میرزاده خاتون


یکی از حقیقت‌های زندگی اینه که همه‌ی ما آدم ها به همدیگه عادت می‌کنیم، برای همینم کمتر از هم می‌ترسیم. ما آدم‌ها مطلقن بی‌آزار نیستیم. بعضیامون خیلی وحشتناکیم ولی اطرافیانمون از ما نمی‌ترسن. چرا؟ چون به ما عادت کردن. این عادت کردن گاهی خیلی چیز بیخودیه. گاهی باعث می‌شه ما از اون چیزهایی که باید بترسیم، نترسیم. گاهی باعث می‌شه که ما از اطرافیان اون توقعاتی که باید داشته باشیم، نداشته باشیم. یا توقعاتی که نباید داشته باشیم، داشته باشیم. 

مثلن ما از سگ وگربه نمی‌ترسیم چون به قیافه و حرکاتشون عادت کردیم. ولی اگه یه چیزی شبیه مورچه یا یه سوسک در ابعاد سگ ببینیم، صد در صد قالب تهی می‌کنیم :|
تعداد کمی از دوستها و اقوام و آشناهامون وتعداد زیادی از سیاستمدارامون، هیولاهای خطرناکی هستن که چون ما به قیافه و اخلاقشون عادت کردیم، توانایی زندگی در کنارشون رو به دست آوردیم. 
به بچه‌ها نگاه کنید. از خیلی از غریبه‌ها می‌ترسن ولی چندساعت که بگذره به قیافه‌ی آدم‌ها عادت می‌کنن و به اون‌ها اعتماد می کنن.
توی زندگی مشترک هم ممکنه پیش بیاد. بعضی‌ها فقط چون به طرف مقابلشون عادت کردن،‌ تحملش می‌کنن‌. 
زندگیِ کاملن عادی یه جامعه ،یه آدم، یه خونواده... شاید کابوسی برای بقیه باشه





+چندتا کتاب براش انتخاب کردم با تصویرگری های شاد و خوشگل. اولش با دقت نگاشون می‌کنه و غش و ریسه می‌ره، بعد می‌خورتشون :d 

++ از  این عروسکهای انگشتی هم خریدم که قصه بگم براش ^_^ 

+++شرح وقایع بازدید از نمایشگاه با شعار یک کتاب بیشتر بخوریم!!!



وقتی با خودش تنهاست اصلن زیر گریه نمی‌زنه،بلکه صداهای نامفهومی از خودش در میاره و این کار دقایق زیادی طول می‌کشه. صداها اینطوری هستن: ای..ای...ایییی...آغوم...ایییی...ایییی... بعضی وقت‌ها هم یه جمله می‌سازه. آقانی قاقونی قانی! 


دستاش رو تقریبن تا مچ توی دهانش می‌بره و لباس و پتو و عروسک و... هم در امان نیستن. هرچی دم دستش باشه تا جایی که بتونه به دهانش می‌بره !

غلت زدن رو یاد گرفته و تا روی زمین می‌ذاریمش به شکم می‌چرخه و شروع به داد و بیداد می‌کنه. اگه دوباره رو به پشت برگردونیمش، بازم بر می‌گرده و دوباره شروع می‌کنه به جیغ زدن !

چند شب پیش که مهمون بودیم، برای اولین بار غریبی و ترس رو به نمایش گذاشت. ساعت اول ورودمون که هنوز جمعیت کم بود،  با تعجب به اطراف نگاه می‌کرد، گاهی هم می‌خندید. تا اینکه فضا شلوغ شد و همه مهمونها اومدن. امیر بغلش کرد و روی دست نگه داشت و با صدای بلند شروع کرد به قربون‌صدقه، صدای خنده‌ها هم از اطراف بلند شد... که یهو کیان بغض کرد و زیر گریه زد. گریه‌ای که تمومی نداشت. آروم می‌شد و باز بغض می‌کرد.  یه ساعت وضع همین بود تا اینکه بالاخره آروم شد. با دیدن رنگ‌های روشن و نور زیاد اتاق و خانمای خوشگلی که بوسش می‌کردن، گل از گلش شکفت و لبش به خنده باز شد D:


روز جمعه دوستهای هم‌دوره دانشگاهم اومدن خونه‌مون.

 زندگی ما رو از هم خیلی دور کرده اما هنوزم فکر می‌کنم دوستی بی‌شیله پیله‌تر و محکم‌تر از رفاقت‌های دوره عمومی نمی‌تونم پیدا کنم. 

ما پنج نفر هستیم. مریم ،شیما، فاطمه، پانی و من. البته خواهرهای شیما و فاطمه هم که از ما کوچکتر بودن و سال پایینیمون بودن هم به گروه‌مون پیوستن.
من سومین نفر از این گروه پنج‌نفره هستم که بچه‌دار شدم. مریم پسر4 ساله‌یی به اسم آرین داره و شیما دختر ۱۰ ماهه‌یی به اسم پارمیس. 
وقتی به عقب بر می‌گردم، می‌بینم هیچوقت فکر نمی‌کردم یه روزی ما دانشجوهای دانشکده دندونپزشکی، به جای بحث درباره‌ی نمره امتحان جراحی و طرح درمان بیمار پریو و ... راجع به نحوه تربیت فرزند و تجارب مادرانه با هم صحبت کنیم!


