میرزاده خاتون

یکی از اخلاق‌های امیر اینه که هروقت من  دارم از شدت استرس می‌میرم و کمال‌گرا می‌شم و هی از همه‌چی ایراد می‌گیرم ، اون خیلی ریلکس رفتار می‌کنه و هرچی من می‌گم الان موقعیت حساس و مهمه اون می‌گه «نوچ، مهم نیست!»همیشه هم بین نوچ و مهم نیست بلند می‌خنده. جوری که حرص آدم دربیاد :| 

خب راستش رو بخواین هیشکی بلد نیست این مدلی آرومم کنه. یه‌جور مسخره‌یی امید و بی‌خیالی رو با هم قاطی می‌کنه :)

+فردا دفاع تزم برگزار می‌شه ..

سکانس اول

مریضم می‌گه «چقدر خوبه که خانومام درس خوندن و دکتر شدن. من که اصلن دوست ندارم برم پیش آقایون پزشک. همه‌شون یه‌جورین. مگه نه خانم دکتر؟» دستیارم بهش چشم‌غره می‌ره و می‌گه «همه که نه. مثلن شوهر خانم دکتر.. » خانمه طفلکی هول می‌شه ودست و پاش رو گم می‌کنه. می‌گه «وای ببخشید.من نمی‌دونستم آقاتونم دکتره..حالا جدی با یه مهندس ازدواج می‌کردین بهتر نبود؟» !!


سکانس دوم

تو اتاق رزیدنت‌ها نشستیم و حرف می‌زنیم که ناگهان صدای یکی از استادها از اتاق بغلی توجه‌مون رو جلب می‌کنه: «هیکلش چه‌جوریه؟؟.. ترگل ورگل باشه‌هاااا..»بعد از شنیدن یه مکالمه‌ی ده دقیقه‌یی متوجه می‌شیم ایشون داشتن منشی جدیدشون رو انتخاب (شایدم خریداری) می‌کردن :| 


سکانس سوم

امیر رو نگاه می‌کنم که مشغول ترمیم دندونه و مریضش نق می‌زنه و درست همکاری نمی‌کنه. اگه من جاش بودم انقدر عصبی می‌شدم که کار رو ول می‌کردم ولی امیر همچنان باحوصله مشغوله. می‌رم کنارش و آهسته می‌گم: نمی‌خوای یه تذکری چیزی بهش بدی زودتر کارش تموم شه بریم؟ می‌گه: «آخه این دختر خانم ِ خوشگل نازش زیاده!» دختره نخودی می‌خنده. انگار از حرف امیر خیلی خوشش اومده. بالاخره کارش تموم می‌شه. موقع رفتن به امیر می‌گه: «من می‌خوام با پسرخاله‌م عروسی کنم‌هاااااا» ..و قیافه‌ی امیر اون‌لحظه دیدنیه D:

آخه دختره فقط هفت ساله‌شهD:


سکانس آخر

الان باید نتیجه‌گیری کنم . مثلن بگم با پزشک/دندونپزشک جماعت وصلت نکنید اگر هم می‌خواید با پزشک/دندونپزشک جماعت وصلت کنید،سعی کنید طرفتون متخصص اطفال باشه :d

نه ! واقعن نتیجه گیری مسخره‌ایه . می‌خوام بگم چشم‌تون رو باز کنید که طرفتون آدم حسابی باشه. و آدم حسابی بودن نه ربطی به مدرک تحصیلی داره، نه به شغل، نه به اینکه ماشینش چیه و خونه‌ش کدوم محله‌س.. دیدم که می‌گم.

