میرزاده خاتون

داشتم وبلاگهاتون رو می‌خوندم که نوشته‌ی گلسا تو وبلاگش من رو یاد یه خاطره انداخت. یه خانم جیغ جیغو منشی بخش ما بود. خصوصیت بارزش بداخلاق بودنش بود. انگار هرگز تو زندگیش یاد نگرفته بود با آدمهای دیگه چطوری برخورد کنه. از روز حضورش تو بخش با اون یکی منشی و ،پرستارها و، تقریبن همه‌ی دانشجوها دعوا می‌کرد و تو همه‌ی جلسات داخلیِ بخش همه بدون استثنا ازش شاکی بودن.یه روز دیدم صدای جیغ جیغش نمی‌یاد. وقتی داشتم از راهرو رد می‌شدم به قسمت پذیرش نگاهی انداختم و دیدم یه خانم جدید جاش نشسته. از مدیرگروه پرس‌وجو کردم فهمیدم که عذرش رو خواستن. گفتن چند روزه که منشی جدید اومده. در ادامه صحبت هامون متوجه شدم که بر خلاف تصورم ایشون تحصیلات دانشگاهی داشته و علوم سیاسی خونده و فوق لیسانس بوده و دلیل بدرفتاریهاش هم این بوده که فکر می‌کرده چرا با این تحصیلات منشیِ بخش شده؟ پس در نتیجه باید به دیگران توهین کنه!
 اما هرچی فکر کردم یادم نیومد کسی شاتگان روی سرش گذاشته و به زور اینجا استخدامش کرده باشه.
می‌خوام بگم شاید نیاز باعث بشه تن به کارهایی بدیم که فکر می‌کنیم در حد و اندازه ی ما نیست، ولی چیزی که ما رو پست می‌کنه شغل‌مون نیست، رفتارمونه. وقتی شما نگاهت به خودت تحقیر آمیزه ،چطور می‌خوای دیگران بهت احترام بذارن؟


وی ظهرها چهاردست و پا خودش رو به این نقطه از منزل می‌رسونه و به سایه ‌ی پرده روی دیوار زل زده و خوشحال و راضی به نظر می‌رسه ! 


کیان ما بالاخره به جرگه‌ی غذا‌خوران پیوست. البته وقتی غذا می خوره با دست و پا می ره توی کاسه و بعدش خانوادگی باید بریم دست و رومون رو بشوریم و لباسهامون رو عوض کنیم! ولی واقعن کیف داره. غذا دادن به این موجود کوچولو و تماشای حرکت لبهاش که این طعم جدید رو مزه مزه می کنه :)

تازگی‌ها چهار دست و پا هم راه می‌ره و موقع چهار دست و پا رفتن، خودش رو کج می‌کنه یه وری و با کمک دستهاش می‌شینه. بعد یه دستش رو آروم بلند می‌کنه و بعدش تالاپی میفته… دلم کباب می‌شه وقتی نگاهش می کنم. اما نمی تونم کمکش کنم. باید خودش یاد بگیره. باید اونقدر بیفته و سرش به سنگ بخوره تا یاد بگیره. چقدر مادر بودن و نشستن و اشتباه کردن بچه رو نگاه کردن ،سخته.

نگاهش می کنم. چقدر هر کاری که می خواد انجام بده براش سخته. بعضی وقتها که مشغول کارم و کیان رو هم آوردم کنار خودم متوجه نگاههای عجیبش می شم. با دقت به حرکات من نگاه می کنه. اونوقت می فهمم که تمام این کارهای ساده چقدر براش سخته. همین فاصله دست تا دهنش رو پیدا کردن. چیزی رو برداشتن. از این دست به اون دست دادن… بعد یهو فکر می کنم که چقدر بزرگ شدم. چقدر تمام حرکات فیزیکی‌م کامل و بی نقص شده. انگار آدم بزرگ شدم و خودم خبر ندارم. دلم می خواد بشینم کنارش و باهاش بازی کنم. خیلی کارها می کنم. از بالا نگاهش نمی کنم . از بالا باهاش حرف نمی زنم. نمی خوام از بزرگی من بترسه. اما هر کاری هم بکنم در مقابلش بزرگم و اون خیلی خیلی کوچولوئه. فکر می کنم که کیان که بزرگتر بشه فکر می کنه که من کاملترین آدم دنیام. (توی اون فاصله کوتاه کودکی تا نوجوانی ) و من هنوز خودم رو مثل بچه کوچیکی می بینم که با کوچکترین چیزی ذوق زده می‌شه و می‌خواد خودش رو توی خنده های اونایی که دوستشون داره غرق کنه. کیان با تعجب نگاهم می کنه. هر کاری هم که بکنم ۲۹ سالگیم رو نمی تونم عوض کنم. ۲۹ ساله‌م ، بخوام یا نخوام…