+عروسک سوفی رو مریم برای کیان خریده ^_^


همسر من فقط یه برادر داره و داشتن یه خانواده پرجمعیت همیشه جزو آرزوهاش بوده! اون موقع هایی که کیان هنوز نبود، از این ایده های ۱۲ تا بچه و اینا داشت! بعد کم کم رسید به اینجا که نه دیگه ۵-۴ تا خوبه دیگه! خلاصه همیشه شوخی شوخی ( و گاهی کمی جدی، که حالا باید ببینیم شرایطمون چه جوری می‌شه و...) از این حرفا بود. تا اینکه چند شب پیش،جوجه خیلی اذیتمون کرد، یعنی در حال حاضر یه نفر رو می‌خواد که تمام وقت بهش توجه کنه و طبیعتن امیر سه‌شنبه ها و چارشنبه ها بیشتر از این ماجرا فیض می‌بره. خلاصه که شب بود و امیر مشغول سرگرم کردن بچه و منم مشغول خوردن شام بودم...

امیر : حالا خوبه کم کم که بزرگ بشه، لااقل حرفمون رو می‌فهمه و راحت تر می‌شیم.
من : نه بابا به این زودیا که نمی‌شه.
امیر : حداقل می‌ذاره شبا راحت بخوابیم.
من : معلوم هم نیست. مگه سامیار نیست؟ الان دو سالشه ولی هنوزم... تازه تا این سه سالش بشه و بخوایم یه نفسی بکشیم بعدی اومده!
امیر : کدووووم بعدی ؟؟؟؟ 
و بعد جفتمون  D:

تازه هنوزم خودش رو از تک و تا ننداخته و می‌گه که اگه اصفهان بودیم اینقدر سخت نمی‌گذشت و اینا... دست گل پسرم درد نکنه که بدون هیچ گونه بحثی بابایی عزیز رو وادار به عقب نشینی از مواضع خود کرد :d


+با همه تفاصیل بالا بازم می‌گم که هر کی موقعیتش رو داره ولی این طعم رو نمی‌چشه به‌خاطر سختیهاش، یه‌جورایی داره اشتباه می‌کنه... یعنی توقعی هم نمی‌شه ازش داشت... نمی‌دونه که چیه آخه (^.^)


کوله‌م به پشتم. تو یه دستم کریر و تو اون یکی دستم ساک بچه رو گرفتم.  سوار ماشین می‌شیم. می‌ذارمش رو صندلیش و می‌شینم پشت فرمون. دنبال فلش آهنگ‌های کودکانه می گردم. نیست. ضبط رو روشن می‌کنم. صدای کریس دی‌برگ می‌یاد. به کیان می‌گم :مامانی، بیا امروز با هم موسیقی حسابی گوش کنیم. ماشین رو می کشم به لاین وسط بزرگراه ، سرعت رو کم می کنم. صدای موزیک رو زیاد می کنم. در لحظه‌م. از اینکه تو ماشینم، بچه‌م کنارمه و این موسیقی واقعن زیبا رو گوش می‌دم لذت می برم.

چند بار تو زندگیم در لحظه بودم؟
عصر یه روز تابستون. تو ماشین کنار امیر نشسته بود‌م. صدای بم لئونارد کوهن پخش می‌شد. شیشه های ماشین رو دادم پایین. باد وزید به موهام. صدای موسیقی رو تا جایی که بتونیم تحمل کنیم بلند کردم :

Touch me with your naked hand .
Touch me with your glove.
Dance me,
Dance me to the end of love!

ماشین رو به زور پارک می کنم. بعد از ده سال رانندگی پارک کردنم افتضاحه. مماس با سانتافه‌ی سفید دکتر میم واستادم. تو یه دهنه 6 متری!
پیاده می‌شم. وارد مطب می‌شم. می رم توی اتاقش و کریر بچه رو پارک می‌کنم روی میز! مطب شلوغه.‌ می خوام پیش دکتر زنان برم که مطبش تو ساختمون خودمونه و باید منتظر بمونم تا امیر بیاد و کیان رو نگه داره . خانم ر. منشی امیر پیشنهاد می‌ده که کیان رو پیش اون بذارم و برم. می دونم که بند نمی شه. منتظر باباش می مونم.
امیر می رسه. کیان از بغل من می‌‌پره بغل باباش. می‌رم سمت مطب دکتر زنان . دکتر معاینه‌م می‌کنه‌. ظاهرن همه چی مرتبه. برام یکی دو تا سونوگرافی می‌نویسه و اون تست کذایی دهانه رحم . به شوخی ازش می پرسم : برای بارداری دوم چقدر باید صبر کرد؟ با قیافه‌ی اخمو نگام می کنه: بازم بچه ؟ می‌خوای چیکار؟ می‌خندم و جواب می‌دم: دست حکم‌مون ناقص مونده! با من می‌خنده.
برمی‌گردم مطب امیر. کیان رو خوابونده روی بازوی راستش و داره موهاش رو نوازش می‌کنه . غرق این تصویر می‌شم. دلم می‌خواد بنویسم مثل روز اول دوستش دارم. اما این جمله درست نیست. روز اول اینقدر دوستش نداشتم. برام یه رویای قشنگ بود اما بخشی از وجودم نبود. حجم سیالی بود که روزهای نوزده‌‌سالگی‌م رو با مهربونیش پر می‌کرد. با عشق و عطوفتش. اما امروز بخشی از وجود من شده. مثل دستم یا چشمم. مثل خودم . مثل عشق.

