میرزاده خاتون



پارسال که رفته بودیم هند این عکس رو انداختم. فکر می‌کنم تو آگرا گرفته باشم یا دهلی. دقیق یادم نیست. فقط یادمه که ازش خوشم اومده بود. با اینکه نمی‌فهمیدم چی می‌گه اما به‌نظرم شیرین زبون اومد. یا به‌قول امیر،کیوت بود. بعدشم اینکه من این رنگ پوست رو خیلی دوست دارم :)

گاهی وقت ها که دلمون می گیره با بابات نیت می‌کنیم و دیوان غزلیات شمس رو باز می‌کنیم.
دیشب وصف حال خودمون بود:

آمد بهار خرم و آمد رسول یار

مستیم و عاشقیم و خماریم و بی‌قرار

ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغ

مگذار شاهدان چمن را در انتظار
...

پنج سال‌م بود. با مادربزرگم رفته بودیم بازار. یادم نیست چی شد که گم شدم. اما خوب یادمه که گریه کنان بردنم پیش یه آقای پلیس که همون اطراف گشت می‌زد. بامهربونی ازم اسم و نشونی پرسید وقول داد مادربزرگم رو پیدا کنه. آروم‌ شدم. احساس امنیت کردم. هنوز به وسط بازار نرسیده بودیم که مادربزرگم رو پیدا کرد. اینطوری بود که من عاشق پلیس‌ها شدم. حتی تصمیم گرفتم وقتی بزرگ شدم با یه پلیس خوشتیپ ازدواج کنم. مردی که لباس پلیس به تن داشت برای من معادل حس آرامش و امنیت بود. سال‌ها گذشت و من بزرگ شدم. مردها و زن‌هایی با لباس پلیس دیدم که بجای اینکه مایه‌ی ترس دزدها و جنایتکارها باشن، مایه‌ی ترس زن‌ها و دخترهای بی‌گناه بودن. بزرگ شدم و دیدم دارم تو مملکتی زندگی می‌کنم که مهم ترین مساله‌ی روزش اینه که زن‌ها چطور لباس بپوشن، حق ورود به کدوم محل رو داشته باشن و کجا براشون ممنوع باشه و تازه بعد از پلیس،نوبت به پدر و برادر و شوهر و پسرشون می‌رسه که باید ونبایدها رو براشون تعریف کنند!!! بگذریم بله بگذریم. به‌قول یکی: زن اگه راست می‌گه بره حقش رو «بگیره» !!!حقی که مرد داشته و داره و اگه زن نمی‌تونه داشته باشه از بی عرضگی خودشه!!! تازه یه فحش مودبانه هم می‌تونیم بهش بدیم، «فمینیست».

تصویر: صبحونه تو خونه‌ی پدری


امروز این عکس رو برای مامانم فرستادم و نوشتم: کاش می‌شد هروقت دوست داشتم بیام خونه‌تون و با شما صبحونه بخورم. منظورم اینه که کاش لازم نبود برای دیدنتون سوار هواپیما بشم.

این سه روز خیلی خوب بود. همه‌چی خوب بود. حال خوش، خیال خوش، یار خوش:) ... فقط یه اتفاق ناراحت کننده! داشتیم جایی می‌رفتیم که یهو مامان گفت «دیدی؟ دیدی؟مدرسه‌ت رو خراب کردن» برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم. مدرسه به اون بزرگی فقط تیرآهن‌هاش مونده‌بود. همین چند وقت پیش داشتم واسه امیر تعریف می‌کردم که کلاس سوم از دبستان تا خونه پیاده می‌رفتم.

واقعن زود نیست؟ زود نیست که مثلن یه پاساژ رو به بچه‌م نشون بدم و بگم «عزیزم نگاه کن اینجا مدرسه‌ی من بود.» بعد جوجه‌م با خنده بگه «مامانی این‌جا که پاساژه. توی پاساژ درس می‌خوندی؟؟» من براش توضیح بدم «نه خنگ خدا(لجم گرفته از خنده‌ش) قبل از پاساژ مدرسه بود»اون با چشمای گرد بپرسه «مگه شما چند سالته مامانی؟» :|||

نامردا حداقل نگه می‌داشتید نوه‌دار بشم برای نوه‌م این توضیح‌ها رو بدم :(


به‌نظرتون زشته از این لباسا که روش نوشته هی ایز ماین، شی ایز ماین بپوشیم؟

‏یا زشته از این لباسایی که روش عکس بچه داره بپوشم؟ :/

‏خز بازیه ولی خب دیگه بابای بچه‌م دلش خواسته :)

+از وقتی یک ماهگی جوجه‌مون تموم شده امیر گیر داده بریم آتلیه و عکس بگیریم. بهش گفتم آخه از چی عکس بگیریم من که اصلن شکم ندارم و معلوم نیست باردارم :| گفت دلم می‌خواد تا آخر این ۹ماه، هر ماه بریم یه عکس سه‌نفری بندازیم. خلاصه انقدر اون گفت و من حال نداشتم برم که نزدیک بود از هم طلاق بگیریم سر یه عکس D: حالا قراره فردا بریم.