۹ سال ِ پیش که من و امیر تو ماه های اول ِ دوستی بودیم و من عاشق شده بودم کاملن! یادمه محض دلبری بهش گفته بودم که استقلالی هستم ،که خیالش راحت باشه با دوست دخترش کل کل قرمز آبی نداره و هماهنگیم: b بعدها که اون عاشق شده بود کاملن! و تو تور ِ من دست و پا می‌زد، خنده های شیطانی کردم و تحویلش دادم که ما خونوادگی سپاهانی هستیم D:
اینم یادمه که‌ چندسالِ پیش ،تو بحبوحه‌ی جام جهانی، وقتی امیر ابراز عشق و ارادت به تیم ‌ملی ایتالیا کرد و گفت تو طرفدار ِ چه تیمی هستی؟  گفتم سورپرایز سورپرایز، منم عاشق ِ ایتالیام^_^ البته این یکی رو الکی نگفته بودم. منتها معیار انتخابم فقط خوشگلی و خوشتیپی بازیکناش بود و فوتبال آخرین دلیل ِ این انتخاب بود. D;

+ خوشحالم از صعود تیم ملی کشورمون به جام جهانی. تا باشه از این خبرهای خوش :)

من خیلی دختردوست بودم،البته هنوزم هستم و دلم غنج می‌ره وقتی لباسهای دخترونه‌ی کوچولو می‌بینم..همیشه فکر می‌کردم چقدر سخته پسر داشتن و براش خرید کردن و لباس پوشوندنش..هیچی براشون نیست،همه‌ی لباساشون کسل‌کننده‌س و...ولی از وقتی خدا این مردکوچولو رو بهم داد ،به خودم اومدم و دیدم لباس ست کردن برای پسر هم یه دنیا هیجان داره.‌.هربار یه لباس جدید براش ست می‌کنم، از دیدن تیپ و ظاهرش لذت می‌برم..اونوقته که به پسر کوچولوی خوشتیپم می‌گم: امیدوارم باطنت هم مثل ظاهرت همیشه زیبا باشه :)


داستان‌ها و فیلم‌ها دروغ نمی‌گن. راست می‌گن که ممکنه یه روز بیدار بشی و بفهمی طرف مقابلت رو دوست نداری. اما همه‌ی واقعیت رو نمی‌گن. نمی‌گن که غروب همون روز ممکنه یکی از بهترین معاشقه‌هاتون رو داشته باشین. اینجوری نیست که یه‌دفعه بفهمی که دیگه حالت از دوستت به‌هم می‌خوره و تموم. مثلن این‌طور نیست که شریک زندگیت یه حرف سنگینی به تو بزنه و تو نتونی اون رو هضم کنی و تمومش کنی. همه‌ی روزهای خوب و بد رو تموم کنی. این انتظار که همیشه همه چیز خوب پیش بره و رابطه هیچوقت تو لبه‌ی پرتگاه قرارمون نده، خیانت بزرگی به تعریف روابطه. گاهی ما بی محابا خطوط قرمز همدیگه رو رد می‌کنیم ولی رابطه ادامه پیدا می‌کنه. گاهی حرف‌هایی رو می‌شنویم و حرکت‌هایی رو می‌بینیم که برامون سنگینه. سخته تحملشون. ولی دیر یا زود، رابطه به طرز شگفت‌انگیزی به کارش ادامه می‌ده.

دانشمندها ثابت کردن بعد از تنها سه دقیقه، خشم افراد تا میزان نود درصد کاهش پیدا می‌کنه. 
راستش رو بخواین دانشمندها نگفتن ولی من خودم بالاخره یه روز این رو ثابت می‌کنم :b. هیچ‌چیزِ زندگی این‌قدر فرموله شده و غیرقابل برگشت نیست. این‌قدر اصرار نداشته باشین به خراب کردن روابط. مشکلات همیشه هستن و برگشت هرچی زودتر به نقاط روشن، کلید شادیه. به شادی اعتماد کنید. شادی سریع به اطرافیانتون سرایت می‌کنه. پافشاری روی نقاط تاریک زندگی، آدم‌ها رو تو همون سیاه‌چاله‌های عمیق و تو در توی روابط نگه می‌داره. همدیگرو سریع ببخشید و بذارین رابطه روی شیرینش رو زودتر نشون بده. این‌قدر برای دادن و گرفتن بوسه‌های عاشقانه‌تون همدیگه رو معطل نکنید.  (;