+روزت مبارک بابایی :*)


خدا تصمیم گرفت تو رو خلق کنه. روی پوست سفیدت دوتا تیله ی سیاه گذاشت، با نوک انگشتهاش لبهات رو فرم داد ، و گونه هات رو ، و موهات رو... بعد تو رو گذاشت لب طاقچه و هی نگاهت کرد...
 گل ها رو وقتی آفرید که داشت به تو نگاه می‌کرد، 
و خورشید رو وقتی به تو فکر می‌کرد، 
و تمام قشنگی های دنیا رو...
خدا انقدر تو رو می بوسید که فرشته ها حسودیشون شد و تو رو از اون بالا انداختن پایین ...‌
افتادی تو بغل ما  :)

سلام. بهارتون مبارک :) الهی که سال جدید سال خوبی برای همه باشه و روزگار خوشی داشته باشین. روزگار ما هم  با همه‌ی سختی‌ها و شیرینی‌ها می‌گذره. روزهای اولی که کیان به دنیا اومده بود و من در دوران گیجی عاشقیت بودم ، همه‌ش به فلسفه‌ی قضیه‌ی بهشت فکر می‌کردم و به نظرم می‌اومد که بچه،خودش دلیل توجیهی وجود خودشه و چه دلیلی داره که مادر پاداش اضافه بگیره؟! حالا بعد ازنزدیک ۵ ماه از اون روزها، فکر می‌کنم که بیخود نگفتن که بهشت زیر پای مادران است. مثلن یه مورد رو برای نمونه تعریف ‌کنم: دیشب ساعت یازده و نیم کیان رو بردم روی تخت و شروع کردم بهش شیر دادن تا بخوابه. امیر هم خسته و کوفته اومد خوابید کنارمون. کیان شیرش رو که خورد مثل اینکه دوباره شارژ شده باشه شروع کرد به جنگولک بازی و غلت زدن روی تخت، دهنش رو گذاشت روی دست امیر و شروع کرد ملچ ملوچ کردن، بعد چنگ انداخت به موهامون و با انگشتهای کوچولوش موهای من رو می‌کشید!... خلاصه هرچی که هنر داشت رو کرد. در حین این کارها هم جیغهای ذوق‌آلود می‌زد! ما هم مونده بودیم بخندیم یا گریه کنیم!! :) آخرش من در نقش مادر فداکار ،بردمش اتاقِ خودش تا یه خورده اونجا تخلیه‌ی انرژی کنه. کنارش نشسته بودم روی زمین و داشتم اسباب بازیها رو جابجا می کردم که دیدم شست پام رو کرد توی دهنش!!! خلاصه ساعت دو نیمه شب، با بدبختی خوابوندمش. حالا شما فکر کن ما تقریبن هرشب همین بساط رو داریم :)

دو ساعت بیشتر بود که نشستم و کیانم توی بغلم خوابیده بود. اونقدر راحت و آروم که دلم نیومد بذارمش زمین. نشستم و نگاهش کردم و احساس کردم که این مهمترین کار دنیاست: بستر آرامش بچه‌ی خوابیده‌م بودن!

کیان هر روزش با دیروز فرق می کنه. هر روز بعضی از حرکات دیروزیش رو انجام نمی‌ده و بجاش حرکات جدیدی انجام می‌ده. هرروز دلم برای دیروزش تنگ می‌شه و در عین حال با ذوق نگاه می‌کنم که ببینم چه کارهای جدیدی می‌خواد بکنه. این دفعه که 5-6 روزی خونه‌ی مامانم اینا بودم جوجه کاملن می‌فهمید که محیطش عوض شده. مخصوصن دوری از تابلوی نقاشی دلفین‌ها براش سخت بود(اگه نمی دونین در مورد چی حرف می زنم یه تک پا بیاین خونه‌ی ما! می فهمین!!:b ) دیروز که اومدیم خونه، بچه‌م یه جوری اطراف رو نگاه می‌کرد که انگار می‌دونه برگشتیم خونه. موقعی که داشت بی‌تابی می‌کرد و بغلش کردم، یه‌ دفعه تابلوش رو دید و کلی ذوق کرد. خلاصه داره کم کم برای خودش شخصیتی پیدا می‌کنه بچه مون! ^_^