میرزاده خاتون

چی می شه که آدم یه نفر رو خیلی دوست می داره؟

چی می شه که دلش می خواد مواظبش باشه تا همیشه؟
چی می شه که یه کسی که روزی غریبه ی خوش قیافه ای بیشتر نبوده، می خزه لای زندگی آدم؟
چی می شه که آدم از این همه علاقه و میل خودش می ترسه؟ :|

دیشب از استرس خوابم نمی‌برد چون خبر ازش نداشتم. رفته بود تبریز و قرار بود شب برگرده و من توی سرم همه‌ی چیزهای بدی که ممکنه سرش بیاد رو دیدم و عر زدم و ساعت چهار صبح تو تلگرام برام نوشت که پرواز تاخیر داشته و تازه رسیده تهران و چندساعت دیگه می‌رسه خونه. بعد گفتم بهم زنگ بزنه. گفت که بیداری؟ گفتم که بله هستم و گفتم که فردا هم باید هشت صبح سر کار باشم اما تو حرف نزن و فقط بهم زنگ بزن و زد. من هم خیلی گریه کردم و خیلی حالم خراب بود چون توی سرم دور از جونش مرده بود و اگه نمرده بود پس چرا خبر نداده بود؟ !! خیلی ناراحت بودم. چون می‌دونید که به محض اینکه آدم یکی رو دوست داره، اگه تلفنش رو جواب نده آدم فکر می‌کنه که شاید تصادف کرده، شاید گرگ‌ها خوردندش یا مسموم غذایی شده یا بیمارستانه یا دزدیدندش یا همه‌ی چیزهای بد دیگه و آدم خیال می‌کنه دنیا خراب شده روی سرش. خلاصه چنددقیقه حرف زدیم و من از حرف زدن باهاش عین بچه‌ای که می‌خوای ببریش گردش خوشحال شدم. گوشی رو که قطع کردم فرت خوابم برد.



یکی از خواننده‌های اینجا که همیشه به من لطف داره کامنتی گذاشته بود و خواسته بود راجع به برنامه غذایی کیان توضیح بدم. درنتیجه این پست رو می‌نویسم تا نور عزیز به جواب سوالات احتمالیش درباره تغذیه بچه ها برسه.

خب در مورد غذا دادن به بچه ، اگه طرز فکر خودتون رو اصلاح کنین زیاد چیز پیچیده ای نیست. فراموش نکنین که بچه شما یه انسان کوچولوئه. باهاش مثل خودتون رفتار کنین. وقتی شروع کنین بهش مثل یه آدم بزرگ فکر کردن می فهمین که چرا بچه ها بعضی غذاها رو می خورن و بعضی ها رو نه:

اول اینکه بچه ها هم مثل ما از غذای تکراری خوششون نمیاد.بنابراین در تهیه غذای بچه تون خلاقیت داشته باشین و مواد غذایی رو متنوع استفاده کنین تا بتونین غذاهای متنوع درست کنین. 

دوم اینکه کاملن ممکنه که بچه تون یه ماده غذایی رو دوست نداشته باشه و بهش لب نزنه. شما همه چی رو دوست دارین ؟ من بچه که بودم بادمجون و کدو نمی‌خوردم. از طعم کدو حالم به هم می خورد. به اسفناج لب نمی زدم و هنوز هم نه گلابی می خورم و نه خربزه و از بامیه و شلغم متنفرم! پس می بینین یه آدم بزرگ مثل من کلی چیزا رو نمی‌خوره. پس بچه شما هم کاملن ممکنه که طعم یه چیزی رو دوست نداشته باشه.

سوم اینه که سعی کنین ذائقه بچه خودتون رو کشف کنین. سعی کنین بفهمین که چی رو دوست داره و چی رو نه. اینکارو می تونین با اضافه کردن تدریجی و دقیق مواد غذایی انجام بدین‌ مثلن کیان رشته فرنگی رو خیلی دوست داره و مرغ رو کاملن به گوشت قرمز ترجیح می‌ده.

چهارم این که چیزی که به نظر شما خوشمزه نیست ممکنه به نظر بچه تون خوشمزه بیاد. مجبورش نکنین غذاهایی رو که شما خیلی دوست دارین بخوره و از غذاهایی که دوستش ندارین محرومش نکنین.

پنجم این که برای بچه در حجم زیاد غذا درست نکنین. حالا اگه با مرارت کشف کردین که بچه چه غذایی رو دوست داره لازم نیست هر روز همون رو براش درست کنین یا اینکه یه قابلمه درست کنین که یه هفته بخوره! اینجوری دیگه اون غذا رو هم دوست نخواهد داشت. سعی کنین غذاهاش رو روزانه درست کنین. غذای قدیمی رو بیشتر از 24 ساعت توی یخچال نگه ندارین.