داشتم تو فایل‌های لپ‌تاپم می‌گشتم که خیلی اتفاقی این مقاله رو پیدا کردم. نمی‌دونم متعلق به چندسال پیشه. ولی وقتی دوباره خودندمش گفتم شاید بد نباشه اینجام پست کنم. البته قبلش یه چیزی رو بگم . خانمها! برای خوندن این نوشته باید قوی باشین! واقعیت اینه که مردها به ما زن‌ها با همون نگاه انتقادی نگاه می‌کنن که ما به اونها. و این نکات انتقادی واقعن قسمتهای پر چربی بدن ما یا بینی نامتناسب ما نیست!!!


پروفسور والتر هولشتاین ( Walter Hollstein)، پایه گذار "گروه بین المللی تحقیق درباره مردان" ( Internationale Arbeitsgemeinschaft für Männerforschung),  استاد دانشگاه برمن در آلمان:  در طول بیست سال گذشته ، من حرفها، درددلها و شکایتهای مردان را از زنان جمع آوری کرده ام. بعضی از آنها خیلی کلی گویی هستند و به این ترتیب منصفانه نیستند، و بعضی از آنها خیلی شخصی هستند و از روی رنجیدگی شخصی این مردان گفته شده اند. اما اگر با خود صادق باشیم، ذره ای از واقعیت در بین این ناله ها وجود دارد. آیا خوب نیست این ذره واقعیت را از بین این شکایتها بیرون بکشیم و کمی تامل کنیم؟

 بشنویم:

 _زن‌ها خیلی سختند! من تمام مدت با آنها این احساس را دارم که کاری را اشتباه انجام می دهم. (هانس، ۴۲ ساله، بعد از یک ارتباط سه ساله)

 _ عقل کلند! تمام مدت در گوش من می خواند که چطور باید رفتار کنم، کارم را چطور انجام دهم، با بچه ها چطور رفتار کنم، ظرفها را چطور بشویم، به مادرم زنگ بزنم، آبجو نخورم، شلوار زردم را نپوشم...همه چیز، و واقعا همه چیز را بهتر می دانند و نمی خواهند این دانش خود را هم برای خودشان نگه دارند! (دانیل، ۲۸ ساله، بعد از یک رابطه ۸ ساله)  

_خود خواهند. به دنبال مرد ایده آلی می گردندکه همه کاره باشد، زیبا و سکسی باشد، او را روی دست بلند کند، به هیچ زنی نگاه نکند، اما همه زنهای دیگر به او حسادت کنند، پر زور و قوی باشد، ولی به تمام دستورات او هم عمل کند، و تمام خواسته های او را بدون اینکه گفته باشد از چشمانش بخواند! باور کنید اگر حتی یک زن پیدا می شد که حاضر بود چنین انسان نمونه ای باشد، من هم تبدیل به چنین مرد ایده آلی می شدم!( مارسل، ۳۷ ساله، خسته از زندگی بعد از دعوا با شریکش سر این مساله که چه کسی باید چای صبح را به رختخواب بیاورد!)  

_یا می خواهند مرتب با تو به رختخواب بروند چون شنیده اند که زن مدرن تمام مدت سکس می خواهد! یا با سکس جریمه می کنند، کافی است یک دعوای کوچک بشود و سکس برای دو هفته تعطیل است. بگذریم از اینکه بعضی از آنها زمان سکس مثل نان بیات دراز می کشند و منتظرند که من دگمه های حساسشان را فشار دهم و خیلی خوب هم بدانم که این دگمه ها کجا هستند و البته که خودش نمی خواهد اینرا به من بگوید چون با تصورش از رمانتیک سازگار نیست، و اگر من نتوانم یکی از آنها را پیدا کنم ، احمق و بی خاصیت هستم. خودش خجالت می کشد بگوید که چطور می توانم ارضایش کنم، و اگر من خواسته خودم را بگویم ، یک حیوان شهوتی هستم. (کلاوس، ۵۹ ساله، بعد از یک آشنایی کوتاه)  

