میرزاده خاتون

به‌نظرتون زشته از این لباسا که روش نوشته هی ایز ماین، شی ایز ماین بپوشیم؟

‏یا زشته از این لباسایی که روش عکس بچه داره بپوشم؟ :/

‏خز بازیه ولی خب دیگه بابای بچه‌م دلش خواسته :)

+از وقتی یک ماهگی جوجه‌مون تموم شده امیر گیر داده بریم آتلیه و عکس بگیریم. بهش گفتم آخه از چی عکس بگیریم من که اصلن شکم ندارم و معلوم نیست باردارم :| گفت دلم می‌خواد تا آخر این ۹ماه، هر ماه بریم یه عکس سه‌نفری بندازیم. خلاصه انقدر اون گفت و من حال نداشتم برم که نزدیک بود از هم طلاق بگیریم سر یه عکس D: حالا قراره فردا بریم.

بعد از پنج سال تصمیم گرفتم دوباره یوگا رو شروع کنم. با اینکه پزشک متخصصم گفته نگران قانون اجباری زایمان طبیعی نباشم و می‌تونه یه کاری کنه که سزارین بشم!!! ولی خودم زایمان طبیعی رو ترجیح می‌دم و یکی از ورزش‌هایی که به تحقق‌ش کمک می‌کنه یوگاست. امروز جلسه اول بود. باشگاهی که پیدا کردم نزدیک خونه‌س. وقتی رسیدم یوگا شروع شده‌بود با آهنگ دریا و آبشار. رفتم نشستم و یه ربع بعد شراره‌جون اومد سلام کرد. شراره‌جون اسم مربی ماست. توی باشگاه‌ها و مهدکودکها همه‌ی مربی‌ها پسوند جون دارن!!! جو عمومی این‌طوریه که همه همدیگه رو جون صدا می‌کنن درحالی‌که واقعن هیچ‌کس جون ِ اون‌یکی نیست:| مثلن جون ِ من اون ساعت تو مطبش مشغول کار بود ^_^  شراره‌جون پرسید عزیزم چطوری؟ مشکلی نداری؟ من گفتم نه.‌ شراره‌جون با تعجب و فکر گفت «ئه چه خوب» ولی بیشتر دوست داشت من بگم «وااای چرا. نمی‌تونم تمرکز کنم‌. یا فلان حرکت رو اصلن یاد نگرفتم. یا سخته و…:| » و اونم جوابی که به همه می‌ده رو به منم بده: «خب عزیزم اولش اینجوریه. باید تمرین کنی. زمان می‌بره و....»ولی دیالوگ برقرار نشد و شراره‌جون دور من یکی رو خط کشید.

کلاسم که تموم شد رفتم سمت رختکن ، همون لحظه دیدم که شراره‌جون اومد داخل رختکن و بدوبدو با کفش‌های سالنش رفت دستشویی :|||| این یعنی من باید دور این باشگاه رو خط بکشم.

یه دوستی دارم که می‌گفت من اگه بچه‌دار بشم یکی‌دو سال سر کار نمی‌رم و بچه‌م رو بزرگ می‌کنم. بهش می‌گفتم من اگه دو سال از محیط کارم دور باشم روحیه‌م داغون می‌شه. (اون موقع هنوز جوجه‌م رو باردار نبودم) و کماکان طرز فکرم همینه: شاید کارم رو کمتر کنم اما ترک هرگز! امروز صبح وقتی وارد درمونگاه شدم حالت تهوع داشتم. از راهرو رد شدم و وقتی به اتاقم رسیدم خودم رو انداختم رو صندلی.  خانم «ر» اومد گفت رنگتون پریده. حرفش انگار روحیه‌م رو تضعیف کرده باشه سرگیجه و تهوعم بدتر شد!!! بعد یه آقای عصبانی درست مثه گاو نری که وارد میدون گاو بازی شده، جلوم ظاهر شد. پرونده نداشت. خانم «ر»بهش گفت اینجا آموزشیه،اول باید برید اون‌طرف تشکیل پرونده بدین. آقاهه یک‌ریز حرف می‌زد. تو حال بدم ‌فهمیدم که فحشه اما نمی‌تونستم روش تمرکز کنم و در عین حال حرف های خانم «ر» که کنارم واستاده بود و جوابش رو می‌داد رو بفهمم. بالاخره یه نفر از نگهبانی اومد و گاو نر رفت بیرون. شایدم حس کرد شاخ زدنش اثری نداره. بیمار بعدی که کارش تموم شد از اتاق رفتم بیرون و یه دوری تو کلینیک زدم. سر و صدا زیاد بود و چندنفر مشغول جروبحث بودن.  انگار میدون جنگ بود! احساس ضعف شدید داشتم. وسایلم رو برداشتم و به مدیر داخلی درمونگاه گفتم امروز حالم خوب نیست می‌رم خونه. گفت رنگتون پریده،بخاطر این درگیری‌ها ناراحتین؟ جوابش رو ندادم. با خنده‌ گفت شما زیادی حساس و زودرنجین خانم دکتر!!!بدون خدافظی از اتاقش اومدم بیرون و رفتم سمت دستشویی! دلم می‌خواست همه‌‌ی اتفاقات امروز رو بالا بیارم و برگردم خونه :|


