‌‌.. 

همیشه هم غر می‌زنه که تو الان باید اصفهان می‌بودی و چرا اینقدر از ما دوری و چرا شوهرت اصفاهانی نیست!!و چرا شوهر کردی اصن!!! : |

کللن خیلی آدمِ خانواده دوستیه و سرِ ازدواج منم خیلی سنگ انداخت که نشه:b 

وقتی قرار شد امیر بیاد خواستگاری،من از قبل ذهن مامانم رو آماده کرده بودم و مامانم هم ذهن بابام رو آماده کرده بود و داییم که تهران زندگی می‌کرد هم راجع به خونواده امیر اینا تحقیق کرده بود و خیال بابام رو راحت کرده بود از همه لحاظ.  یعنی خانواده‌م مخالفتی با ازدواجمون نداشتن.

حالا اون وسط حمید گیر داده بود که می‌خوام تحقیقات میدانی انجام بدم و خودم شخصن این کِیس رو بررسی کنم:|

اون روزها ما سال آخری بودیم و امیر شیفت‌های بعدازظهر تو یه درمانگاه خصوصی کار می‌کرد. حمید اول تحقیقاتش رو از دانشکده شروع کرد که خب خداروشکر اونجا همه هماااهنگ بودن. یعنی از جلوی در ورودی تا جلوی دفتر آموزش و حتی جلوی در حراست، یکی از دوستای امیر واستاده بود تا اگه حمید پیداش شد خیلی اتفاقی بپره جلوش و اگه حمید سوال پرسید،خیلی اتفاقی شروع کنه به تعریف و تمجید و تحسین امیر D: 

اینطوری بود که تحقیقات دانشکده به خیر و خوشی تموم شد و حمید رفت سراغ درمونگاه. اونجا هم امیر به همه سپرده بود که هواش رو داشته باشن. حمید هم اول از همه رفته بود سراغ یکی از دستیارهای قسمت دندونپزشکی که یه خانم جوونی بود. ازش پرسیده بود شما دکتر فلانی رو می‌شناسید؟ اون خانم با صدای بلند گفته بود: بعلههه، ماهه،مااااااه !! (آخه این چه طرز تعریف کردنه:/ )بعد داداشم پرسیده بود ببخشید خانم شما مجردین یا متاهل؟ از شانسِ بد، خانمه گفته بود مجرد :/

خلاصه چشم‌تون روز بد نبینه، خان داداش بنده از اون روز پاش رو کرد تو یه کفش که این آقاپسر(یعنی امیر) به دردِ ازدواج نمی‌خوره :/ و البته که منم پام رو کردم تو یه کفش که یا این آقا پسر(یعنی امیر) یا هیچکس d: 

فوقع ما وقع :)

داشتم وبلاگهاتون رو می‌خوندم که نوشته‌ی گلسا تو وبلاگش من رو یاد یه خاطره انداخت. یه خانم جیغ جیغو منشی بخش ما بود. خصوصیت بارزش بداخلاق بودنش بود. انگار هرگز تو زندگیش یاد نگرفته بود با آدمهای دیگه چطوری برخورد کنه. از روز حضورش تو بخش با اون یکی منشی و ،پرستارها و، تقریبن همه‌ی دانشجوها دعوا می‌کرد و تو همه‌ی جلسات داخلیِ بخش همه بدون استثنا ازش شاکی بودن.یه روز دیدم صدای جیغ جیغش نمی‌یاد. وقتی داشتم از راهرو رد می‌شدم به قسمت پذیرش نگاهی انداختم و دیدم یه خانم جدید جاش نشسته. از مدیرگروه پرس‌وجو کردم فهمیدم که عذرش رو خواستن. گفتن چند روزه که منشی جدید اومده. در ادامه صحبت هامون متوجه شدم که بر خلاف تصورم ایشون تحصیلات دانشگاهی داشته و علوم سیاسی خونده و فوق لیسانس بوده و دلیل بدرفتاریهاش هم این بوده که فکر می‌کرده چرا با این تحصیلات منشیِ بخش شده؟ پس در نتیجه باید به دیگران توهین کنه!
 اما هرچی فکر کردم یادم نیومد کسی شاتگان روی سرش گذاشته و به زور اینجا استخدامش کرده باشه.
می‌خوام بگم شاید نیاز باعث بشه تن به کارهایی بدیم که فکر می‌کنیم در حد و اندازه ی ما نیست، ولی چیزی که ما رو پست می‌کنه شغل‌مون نیست، رفتارمونه. وقتی شما نگاهت به خودت تحقیر آمیزه ،چطور می‌خوای دیگران بهت احترام بذارن؟


وی ظهرها چهاردست و پا خودش رو به این نقطه از منزل می‌رسونه و به سایه ‌ی پرده روی دیوار زل زده و خوشحال و راضی به نظر می‌رسه ! 


کیان ما بالاخره به جرگه‌ی غذا‌خوران پیوست. البته وقتی غذا می خوره با دست و پا می ره توی کاسه و بعدش خانوادگی باید بریم دست و رومون رو بشوریم و لباسهامون رو عوض کنیم! ولی واقعن کیف داره. غذا دادن به این موجود کوچولو و تماشای حرکت لبهاش که این طعم جدید رو مزه مزه می کنه :)

تازگی‌ها چهار دست و پا هم راه می‌ره و موقع چهار دست و پا رفتن، خودش رو کج می‌کنه یه وری و با کمک دستهاش می‌شینه. بعد یه دستش رو آروم بلند می‌کنه و بعدش تالاپی میفته… دلم کباب می‌شه وقتی نگاهش می کنم. اما نمی تونم کمکش کنم. باید خودش یاد بگیره. باید اونقدر بیفته و سرش به سنگ بخوره تا یاد بگیره. چقدر مادر بودن و نشستن و اشتباه کردن بچه رو نگاه کردن ،سخته.

نگاهش می کنم. چقدر هر کاری که می خواد انجام بده براش سخته. بعضی وقتها که مشغول کارم و کیان رو هم آوردم کنار خودم متوجه نگاههای عجیبش می شم. با دقت به حرکات من نگاه می کنه. اونوقت می فهمم که تمام این کارهای ساده چقدر براش سخته. همین فاصله دست تا دهنش رو پیدا کردن. چیزی رو برداشتن. از این دست به اون دست دادن… بعد یهو فکر می کنم که چقدر بزرگ شدم. چقدر تمام حرکات فیزیکی‌م کامل و بی نقص شده. انگار آدم بزرگ شدم و خودم خبر ندارم. دلم می خواد بشینم کنارش و باهاش بازی کنم. خیلی کارها می کنم. از بالا نگاهش نمی کنم . از بالا باهاش حرف نمی زنم. نمی خوام از بزرگی من بترسه. اما هر کاری هم بکنم در مقابلش بزرگم و اون خیلی خیلی کوچولوئه. فکر می کنم که کیان که بزرگتر بشه فکر می کنه که من کاملترین آدم دنیام. (توی اون فاصله کوتاه کودکی تا نوجوانی ) و من هنوز خودم رو مثل بچه کوچیکی می بینم که با کوچکترین چیزی ذوق زده می‌شه و می‌خواد خودش رو توی خنده های اونایی که دوستشون داره غرق کنه. کیان با تعجب نگاهم می کنه. هر کاری هم که بکنم ۲۹ سالگیم رو نمی تونم عوض کنم. ۲۹ ساله‌م ، بخوام یا نخوام…