میرزاده خاتون

ترس

احساس عجیبی دارم. احساس دلهره. دلهره ای از جنس اولین دیدار. اولین نگاه. باورم نمی شه که 9 ماه اینقدر زود گذشته. همین دیروز بود که من برای یه لحظه مبهم شک کردم به اینکه شاید وجود داشته باشه. همین دیروز بود که برای اولین بار قلب کوچیکش رو دیدم که توی بدن 8 میلیمتریش اولین تپشهاش رو شروع کرده بود. انگار همین دیروز بود … خیلی زود گذشت و حالا فقط چند روز دیگه مونده. چندروز دیگه که می تونم در درون خودم احساسش کنم و امنیت و گرمای درونم رو بهش بدم. کاش می تونستم مطمئن باشم که برای به دنیا اومدن آماده ست. نمی تونم. همونطور که هنوز خودم آماده نیستم. با این اشکهای بی دلیلی که روی گونه هام می ریزند نمی دونم دلم برای دیدنش تنگ شده یا اینکه می ترسم که مادر خوبی نباشم.


دل گرمی

وقتی دانشجو بودم، آخرهفته هایی که می رفتم خونه با مامانم عادت داشتیم ساعت‌ها رو تخت ولو بشیم و راجع‌به همه‌چی حرف بزنیم. غیبت کنیم و وراجی کنیم و با هم موافقت کنیم. اصلن خیلی با هم آدم‌های موافقی بودیم. بعد ماسک می‌ذاشتیم رو صورتامون، بعد می‌شستیم و هردفعه تعجب می‌کردیم که وای چقدر خوشگل شد پوستمون و مامان می‌گفت پوستت براق و درخشان شد و این‌جور چیزای مادر دختری. درخشان رو هم یه چیزی شبیه دَرَخشان همیشه تلفظ می‌کرد و هی سربه‌سرش می‌ذاشتم سر همین. 
مامانم یه هفته ای هست که اومده پیشم. خیلی خوبه. احساس می‌کنم توی خونه‌ی پدری هستم گاهی. از زمین و زمان حرف می‌زنیم. بعد من بهش می‌گم این چیه پوشیدی؟ ندیده بودم. بعد اون می‌گه باز این چیه تن توئه؟ برو لباس گرم بپوش. بعد من باید ثابت کنم که به خدا همین الانم گرممه. بعد من می‌گم خیلی قند می‌خوریا. می‌گه بابا نیست آخه. بعد اون به من غر می‌زنه که خودت چند تا قند می‌خوری در روز اصلن؟ ... 
احساس می‌کنم دوباره بچه‌ش شدم. اگه بنویسم از بودنش دلم گرم می‌شه لابد خیلی جمله‌ی تکراری‌ ایه اما خب دلم گرم می‌شه واقعن.

نامه به کودکی که هنوز زاده نشده9(نامه ی آخر)

قراره دو هفته ی دیگه من و تو از هم جدا بشیم . سی و هشت هفته ی تمام با هم بودیم . سفرهای طولانی رفتیم ، موسیقی های خوب شنیدیم ، خبرهای خوب و بد شنیدیم ، کلی فیلم دیدیم ، یه عالمه کتاب خوندیم ، عکس گرفتیم و خلاصه با هم زندگی کردیم . چند بار هم اجازه دادی که حضورت رو نادیده بگیرم و هر قدر که دلم می خواد دلتنگی کنم . الان بیشتر از هر چیزی مشتاق دیدنت هستم و در انتظار کشف گوشه و کنار شخصیت مستقلی که تو هستی. حتمن تکه هایی از خودم رو در تو خواهم دید. حتمن گوشه هایی از پدرت رو هم در تو خواهم دید ، اما این چیزی از ″تو" بودنِ تو کم نمی کنه . امیدوارم توی زندگیت شاد باشی اما غم رو هم تجربه کنی. دلم می خواد همیشه بخندی،  ولی بیشتر دلم می خواد بلد باشی با وجود مشکلات هم بخندی. نمی تونم همه ی عمر جاده صاف کنت باشم ولی می تونم جوری تربیتت کنم که همیشه قوی باشی . دلم می خواد عاشق بشی و سخت عاشقی کنی با همه ی تلخی ها و شیرینی های عاشقی. 

4 آذر، روز منع خشونت علیه زنان

 این یکی از نوشته های قدیمی من هست که به بهونه ی این دعوتنامه بازنشر می کنم : 
" فرهنگ ما می‌گه وقتی مردی داد می زنه، تشر می زنه، عصبانی می شه، زن باید کوتاه بیاد، باید سکوت کنه، بسوزه و بسازه. زن این مدلی یعنی زن نجیب! اما من اگه یه روزی دختری داشته باشم، به سلامت جسم و روحش بیشتر از حفظ این فرهنگ خشونت‌بار اهمیت می‌دم. اگه دختری داشته باشم بهش یاد می‌دم که خشونت هیچوقت و در هیچ اندازه‌ای قابل قبول نیست،حتی برای حفظ یه زندگی زناشویی ناسالم. بهش می‌گم به محض این که یه مرد ژست خشونت گرفت، ازش فاصله بگیر و به شدت باهاش برخورد کن تا بدونه این غیرقابل قبول‌ترین کار دنیاست. اگه دختری داشته باشم و یه روزی بخوام براش قصه ی خاله سوسکه رو تعریف‌ کنم، حتمن آخر قصه این رو هم می‌گم که حتی دم نازک آقا موشه هم وقتی به کار خشونت بیاد، می‌تونه به قیمت همه ی زندگی خاله سوسکه تموم بشه... من به دخترم یاد می‌دم که هیچوقت و هیچ‌جا مقابل خشونت سکوت نکنه."

Designed By Erfan Powered by Bayan