می‌دونی هر آدمی تو زندگی‌ش هزار تا اشتباه می‌کنه. یه تصمیمی رو زودتر از موقع می گیره و یکی رو دیرتر. همین می‌شه اشتباهش. اما بزرگترین اشتباه هرآدمی اینه که تصمیم‌های یکی دیگه رو قضاوت کنه و اون‌ها رو اشتباهات زندگی اون شخص بدونه.این رو بدون که ما هیچ وقت از واقعیت زندگی یه نفر دیگه، از گذشته و اتفاقاتش خبر نداریم. پس هیچوقت زندگی آدم‌ها و تصمیماتشون رو قضاوت نکن.



نمی‌دونم چرا تا شب می‌شه یه استرس عجیبی می‌یاد سراغم و هرکاری می‌کنم خوابم نمی‌بره. یعنی دیر خوابم می‌بره. امیر تقریبن دو ساعتی زودتر از من می‌خوابه. ولی هر یه ربع یه بار غلت می‌زنه می‌گه: شب‌بخیر، ببخشید خوابیدم!!! دوباره تا یه ربع بعدش..  :|  می‌خوام به صورت کتبی واسه‌ش بنویسم عزیزم اشکال نداره که زودتر از من می‌خوابی. با مهر و امضا. شاید شب‌ها راحت خوابید طفلک :|

من قول می‌دم برای آغوش مادرونه‌م هیچوقت ازت رشوه نگیرم! قول می‌دم امن ترین نقطه دنیا بشم برات. حتی اگه خیلی معمولی باشی. شاگرد اول نشی و توی گروه سرود مدرسه راهت ندن و زشت باشی و شغلی انتخاب کنی که دوست نداشته باشم. 

دیشب سومین آب میوه‌گیری زندگی‌مون رو خریدیم. بعد از سوختن دوتای قبلی تصمیم گرفتیم دیگه گول مارک و برند رو نخوریم و به تجربه‌ی اطرافیانمون اعتماد کنیم. از همون دیشب شروع کردیم به تست و همین‌طوری داریم سطل سطل آب‌‌میوه می‌خوریم :d می‌رسیم به هم سوالمون اینه که آب‌میوه بگیرم برات؟ امشب چندتا از کیسه آشغال‌ها رو امیر برد سر کوچه گذاشت که همسایه‌ها مشکوک نشن. می‌گفت با این حجم پوست پرتقال و لیمو و سیب و.. ممکنه فکر کنن ما کارگاه خونگی زدیم و داریم آب‌میوه غیر استاندارد تولید می‌کنیم D:

حالا که ازش زمان گذشته و تصمیمم رو گرفتم، زبونم باز شده و دلم می‌خواد بنویسم.