_غیر قابل هم صحبتی اند. هر بحثی، یک بمب ساعتی است. اگر به شوخی چیزی بگویم، ناراحت می شود یا من فوری تبدیل به دشمن زنان می شوم. با هر حرف کوچکی که مطابق میلش نباشد، مانند مادری که پسر خود را در حال خود ارضایی غافلگیر کرده است، نگاهم می کند! اگر از او بپرسم "چه شده؟" جواب می دهد"هیچی!" و البته انتظار دارد که من این جواب را باور نکنم و همان لحظه دچار عذاب وجدان شوم! (فابیو، ۳۴ ساله، اصلیت ایتالیایی)  

_ یک لیست مغزی مانند جدول امتیازهای مسابقات ورزشی دارند، اگر امتیازهای زیادی به دست بیاوری، کم کم در لیست او بالا می روی و برایش قابل توجهی. اما با همه خاصیتهای خوب، کافی است که یک امتیاز منفی بگیری (حتی اگر این امتیاز منفی دو بار در هفته شنا رفتن تنهایی باشد) تا از لیستش حذف شوی! (برند،۳۶ ساله، بعد از یک آشنایی اینترنتی)  

_معلم پرورشی اند. همه چیز و همه کس را تربیت می کنند، بچه ها را و البته مردشان را. و وقتی با ما مانند یک بچه کوچک رفتار می کنند، نباید تعجب کنند که ما هم مانند یک بچه رفتار کنیم: لج باز،کله شق، دائم در حال فرار، با دوستان مشروب خوری و سیگار کشیدن ، حد اقل با آنها می شود راحت و آزاد و انسان بود! (آرنه، ۲۶ ساله، بعد از سه آشنایی، به دنبال زنی مسن تر از خودش است که به جز در رختخواب، خیال تربیتش را نداشته باشد)  

_ قضاوت کردن را حق منحصر به فرد خود می دانند. تمام مدت درباره خوبیها و بدیهای مردان حرف می زنند، اینکه یک مرد چطور راه می رود، چطور می ایستد، چه در آمدی دارد، چه لباسی می پوشد،چطور حرف می زند، چطور نگاه می کند، چه خانه ای دارد، چه می نوشد،...تصور کنید اگر مردی اینطور از زنی حرف بزند، چطور تبدیل به یک تحقیر کننده زنان می شود. البته من کمتر شنیده ام که مردی ماشین زنی را ملاک جذابیت او قرار دهد! (شتفان،۲۷ ساله) 

_تمام مردانی را که بعد از یک ماجرای عشقی ناموفق در زندگیشان پیدا می شوند، مجبور به تاوان دادن بابت آن می کنند و برای اینکه به این منظور برسند، بیشتر خودشان را خسته می کنند. تمام مدت منتظر این هستند که رنجیدگی گذشته آنها تکرار شود. در اصل هر حرف یا کاری که من بکنم، می تواند یک بمب را منفجر کند: آقای ایکس هم همین حرف را زد قبل از اینکه مرا ترک کند، آقای ایگرگ هم با همین کارها شروع کرد، آقای ایپسلون هم همین حرف را زد قبل از اینکه با بهترین دوست من رابطه برقرار کند...چرا زنان اینطور در گذشته زندگی می کنند و به حال هیچ شانسی نمی دهند؟ و من به عنوان مرد دائم باید به او ثابت کنم که قصد رنجاندن او را ندارم، ولی مساله این است که او با این رفتار زودتر مرا رنجانده است.(کای،۲۶ ساله)  