پ.ن: اگه بچه تون توی خوردن سوپهایی که درست می کنین اطوار میاد، این سوپ رو براش امتحان کنین :
مرغ و هویج و قارچ و کدو و کرفس ( کرفسش از هویج و کدو بیشتر باشه) و شلغم رو بذارین بپزه. وقتی پخت، جو پرک یا گندم پرک یا مخلوط هردوش رو اضافه کنین و روش سس سفید رو اضافه کنین ( مخلوط شیر و آرد و کره که جداگانه کمی حرارت می دیم تا غلیظ بشه) توجه : اگه بچه زیر یک ساله سس سفید رو با شیر خشک براش درست کنین. وقتی غذا آماده شد خیلی کم بهش خامه اضافه کنین.موقع سرو کردنش هم می تونین از لیمو ترش استفاده کنین. اگه بچه تون این غذا رو دوست نداشت و نخورد بیاین اینجا هرچی دلتون خواست بار من کنین! : b



نمی تونم خودم رو با سرعت پیشرفت های کیان هماهنگ کنم . تازگی خیلی شیطون شده ، کنار میزها می‌ایسته و با دو دست محکم روشون می کوبه و آواز می‌خونه! بعد آروم دستش رو از میز جدا می کنه ‌و امتحان می‌کنه که می‌تونه بایسته یا نه؟ متاسفانه در این مرحله با باسن به زمین می خوره و گیم اور می‌شه ! ولی دوباره بلند می‌شه و روز از نو...  خلاصه چیزی نمونده که راه رفتن رو هم یاد بگیره و تاتی کنه. وقتی به دنیا اومد خیلی از دوستها و آشناها کفش‌ها و پاپوش‌های قشنگی بهش کادو دادن اما الان همشون براش کوچیک شدن بدون اینکه بعضی‌هاشون رو حتی یکبار پوشیده باشه. چندروز پیش یه‌جفت پاپوش خرگوشی براش خریدم که خیلی دوستش داره .روز اول که پاش کردم،امیر به شوخی گفت :"کیان که کفش نداره" کیان هم فوری عکس‌العمل نشون داد و هر لنگه ی کفش رو تو یه دستش گرفت وشروع کرد به حرف زدن به زبون خودش که ما چندبار کلمه‌ی "تفش" رو از بین هزاران کلمه‌ی بی‌معنایی که می‌گفت شنیدیم. امیر که از خنده ریسه رفته بود، هرچی می گفت :«بله ببخشید، آقا کیان کفش داره» بچم زیر بار نمی رفت و به سخنرانی‌ش ادامه می داد (:

خیلی وقت‌ها دوست‌های نزدیکم، و حتی خواننده‌های اینجا ، بهم گفتن که احساس می‌کنن آدم خوش‌بینی هستم، سخت نمی‌گیرم و با دلخوشی‌های کوچیک زندگی شادم. بله، من آدم مثبتی هستم. زیادی مثبتم گاهی. دوست دارم توی هر چیزی جای خوبش رو ببینم. دوست دارم برای اطرفیانم بخش مثبت هر چیزی رو پر رنگ کنم و شاید این رو مدیون مامانم هستم که همیشه همه‌چیز رو برای ما آسون کرد. همیشه توی یه دشت بزرگ یه دونه شقایق رو نشونه گرفت و گفت که همه‌چی خیلی زیباست و چشم ما باید به اون یه دونه گل باشه. ببینیم که چقدر قشنگه و خوشحال باشیم. منم این‌طوری یاد گرفتم به زندگی نگاه کنم. زودی جاهای بد هر چیزی از نظرم می‌ره. همه‌چی با خوبی‌هاش یادم می‌مونه. شاید برای همین آدم نسبتن خوشحالی هستم.


+هومم! چی کار کنم الان که این رو دوباره می‌خونم خیلی لوسه اما خب هست دیگه. هستم دیگه. گاهی عین این پیرمردها که هی حرف می‌زنن می‌شم. هی نصیحت هی گل و بلبل اما خب تجربه‌ی من از جهان این‌طوریه.

+-کیان هم هست. امیرعلی هم هست. آدم‌های منند. دلم بهشون خیلی خوشه. حالا هم که این رو می‌نویسم نیمه شب گذشته و هردوشون خوابن. هوا هم یه‌کمی سرده. فردا هم یه کلاس بازآموزی برای دندونپزشکای عمومی دارم. از شنبه هم همه‌چی دوباره شروع می‌شه. دانشگاه و کار و دوری از بچه. غر نمی‌زنم. هنوزم زندگی به‌طرز عجیبی زیباست :)


امروز متوجه شدم که بچه‌م کلمه «نه» رو دونسته به کار می بره. وقتی داشتم فرنی‌ش رو می دادم مرتب سرش رو تکون می داد و می گفت : نه نه نه ، تازگیا یه سری لغات پیچیده بنگالی هم می‌گه که من و امیر معنی‌ش‌ رو نمی دونیم مثل : « اشیغو » !!!چندروز پیش هم  گفت : « ب‌ب‌بابا بابا» منتهی نمی دونم هنوز می دونه بابا یعنی امیر!! یا اینکه اینم مثل اشیغو ندونسته به کار می بره!: b