اصل ماجرا اینه که گفت بیا بچه‌دار بشیم. من یه‌جورایی می‌دونستم که یواش‌یواش این رو خیلی جدی مطرح می‌کنه. چون از نظر اون الان وقتشه و حتی دیره. اما من ترسو شدم وقتی واقعن بهش فکر کردم. شده بود که تنگ تو آغوش هم که بودیم گفته بودم کاش بچه‌دار بشیم. شده بود که وسایل و لباس‌های بچگونه رو تو ویترین فروشگاه‌ها دیده بودم و خوش‌خوشانم شده بود. شده بود که که تو مطب موقع کار دیده بودمش و دلم غنج رفته بود که چه مهربونه با بچه‌ها. پارسال حتی یادمه که یه فازی بود که به بچه‌دار شدن‌مون فکر کردم. خوشم می‌اومد از فکرش اما در حد پیشنهاد دادنش نبودم. برام بیشتر یه فکر خوشایندی بود که وای کاش منم مادر بشم. در حد یه تصویر. بعد اومد و گفت بیا بچه‌دار بشیم. من دلم ضعف رفت. نگفتم نه. یعنی فکر نکنم داشت از من می‌پرسید یا هرچی. بیشتر داشت می‌گفت به نظرش خیلی طبیعیه که بعدن چیکار کنیم. مثه همین اخلاقش که موقع ناهار داره فکر می‌کنه شام چی بخوریم. همه چی یه روند خیلی منطقی توی ذهنش داره. تنها که شدم فکر کردم. هی فکر کردم. الان که گذشته می‌دونم بیشتر این احساسم از این‌جا می اومد که می‌دیدم خونواده‌م کنارم نیستن وقتی می‌خوام همچین تصمیم بزرگی بگیرم. همش یادم می‌افتاد که مامانم چارصد و هفتاد کیلومتر دورتر از من زندگی می‌کنه. ولی اینجا یه دوست صمیمی دارم که استاد استرس وارد کردن تو این لحظاته. بهش گفتم ترسیدم‌. البته ترس نبود. نمی‌دونم چی بود. یه دلهره‌ی ناشناخته‌یی بود که حالا چی می‌شه. که وای حالا من باید یه بچه رو بزرگ کنم. احساس می‌کردم برای همچین موقعیتی آمادگی ندارم. تست کرده بودم و مثبت بودم ولی هنوز آزمایش نداده بودم. دوستم خندید. گفت حاملگی باگ طبیعته عزیزم !!! گفتم زهرمار|: ولی بعدش خودمم زدم زیر خنده. بعد گفت به نظرت زود نیست؟ گفتم نمی‌دونم واقعن. همیشه وقتی حرف بچه می‌شد می‌گفتم من سی ساله‌م بشه بچه‌دار می‌شم. مهم نیست رابطه‌م توی چه وضعی باشه. من می‌خوام. ولی الان دو سال زودتر اتفاق افتاد.  گفت همینه‌ها. هی می‌گی من می‌خوام بچه‌دار بشم بچه‌دار بشم. بیا. شدی. خنده‌م گرفت. گفت یعنی الان یه بچه‌ی واقعی توی دلت داری؟ پوف. حالا وسط امتحان بورد کجا می‌ذاری‌ش‌؟؟ گفتم مرسی از دلداری و دلگرمی‌ت :||| خندید. گفت بچه‌تون خیلی خوشگل می‌شه ولی.


خلاصه بعد از خیلی فکر کردن و اعتراف به نگرانی‌م به خودش، بالاخره با ماجرا صلح کردم. باهاش که حرف زدم ‌(که به تجربه بهم ثابت شده که اولین کاری که باید بکنم اینه که باهاش درباره نگرانی‌هام حرف بزنم و نمی‌دونم چرا نمی‌زنم و همیشه می‌ذارمش آخرین لحظه) گفت همون‌قدر که تو داری قدم بزرگی برمی‌داری، منم همین‌طورم. گفت همون‌قدری که تو نگرانی، منم همین‌طور. گفت ولی ما پدر و مادر خوبی می‌شیم مطمئنم. خوبیش اینه که انقدر آدم صاف و روشنیه که می‌دونم برای دلخوشی من نمی‌گه.


خلاصه این شد که گفتم بیام شما رو در جریان بذارم که فعلن صبح به صبح توی وبسایت‌ها دنبال وسایل اتاق بچه می‌گردیم موقع صبحونه و با هم هی تصور می‌کنیم چطوری دوست داریم دکور بچینیم و هی خیال‌بافی می‌کنیم و خوشمون می‌یاد و هی من نق می‌زنم که کاغذدیواری اتاقش نارنجی باشه و اون آبی و خلاصه این‌طوریاست :)