میرزاده خاتون

اولین حرکت

نمی‌خواستم بنویسم ولی باید این رو ثبت می‌کردم. عصر امروز بود که برای اولین بار ،تکون خیلی شدیدش رو که خیلی هم منتظرش بودیم حس کردم. روی مبل لم داده بودم و تلویزیون نگاه می‌کردم که یهو دلم تکون خورد ! تکون های عجیبی که تا چند لحظه به خاطرش هنگ کرده بودم و نمی‌دونستم یعنی چی! یه‌کمی که گذشت فهمیدم این همون اتفاقه که هفته‌ها منتظرش بودیم. حسش انقدرررر چسبید که سریع امیر رو صدا کردم و لباسم رو زدم کنار تا حرکتهای بعدی رو alive تماشا کنیم !! جوجه‌مون هم انگار فهمیده بود که ما داریم نگاش می‌کنیم و کلی واسه‌مون قر داد D: از امیر پرسیدم یعنی وقتی این بچه به دنیا بیاد هم کوچکترین کارها و حرکاتش انقدر واسه ما شیرین و جالبه ؟؟ آخه ما همیشه وقتی یه بچه ای یه کار بی‌مزه ‌ای می‌کرد و بابا ومامانش کلی واسه‌ش ذوق می‌کردن و کارش رو با آب و تاب واسه همه تعریف می‌کردن، خنده‌مون می‌گرفت و فکر می‌کردیم چقدر لوسن !!!  فکر کنم الان خودمون به همون وضعیت دچار شدیم :b

 +امروز روز داروسازه. چندروز پیش هم روز پزشک بود. من دوستهای پزشک واقعی و مجازی خوبی دارم. همینجا به دوستای مجازی عزیزم که پزشکن تبریک می‌گم با تاخیر :**  چندتا دوست داروساز دارم که همیشه کنارم بودن و عاشقشونم. حنانه و سمیرا و شکوفه‌ی عزیزم که از دبیرستان باهم دوست بودیم. جالبه که دوستهای مجازی داروسازم رو هم خیلی دوست دارم. سانیا و ترلان مهربون.  یجورایی به هردوشون احساس نزدیکی فکری و روحی عجیبی دارم. مرسی که هستین دوست جونیا. روزتون مبارک :**

۲۰روز

گفت فقط ۲۰روز مونده به امتحانِ بورد. تصمیم گرفتم این ۲۰روز رو بریم نمک‌آبرود و اونجا بمونیم و درس بخونیم. فهمیدم منظورش اینه که من درس بخونم! خودش قبلن همه‌ی اون رفرنس‌های لعنتی رو برای امتحان فلوشیپ خونده. نگفتم نه. مثل تموم این یک سالِ گذشته،به برنامه‌ریزی‌ و مدیریت‌ش اعتماد کردم. حالا خودم هم باورم نمی‌شه من همون آدم سرسخت و مستقلی هستم که هیچکس حق نداشت بدون اینکه نظرش رو بپرسه براش برنامه بچینه!!! 

وقتی خواستیم با هم باشیم، گفت به من اعتماد کن،  من همیشه ازت حمایت می‌کنم، به مدیریت‌م باور داشته باش و همه چی رو به من بسپر.  من خندیدم، دست‌م رو بردم لای موهاش و موها رو به‌هم زدم و لب‌ش رو بوسیدم. گفتم نه!مرسی! من حامی نمی‌خوام!! گاهی جدی سخنرانیِ مفصلی کردم درباره‌ی عدم اعتقادم به مدیریت مردها.  ولی اون شیوه‌ش، مدلش، نگاهش جور دیگه‌ بود. باهوشه، هوش چیزیه که من نمی‌تونم ازش بگذرم و هیچی به اندازه‌ی هوش، من رو جذب نمی‌کنه. خیلی زود فهمید تنها راه موندگار کردن منی که مثل ماهی لیز می‌خورم و بی‌سروصدا و ناگهانی رابطه‌ رو کمرنگ می‌کنم، آزادی و رهایی مطلقه. هیچ قولی ازم نخواست. گذاشت همه‌ی رابطه رو من تنظیم کنم. فرمون رو داد دستِ من که من معلوم کنم رابطه کجا بره و همه‌ی این مدت آروم آروم، خودش رو نزدیک و نزدیک‌تر کرد و مرز پشت مرز رو کنار زد.

آخرِ همین سال، چهارسال تموم می‌شه که نرم و آروم، وارد زندگی من شده. با همین آرامش،یکی یکی سیم خاردارها و مرزهای من رو که تعدادشون سر به فلک می‌زنه رو عقب زده و از آدم سخت اعتمادی که من باشم، موجودی ساخته با اعتماد صد و دو درصدی به خودش! :)


+ این ۲۰روز هوای وبلاگم رو داشته باشین تا با موفقیت برگردم :b

نفر سوم

خیلی وقت بود می‌خواستم این اتاق‌ رو مرتب کنم. دوست داشتم دوتایی مرتبش کنیم ولی متاسفانه بابای جوجه همکاری نمی‌کرد!! بالاخره امروز مجبورش کردم همکاری کنه :b  فعلن فقط بعضی وسایل اضافی رو دور انداختیم، به‌درد بخورهاش رو هم ببخشیدیم. واقعن جمع‌وجور کردنش خیلی سخت‌ بود. نمی‌دونم کی وقت کردیم اینجا رو اینقدر ریخت و پاش کنیم !!  سمیه خانم می‌گه عوضش شما مثه بقیه‌ی پدر و مادرها از ریخت و پاش بچه‌تون حرص نمی‌خورین چون حساس نیستین !!  امیر می‌گه روش نشده بهت بگه شلخته‌اید گفته حساس نیستین :| 

هنوز چیزی از وسایل اصلی رو نخریدیم، ولی همین الانم با تصور تخت و کمد کوچولوش به وجد اومدم !! می‌دونین بعضی چیزها هست که هیچوقت عادی نمی‌شه.  مثلن همین ذوق کردن بابت چیدن اتاقی که دیگه متعلق به تو و همسرت نیست و مال نفر سوم خانواده‌ست. :)


می‌تپد دل در بَرَم


می تپد دل در برم

می تپد دل در برم

می تپد دل در برم

با شنیدن هر تپش قلب‌ش من فقط به این شعر فکر می‌کردم .

به این فکر می‌کردم که صدای قلب‌ش واقعن شبیه صدای قلبِ یه جوجه‌ی خیلی کوچولوئه. یه جوجه‌ی هیجان‌زده که داره آب بازی می‌کنه .

بعد حتی به این فکر کردم که چقدر عجیبه آدم دو تا قلب داشته باشه. یکی توی سینه و یکی توی شکم !

بعد فکر کردم چقدر قلبِ سینه‌م ، نسبت به اون یکی قلب‌م، پیر و سالخورده‌س. 

بعد دلم برای بچه‌م سوخت.  برای این همه عجله‌ش برای تپیدن و زندگی .

Designed By Erfan Powered by Bayan