میرزاده خاتون

haaav hooo haav bav...

قشنگ‌ترین صدایی که تو تموم عمرتون شنیدین چه صداییه ؟ صدای پیانو ، نی‌لبک ، صدای بارون ، صدای آواز خوندن شانیا تواین !!  می‌دونید قشنگترین صدایی که من تو تموم عمرم شنیدم چیه ؟ صدای پسرمه که اون اصوات بالا رو با لبهای غنچه کرده‌ش درمی‌یاره و خودش از شنیدن صدای خودش ذوق می‌کنه ^_^

حواشی کنگره

بدترین اتفاق امروز هم دیدن یه سال بالایی بود که دوران رزیدنتی،جزو بی‌شرف‌‌ترین و کثیف‌ترین پسرهای دانشگاه بود و الان شده بود استاد و مدیرگروه یکی از دانشکده های دندونپزشکی.

امان از غریزه‌ی مادری

وقتی به زایمانم فکر می کنم ناخودآگاه یاد این موضوع هم می‌افتم که اگه زنده نمی موندم زندگی چطوری می‌شد … یا امیر چی کار می‌کرد یا پسرم؟ اون‌وقت میشینم و یه فصل برای مرگ خودم و یتیم شدن پسرم و تنها شدن شوهرم اشک می ریزم! فکر می کنم که چه‌کسی نصفه شبها با صدای کیان بلند می‌شد و چه‌کسی نوازشش می کرد ؟ احتمالن یه تخته‌م کمه که هی میشینم از این جور فکرها می‌کنم یا اینکه عوارض دوری از محل کاره! یکی دو روزه که کم کم دلم می‌خواد برگردم سر کار … ولی دلم می گیره وقتی فکر می کنم که اگه من سر کار برم چه‌کسی صبحها سر حوصله با جوجه‌م بازی می‌کنه و موقع عوض کردنش غش غش می خندوندش و براش شعرهای مسخره می‌خونه؟ و موقع خوابهای بعد از ظهر چه کسی جوجه‌م رو روی دست خودش می خوابونه؟ اون‌وقت دلم می‌خواد هیچ وقت سر کار نرم. همیشه هی بشینم و چشمهای کیان رو نگاه کنم که حالا کم کم داره مثل چشمهای من قهوه ای می‌شه….

بچه داشتن یا نداشتن؛ مسئله این است!

دوستی کامنت زده بود و سوال کرده بود که بچه دار شدن ارزش سختیهاش رو داره یا نداره. راستش قضیه از این قراره که بچه دار شدن واقعن سخت و مشکله، برای دو نفری که عادت کردن که راحت زندگی کنن و هر جا دلشون می‌خواد برن و هر ساعتی دلشون می‌خواد بخوابن و سر کار می‌رن و ...
بعضی روزها من و امیر هر دو انقدر خسته ایم که کیان رو می‌خوایم بفروشیم به حبیب – سرایدارمون – و خودمون بخوابیم :b بعد همون لحظه ناقلا یه دلبری می‌کنه که سر بغل گرفتنِ حضرت آقا با هم دعوامون می‌شه!!! مثلن پریشب در یکی از دفعاتی که بیدار شده بودم دیدم که هوای اتاقمون سرده و پتوی کیان نازکه ، اینه که بغلش کردم و آوردمش زیر پتوی خودمون. جاش رو که درست کردم، یهو دست کوچولوش رو صاف گذاشت روی گونه‌ی من. دلم هری ریخت پایین ^_^
خلاصه اینکه بچه با همه‌ی مشکلات و سختیها و بی خوابیها و کمر درد و هزار چیز دیگه‌ای که دنبال سر خودش می‌یاره، انقدر شیرینه که آدم دلش نمی‌خواد یه لحظه بدون بچه‌ش باشه. با تمام احساس خستگی که بعضی وقتها می‌کنم فقط یه لحظه خنده‌ی کیان کافیه که همه‌ش رو محو کنه.  یعنی که خیلی سخته ولی ما که از داشتنش خیلی خوشحالیم *_^

Designed By Erfan Powered by Bayan