چند بار صورت خود را با خواندن این جملات در هم کشیدید؟ شاید از روی رنجیدگی، یا شاید چون حداقل یک زن را می شناسید که این خصوصیات در مورد او صادق است. اما زنان نیز در مورد مردان چنین کلی گوییهایی دارند و همه آنها را در یک کیسه می ریزند و نفرت از آنها را تبلیغ می کنند. آیا همه چیز تقصیر مردان است و زنها همیشه خوب هستند و بهترین رفتارها را دارند؟ یا شاید خیلی وقتها مردان به طور غریزی می دانند چه چیزی در کنار زنان انتظارشان را می کشد: سعی بی وقفه زنان در تغییر دادن و تربیت کردن آنها، انتظار بالاترین و زیباترین بازدهی جنسی آنها در رختخواب؛ دقیقه ای پیش او یک قهرمان بود که همه آرزوهای خود را (به ناحق!) روی او منعکس کرده بودیم، و لحظه ای بعد، اگر نخواهد تمام زندگی اش را مطابق خواست ما تغییر دهد، تبدیل به یک صفر می شود...فراموش نکنیم چیزی بهتر از این نیست که اجازه داشته باشیم آنطور زندگی کنیم که هستیم و این برای هر دو جنس صدق می کند، برای هر دو جنس! اینجا صحبت از حقوق زنان نیست، که من آنرا پیش‌درآمد هر گونه تلاش برای ایجاد یک رابطه مساوی می دانم، اینجا ولی صحبت از این است که ما آیینه ای در برابر خود قرار دهیم و ببینیم که چقدر از انتظاراتی که از شریک زندگی، شریک جنسی، یا هر گونه ارتباط دیگری با مردان داریم را خود بر آورده می کنیم اگر به چنین ارتباط برابری باور داریم.  

اما مردان نظرات دیگری نیز در مورد زنان دارند:  

_غیر قابل جایگزینی هستند. من نمی دانم زندگی من بدون زنم چگونه بود، بدون این موجود "متفاوت" در کنار من. ( کلاوس گونتر، ۶۴ ساله)  

_ بسیار عاقل هستند.وقتی در کله من همه چیز به هم ریخته، کافی است با یک زن نسبتا باهوش صحبتی داشته باشم تا دوباره آفتاب برایم بدرخشد. (رافائل،۴۰ ساله)

  _قوی و مقاوم هستند، و می توانند دوباره و دوباره نیروهای خود را به دست آورند. فکر می کنم این در وجود آنها نهفته است. زنانی که فرزندان خود را تنها بزرگ می کنند، یا تنها خرج خانواده را در می آورند، یا از پدر مادر خود مراقبت می کنند و باز هم برای دوستان خود وقت می گذارند...آرزو می کردم من اینقدر قدرت داشتم.(شتفان، ۴۲ ساله، سردبیر، بعد از جلسه ای با مردان، که ۲-۳ وظیفه برایشان خسته کننده بود!)  

_مسئولیت پذیرند. به سلامتی خود دقت می کنند، تصمیمات خود را با دوستان خود به مشورت می گذارند و در زندگیشان برنامه ریزی دارند. (عمر،۳۳ ساله)  

_بهترین موجودات روی زمین هستند، بدون آنها زندگی مردان چه بود؟ تنها با یک زن، مرد می تواند آنچه را برای مرد بودن لازم دارد به دست آورد، برای زندگی کردن ، برای عاشق بودن، چه خوشمان بیاید چه نیاید! (پدرم،۶۸ ساله) 


+آخه این انصافه که من چندروز مونده به دفاع‌تزم سرما بخورم؟:( رفتم پیش پزشک عمومی، یه‌جوری هیستوری دادم و همه‌چی رو به‌هم ربط دادم که نه اون طفلکی فهمید چه‌مه،نه خودم فهمیدم :|

+هشت‌سال پیش که با امیر دوست بودم و تلفنی بهش خبر دادم که تو امتحان امبریولوژی(جنین‌شناسی) نمره‌ی بیست‌ گرفته،هیچوقت فکر نمی‌کردم یه‌روزی اون نمره اینقدر روی زندگی‌م تاثیر بذاره !!! واسه اینکه بفهمید چی می‌گم فقط کافیه تصور کنین که هرهفته‌ که از بارداری من می‌گذره با جزئیات برام آناتومی بچه‌مون رو توضیح می‌ده. اینکه الان کجاش تشکیل شده و توی چه مرحله‌ای از تکامله و...! مثلن امروز گفت جوونه‌ی دندون‌های شیری درحال تشکیله o_O

+ هعی:(..کاش آشپزی‌شم اندازه‌ی امبریولوژیش خوب بود! برام سوپ پخته،دیدم روش کف داره،بعد فهمیدم قارچ‌ها رو با مایع ظرفشویی شسته :|


گوشه ی راهرو نشسته. تکیه داده به دیوار. سرش رو گذاشته روی زانوهاش و داره گریه می‌کنه. یه پیرزن هم واستاده کنارش و قربون‌صدقه‌ش می‌ره. آهسته از منشی درمورد این دونفر که بیرون مطب نشستن می‌پرسم. می‌گه ندیدم‌شون. می‌رم تو اتاق امیر. بهش می‌گم اون پیرزن و پسرش رو تو راهرو دیدی؟ باهم از اتاق بیرون می‌ریم. به پیرزن می‌گه که مشکل چیه؟ می‌گه دفترچه‌‌ بیمه‌ی پسرش رو تو اتوبوس جا گذاشته و حالا اونم قهر کرده و راضی نمی‌شه برگرده خونه. امیر آروم دستش رو روی موهای پسره می‌کشه و می‌گه که اشکالی نداره. بهش می‌گه امروز نیازی به دفترچه نیست. پسر سرش رو بالا می‌یاره. اشک توی چشماش حلقه شده. چشماش آبیه. توی این جور آدمها کمتر چشم رنگی دیده بودم. دستش رو می‌گیره و آروم می‌بردش تو مطب. گریه‌ش بند اومده. 

کار مریض قبلی تموم می‌شه و پسر چشم‌آبی باذوق می‌شینه روی یونیت.انقدر راحته که انگار سالهاست امیر رو می‌شناسه. من از تعجب شاخ درآوردم که این بچه با این مشکل اینقدررر آرومه. امیر همینجورکه داره معاینه‌ش می‌کنه آهسته می‌گه:«بچه‌های سندروم داون، تنها چیزی که نیاز دارن محبته. فقط و فقط با یه ذره‌محبت طوری آروم می‌شن که از بچه‌های عادی هم همکاری‌شون بیشتر می‌شه. » دلم می‌خواد بپرم و ماچش کنم اما جلوی پرستار و پیرزن روم نمی‌شه. سهمیه‌ی ماچش رو نگه می‌دارم برای وقتی که برگردیم خونه :)

 

+بعضی وقتا که این بچه‌ها رو می‌بینم دلم از دست خدا می‌گیره..کاش می‌شد ازش بپرسم که حکمت این کارش چیه..



پارسال که رفته بودیم هند این عکس رو انداختم. فکر می‌کنم تو آگرا گرفته باشم یا دهلی. دقیق یادم نیست. فقط یادمه که ازش خوشم اومده بود. با اینکه نمی‌فهمیدم چی می‌گه اما به‌نظرم شیرین زبون اومد. یا به‌قول امیر،کیوت بود. بعدشم اینکه من این رنگ پوست رو خیلی دوست دارم :)

گاهی وقت ها که دلمون می گیره با بابات نیت می‌کنیم و دیوان غزلیات شمس رو باز می‌کنیم.
دیشب وصف حال خودمون بود:

آمد بهار خرم و آمد رسول یار

مستیم و عاشقیم و خماریم و بی‌قرار

ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغ

مگذار شاهدان چمن را در انتظار
...