قشنگ داره نقشه می‌کشه چطوری شب دمار از روزگار ما دربیاره  d:




یکی از حقیقت‌های زندگی اینه که همه‌ی ما آدم ها به همدیگه عادت می‌کنیم، برای همینم کمتر از هم می‌ترسیم. ما آدم‌ها مطلقن بی‌آزار نیستیم. بعضیامون خیلی وحشتناکیم ولی اطرافیانمون از ما نمی‌ترسن. چرا؟ چون به ما عادت کردن. این عادت کردن گاهی خیلی چیز بیخودیه. گاهی باعث می‌شه ما از اون چیزهایی که باید بترسیم، نترسیم. گاهی باعث می‌شه که ما از اطرافیان اون توقعاتی که باید داشته باشیم، نداشته باشیم. یا توقعاتی که نباید داشته باشیم، داشته باشیم. 

مثلن ما از سگ وگربه نمی‌ترسیم چون به قیافه و حرکاتشون عادت کردیم. ولی اگه یه چیزی شبیه مورچه یا یه سوسک در ابعاد سگ ببینیم، صد در صد قالب تهی می‌کنیم :|
تعداد کمی از دوستها و اقوام و آشناهامون وتعداد زیادی از سیاستمدارامون، هیولاهای خطرناکی هستن که چون ما به قیافه و اخلاقشون عادت کردیم، توانایی زندگی در کنارشون رو به دست آوردیم. 
به بچه‌ها نگاه کنید. از خیلی از غریبه‌ها می‌ترسن ولی چندساعت که بگذره به قیافه‌ی آدم‌ها عادت می‌کنن و به اون‌ها اعتماد می کنن.
توی زندگی مشترک هم ممکنه پیش بیاد. بعضی‌ها فقط چون به طرف مقابلشون عادت کردن،‌ تحملش می‌کنن‌. 
زندگیِ کاملن عادی یه جامعه ،یه آدم، یه خونواده... شاید کابوسی برای بقیه باشه





+چندتا کتاب براش انتخاب کردم با تصویرگری های شاد و خوشگل. اولش با دقت نگاشون می‌کنه و غش و ریسه می‌ره، بعد می‌خورتشون :d 

++ از  این عروسکهای انگشتی هم خریدم که قصه بگم براش ^_^ 

+++شرح وقایع بازدید از نمایشگاه با شعار یک کتاب بیشتر بخوریم!!!



وقتی با خودش تنهاست اصلن زیر گریه نمی‌زنه،بلکه صداهای نامفهومی از خودش در میاره و این کار دقایق زیادی طول می‌کشه. صداها اینطوری هستن: ای..ای...ایییی...آغوم...ایییی...ایییی... بعضی وقت‌ها هم یه جمله می‌سازه. آقانی قاقونی قانی! 


دستاش رو تقریبن تا مچ توی دهانش می‌بره و لباس و پتو و عروسک و... هم در امان نیستن. هرچی دم دستش باشه تا جایی که بتونه به دهانش می‌بره !

غلت زدن رو یاد گرفته و تا روی زمین می‌ذاریمش به شکم می‌چرخه و شروع به داد و بیداد می‌کنه. اگه دوباره رو به پشت برگردونیمش، بازم بر می‌گرده و دوباره شروع می‌کنه به جیغ زدن !

چند شب پیش که مهمون بودیم، برای اولین بار غریبی و ترس رو به نمایش گذاشت. ساعت اول ورودمون که هنوز جمعیت کم بود،  با تعجب به اطراف نگاه می‌کرد، گاهی هم می‌خندید. تا اینکه فضا شلوغ شد و همه مهمونها اومدن. امیر بغلش کرد و روی دست نگه داشت و با صدای بلند شروع کرد به قربون‌صدقه، صدای خنده‌ها هم از اطراف بلند شد... که یهو کیان بغض کرد و زیر گریه زد. گریه‌ای که تمومی نداشت. آروم می‌شد و باز بغض می‌کرد.  یه ساعت وضع همین بود تا اینکه بالاخره آروم شد. با دیدن رنگ‌های روشن و نور زیاد اتاق و خانمای خوشگلی که بوسش می‌کردن، گل از گلش شکفت و لبش به خنده باز شد D: