میرزاده خاتون


روز جمعه دوستهای هم‌دوره دانشگاهم اومدن خونه‌مون.

 زندگی ما رو از هم خیلی دور کرده اما هنوزم فکر می‌کنم دوستی بی‌شیله پیله‌تر و محکم‌تر از رفاقت‌های دوره عمومی نمی‌تونم پیدا کنم. 

ما پنج نفر هستیم. مریم ،شیما، فاطمه، پانی و من. البته خواهرهای شیما و فاطمه هم که از ما کوچکتر بودن و سال پایینیمون بودن هم به گروه‌مون پیوستن.
من سومین نفر از این گروه پنج‌نفره هستم که بچه‌دار شدم. مریم پسر4 ساله‌یی به اسم آرین داره و شیما دختر ۱۰ ماهه‌یی به اسم پارمیس. 
وقتی به عقب بر می‌گردم، می‌بینم هیچوقت فکر نمی‌کردم یه روزی ما دانشجوهای دانشکده دندونپزشکی، به جای بحث درباره‌ی نمره امتحان جراحی و طرح درمان بیمار پریو و ... راجع به نحوه تربیت فرزند و تجارب مادرانه با هم صحبت کنیم!


+عروسک سوفی رو مریم برای کیان خریده ^_^



همسر من فقط یه برادر داره و داشتن یه خانواده پرجمعیت همیشه جزو آرزوهاش بوده! اون موقع هایی که کیان هنوز نبود، از این ایده های ۱۲ تا بچه و اینا داشت! بعد کم کم رسید به اینجا که نه دیگه ۵-۴ تا خوبه دیگه! خلاصه همیشه شوخی شوخی ( و گاهی کمی جدی، که حالا باید ببینیم شرایطمون چه جوری می‌شه و...) از این حرفا بود. تا اینکه چند شب پیش،جوجه خیلی اذیتمون کرد، یعنی در حال حاضر یه نفر رو می‌خواد که تمام وقت بهش توجه کنه و طبیعتن امیر سه‌شنبه ها و چارشنبه ها بیشتر از این ماجرا فیض می‌بره. خلاصه که شب بود و امیر مشغول سرگرم کردن بچه و منم مشغول خوردن شام بودم...
امیر : حالا خوبه کم کم که بزرگ بشه، لااقل حرفمون رو می‌فهمه و راحت تر می‌شیم.
من : نه بابا به این زودیا که نمی‌شه.
امیر : حداقل می‌ذاره شبا راحت بخوابیم.
من : معلوم هم نیست. مگه سامیار نیست؟ الان دو سالشه ولی هنوزم... تازه تا این سه سالش بشه و بخوایم یه نفسی بکشیم بعدی اومده!
امیر : کدووووم بعدی ؟؟؟؟ 
و بعد جفتمون  D:

تازه هنوزم خودش رو از تک و تا ننداخته و می‌گه که اگه اصفهان بودیم اینقدر سخت نمی‌گذشت و اینا... دست گل پسرم درد نکنه که بدون هیچ گونه بحثی بابایی عزیز رو وادار به عقب نشینی از مواضع خود کرد :d


+با همه تفاصیل بالا بازم می‌گم که هر کی موقعیتش رو داره ولی این طعم رو نمی‌چشه به‌خاطر سختیهاش، یه‌جورایی داره اشتباه می‌کنه... یعنی توقعی هم نمی‌شه ازش داشت... نمی‌دونه که چیه آخه (^.^)


کوله‌م به پشتم. تو یه دستم کریر و تو اون یکی دستم ساک بچه رو گرفتم.  سوار ماشین می‌شیم. می‌ذارمش رو صندلیش و می‌شینم پشت فرمون. دنبال فلش آهنگ‌های کودکانه می گردم. نیست. ضبط رو روشن می‌کنم. صدای کریس دی‌برگ می‌یاد. به کیان می‌گم :مامانی، بیا امروز با هم موسیقی حسابی گوش کنیم. ماشین رو می کشم به لاین وسط بزرگراه ، سرعت رو کم می کنم. صدای موزیک رو زیاد می کنم. در لحظه‌م. از اینکه تو ماشینم، بچه‌م کنارمه و این موسیقی واقعن زیبا رو گوش می‌دم لذت می برم.

چند بار تو زندگیم در لحظه بودم؟
عصر یه روز تابستون. تو ماشین کنار امیر نشسته بود‌م. صدای بم لئونارد کوهن پخش می‌شد. شیشه های ماشین رو دادم پایین. باد وزید به موهام. صدای موسیقی رو تا جایی که بتونیم تحمل کنیم بلند کردم :

Touch me with your naked hand .
Touch me with your glove.
Dance me,
Dance me to the end of love!

ماشین رو به زور پارک می کنم. بعد از ده سال رانندگی پارک کردنم افتضاحه. مماس با سانتافه‌ی سفید دکتر میم واستادم. تو یه دهنه 6 متری!
پیاده می‌شم. وارد مطب می‌شم. می رم توی اتاقش و کریر بچه رو پارک می‌کنم روی میز! مطب شلوغه.‌ می خوام پیش دکتر زنان برم که مطبش تو ساختمون خودمونه و باید منتظر بمونم تا امیر بیاد و کیان رو نگه داره . خانم ر. منشی امیر پیشنهاد می‌ده که کیان رو پیش اون بذارم و برم. می دونم که بند نمی شه. منتظر باباش می مونم.
امیر می رسه. کیان از بغل من می‌‌پره بغل باباش. می‌رم سمت مطب دکتر زنان . دکتر معاینه‌م می‌کنه‌. ظاهرن همه چی مرتبه. برام یکی دو تا سونوگرافی می‌نویسه و اون تست کذایی دهانه رحم . به شوخی ازش می پرسم : برای بارداری دوم چقدر باید صبر کرد؟ با قیافه‌ی اخمو نگام می کنه: بازم بچه ؟ می‌خوای چیکار؟ می‌خندم و جواب می‌دم: دست حکم‌مون ناقص مونده! با من می‌خنده.
برمی‌گردم مطب امیر. کیان رو خوابونده روی بازوی راستش و داره موهاش رو نوازش می‌کنه . غرق این تصویر می‌شم. دلم می‌خواد بنویسم مثل روز اول دوستش دارم. اما این جمله درست نیست. روز اول اینقدر دوستش نداشتم. برام یه رویای قشنگ بود اما بخشی از وجودم نبود. حجم سیالی بود که روزهای نوزده‌‌سالگی‌م رو با مهربونیش پر می‌کرد. با عشق و عطوفتش. اما امروز بخشی از وجود من شده. مثل دستم یا چشمم. مثل خودم . مثل عشق.

+روزت مبارک بابایی :*)


خدا تصمیم گرفت تو رو خلق کنه. روی پوست سفیدت دوتا تیله ی سیاه گذاشت، با نوک انگشتهاش لبهات رو فرم داد ، و گونه هات رو ، و موهات رو... بعد تو رو گذاشت لب طاقچه و هی نگاهت کرد...
 گل ها رو وقتی آفرید که داشت به تو نگاه می‌کرد، 
و خورشید رو وقتی به تو فکر می‌کرد، 
و تمام قشنگی های دنیا رو...
خدا انقدر تو رو می بوسید که فرشته ها حسودیشون شد و تو رو از اون بالا انداختن پایین ...‌
افتادی تو بغل ما  :)