پنج سال‌م بود. با مادربزرگم رفته بودیم بازار. یادم نیست چی شد که گم شدم. اما خوب یادمه که گریه کنان بردنم پیش یه آقای پلیس که همون اطراف گشت می‌زد. بامهربونی ازم اسم و نشونی پرسید وقول داد مادربزرگم رو پیدا کنه. آروم‌ شدم. احساس امنیت کردم. هنوز به وسط بازار نرسیده بودیم که مادربزرگم رو پیدا کرد. اینطوری بود که من عاشق پلیس‌ها شدم. حتی تصمیم گرفتم وقتی بزرگ شدم با یه پلیس خوشتیپ ازدواج کنم. مردی که لباس پلیس به تن داشت برای من معادل حس آرامش و امنیت بود. سال‌ها گذشت و من بزرگ شدم. مردها و زن‌هایی با لباس پلیس دیدم که بجای اینکه مایه‌ی ترس دزدها و جنایتکارها باشن، مایه‌ی ترس زن‌ها و دخترهای بی‌گناه بودن. بزرگ شدم و دیدم دارم تو مملکتی زندگی می‌کنم که مهم ترین مساله‌ی روزش اینه که زن‌ها چطور لباس بپوشن، حق ورود به کدوم محل رو داشته باشن و کجا براشون ممنوع باشه و تازه بعد از پلیس،نوبت به پدر و برادر و شوهر و پسرشون می‌رسه که باید ونبایدها رو براشون تعریف کنند!!! بگذریم بله بگذریم. به‌قول یکی: زن اگه راست می‌گه بره حقش رو «بگیره» !!!حقی که مرد داشته و داره و اگه زن نمی‌تونه داشته باشه از بی عرضگی خودشه!!! تازه یه فحش مودبانه هم می‌تونیم بهش بدیم، «فمینیست».

تصویر: صبحونه تو خونه‌ی پدری


امروز این عکس رو برای مامانم فرستادم و نوشتم: کاش می‌شد هروقت دوست داشتم بیام خونه‌تون و با شما صبحونه بخورم. منظورم اینه که کاش لازم نبود برای دیدنتون سوار هواپیما بشم.

این سه روز خیلی خوب بود. همه‌چی خوب بود. حال خوش، خیال خوش، یار خوش:) ... فقط یه اتفاق ناراحت کننده! داشتیم جایی می‌رفتیم که یهو مامان گفت «دیدی؟ دیدی؟مدرسه‌ت رو خراب کردن» برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم. مدرسه به اون بزرگی فقط تیرآهن‌هاش مونده‌بود. همین چند وقت پیش داشتم واسه امیر تعریف می‌کردم که کلاس سوم از دبستان تا خونه پیاده می‌رفتم.

واقعن زود نیست؟ زود نیست که مثلن یه پاساژ رو به بچه‌م نشون بدم و بگم «عزیزم نگاه کن اینجا مدرسه‌ی من بود.» بعد جوجه‌م با خنده بگه «مامانی این‌جا که پاساژه. توی پاساژ درس می‌خوندی؟؟» من براش توضیح بدم «نه خنگ خدا(لجم گرفته از خنده‌ش) قبل از پاساژ مدرسه بود»اون با چشمای گرد بپرسه «مگه شما چند سالته مامانی؟» :|||

نامردا حداقل نگه می‌داشتید نوه‌دار بشم برای نوه‌م این توضیح‌ها رو بدم :(


به‌نظرتون زشته از این لباسا که روش نوشته هی ایز ماین، شی ایز ماین بپوشیم؟

‏یا زشته از این لباسایی که روش عکس بچه داره بپوشم؟ :/

‏خز بازیه ولی خب دیگه بابای بچه‌م دلش خواسته :)

+از وقتی یک ماهگی جوجه‌مون تموم شده امیر گیر داده بریم آتلیه و عکس بگیریم. بهش گفتم آخه از چی عکس بگیریم من که اصلن شکم ندارم و معلوم نیست باردارم :| گفت دلم می‌خواد تا آخر این ۹ماه، هر ماه بریم یه عکس سه‌نفری بندازیم. خلاصه انقدر اون گفت و من حال نداشتم برم که نزدیک بود از هم طلاق بگیریم سر یه عکس D: حالا قراره فردا بریم.