اون روز که گفت بابا،از زور هیجان زنگ زدم به امیر ، بیمارستان. از اونجایی که توی اتاقش نبود مجبور شدن پیجش کنن و بنده خدا بدو بدو اومده که کیه که کار فوری داره و بیمارستان رو گذاشته رو سرش! تازه گوشی رو که برداشته دیده منم که می گم : امیر امیر کیان الان گفت بابا! ^_^

الان که دارم می نویسم گذاشتمش روی روروئک و داره سی دی های محبوب ب‌ب‌بابا رو از روی جای سی دی می ریزه پایین! این یکی از تفریحات مورد علاقشه! تازه وقتی تموم شد جیغ می زنه که من همه رو دوباره بچینم و اون دوباره بریزتشون زمین!! برای ده دقیقه وبلاگ نوشتن،حدودن سه بار باید این سی دی ها رو بچینم و ایشون‌دوباره بریزتشون پایین!! بیچاره سی دی های ب‌ب‌بابا!! خدا رحمتشون کنه! مخصوصن اون شانیا تواین و سلین دیونش رو که سی دی هاش اصل بود!: b

یه جایی می خوندم که بچه ها حدود نُه ماهگی به یه اسباب بازی یا پتوی خاص دل می بندن و اون رو هر جا که می‌رن با خودشون می برند و بدون اون نمی خوابن و از شسته شدن اون متنفرن چون بوی آشنای خودش رو از دست می ده. از وقتی ۹ماهگی کیان تموم شده همه‌ش چشمم به اسباب بازیها و پتوها بود تا ببینم که بالاخره کدوم رو به عنوان محبوب! انتخاب می کنه؟ زیمبو رو ( یعنی زرافه رنگی رنگی‌ش) ؟ گاو چرخی که عمو محمدرضا و خاله شکوفا براش آوردن ؟ فیلیپ ( خرس پاندای عروسکیش رو) ؟ یا نارنگی ( موجود مسخره ای که معلوم نیست شیره یا گربه!) و یا شوربا( سگ آبی رنگ! که مال دوران بچگی‌ باباش بوده)؟ دیروز بالاخره موفق شدم اسباب بازی مورد علاقه کیان رو کشف کنم! اسباب بازیی که هر جا می ره با خودش می بره! فقط وقتی اون تو بغلش باشه می خوابه! از حموم کردنش متنفره! می دونین اون اسباب بازی چیه ؟ من من کله گنده!!! شرمنده اخلاق ورزشکاریت امیر جان! این یکی رو کیان برداشت برای خودش! فکر کنم باید بری برای خودت یه زن نو بخری! : b



+ اسم تمام اسباب بازیهای کیان رو من و باباش انتخاب کردیم! هنوز بزرگ نشدیم آخه

++
زیمبو اسباب‌بازی مورد علاقه‌ی خودمه ^_^

+++شرمنده‌ی محبتتونم. کامنتها رو جواب می‌دم بزودی


چقدر کم بغلت می‌کنم وچقدر این روزها که داری تندتند بزرگ می‌شی رو از دست می‌دم. لعنت به این تخصص که ارزش نداره برام...


از شنبه باید برم دانشگاه و بخاطر جداشدن از کیان خیلی استرس دارم. دیروز رفتیم بیرون و برای اولین بار کیان رو سپردیمش به خانمی که بعنوان پرستار بهمون معرفی کرده بودن. بطرز عجیب غریبی نگران بودم. اگه بدونین چقدر سخته اعتماد کردن به بقیه. انگار هیچکس نمی‌تونه مثل من و باباش ازش مراقبت کنه. با اینکه دیروز آزمایشی بود و سه ساعت بیشتر طول نکشید ولی از لحظه ای که ازش خدافظی کردیم دلم براش تنگ شد. و راستش رو می‌خواین بشنوین؟ از این همه علاقه ترسیدم. از این همه وابستگی و دلبستگی. 

وقتی برگشتیم خونه فهمیدم بچه کلی بی‌تابی کرده و دنبالمون گشته ...محکم چسبیده بود به من و جدا نمی‌شد تا بالاخره خوابش برد. امیدوارم کم‌کم عادت کنه به وضعیت جدید :(



شب،  وقتی صدای چرخیدن جوجه توی تختش بیدارم می کنه ، بغلش می کنم. میارمش کنارم. تن داغ و کوچولوش بین دستهای من. دستهای گرم و داغش روی تن من. نمی تونم توصیف کنم این احساس رو. اگه نزدیک صبح باشه، اگه بیدار باشم ، نگاه می کنم به چشمهای بسته‌ش و شیر خوردنش. نگاه می کنم به دستهای کوچولوی متجاوزش. این دستها به خلوت زندگی من تجاوز کردن! به خواب شب‌های من ، به استراحت روزهای من ، به زندگی اجتماعی من ، به خلوت زندگی زناشویی من...و من عاشقانه این دستها رو دوست دارم. من این دستهای کوچولو و خیلی خیلی داغ رو که شبونه روی بدنم سر می خوره دوست دارم. شیر خوردنش که تموم می‌شه متجاوز عزیزِ من غلت می زنه و  می خوابه. و من گیج عشقِ عجیبم بیدار می مونم و به صدای نفسهاش گوش می‌دم.