بعد از پنج سال تصمیم گرفتم دوباره یوگا رو شروع کنم. با اینکه پزشک متخصصم گفته نگران قانون اجباری زایمان طبیعی نباشم و می‌تونه یه کاری کنه که سزارین بشم!!! ولی خودم زایمان طبیعی رو ترجیح می‌دم و یکی از ورزش‌هایی که به تحقق‌ش کمک می‌کنه یوگاست. امروز جلسه اول بود. باشگاهی که پیدا کردم نزدیک خونه‌س. وقتی رسیدم یوگا شروع شده‌بود با آهنگ دریا و آبشار. رفتم نشستم و یه ربع بعد شراره‌جون اومد سلام کرد. شراره‌جون اسم مربی ماست. توی باشگاه‌ها و مهدکودکها همه‌ی مربی‌ها پسوند جون دارن!!! جو عمومی این‌طوریه که همه همدیگه رو جون صدا می‌کنن درحالی‌که واقعن هیچ‌کس جون ِ اون‌یکی نیست:| مثلن جون ِ من اون ساعت تو مطبش مشغول کار بود ^_^  شراره‌جون پرسید عزیزم چطوری؟ مشکلی نداری؟ من گفتم نه.‌ شراره‌جون با تعجب و فکر گفت «ئه چه خوب» ولی بیشتر دوست داشت من بگم «وااای چرا. نمی‌تونم تمرکز کنم‌. یا فلان حرکت رو اصلن یاد نگرفتم. یا سخته و…:| » و اونم جوابی که به همه می‌ده رو به منم بده: «خب عزیزم اولش اینجوریه. باید تمرین کنی. زمان می‌بره و....»ولی دیالوگ برقرار نشد و شراره‌جون دور من یکی رو خط کشید.

کلاسم که تموم شد رفتم سمت رختکن ، همون لحظه دیدم که شراره‌جون اومد داخل رختکن و بدوبدو با کفش‌های سالنش رفت دستشویی :|||| این یعنی من باید دور این باشگاه رو خط بکشم.

یه دوستی دارم که می‌گفت من اگه بچه‌دار بشم یکی‌دو سال سر کار نمی‌رم و بچه‌م رو بزرگ می‌کنم. بهش می‌گفتم من اگه دو سال از محیط کارم دور باشم روحیه‌م داغون می‌شه. (اون موقع هنوز جوجه‌م رو باردار نبودم) و کماکان طرز فکرم همینه: شاید کارم رو کمتر کنم اما ترک هرگز! امروز صبح وقتی وارد درمونگاه شدم حالت تهوع داشتم. از راهرو رد شدم و وقتی به اتاقم رسیدم خودم رو انداختم رو صندلی.  خانم «ر» اومد گفت رنگتون پریده. حرفش انگار روحیه‌م رو تضعیف کرده باشه سرگیجه و تهوعم بدتر شد!!! بعد یه آقای عصبانی درست مثه گاو نری که وارد میدون گاو بازی شده، جلوم ظاهر شد. پرونده نداشت. خانم «ر»بهش گفت اینجا آموزشیه،اول باید برید اون‌طرف تشکیل پرونده بدین. آقاهه یک‌ریز حرف می‌زد. تو حال بدم ‌فهمیدم که فحشه اما نمی‌تونستم روش تمرکز کنم و در عین حال حرف های خانم «ر» که کنارم واستاده بود و جوابش رو می‌داد رو بفهمم. بالاخره یه نفر از نگهبانی اومد و گاو نر رفت بیرون. شایدم حس کرد شاخ زدنش اثری نداره. بیمار بعدی که کارش تموم شد از اتاق رفتم بیرون و یه دوری تو کلینیک زدم. سر و صدا زیاد بود و چندنفر مشغول جروبحث بودن.  انگار میدون جنگ بود! احساس ضعف شدید داشتم. وسایلم رو برداشتم و به مدیر داخلی درمونگاه گفتم امروز حالم خوب نیست می‌رم خونه. گفت رنگتون پریده،بخاطر این درگیری‌ها ناراحتین؟ جوابش رو ندادم. با خنده‌ گفت شما زیادی حساس و زودرنجین خانم دکتر!!!بدون خدافظی از اتاقش اومدم بیرون و رفتم سمت دستشویی! دلم می‌خواست همه‌‌ی اتفاقات امروز رو بالا بیارم و برگردم خونه :|


می‌دونی هر آدمی تو زندگی‌ش هزار تا اشتباه می‌کنه. یه تصمیمی رو زودتر از موقع می گیره و یکی رو دیرتر. همین می‌شه اشتباهش. اما بزرگترین اشتباه هرآدمی اینه که تصمیم‌های یکی دیگه رو قضاوت کنه و اون‌ها رو اشتباهات زندگی اون شخص بدونه.این رو بدون که ما هیچ وقت از واقعیت زندگی یه نفر دیگه، از گذشته و اتفاقاتش خبر نداریم. پس هیچوقت زندگی آدم‌ها و تصمیماتشون رو قضاوت نکن.



نمی‌دونم چرا تا شب می‌شه یه استرس عجیبی می‌یاد سراغم و هرکاری می‌کنم خوابم نمی‌بره. یعنی دیر خوابم می‌بره. امیر تقریبن دو ساعتی زودتر از من می‌خوابه. ولی هر یه ربع یه بار غلت می‌زنه می‌گه: شب‌بخیر، ببخشید خوابیدم!!! دوباره تا یه ربع بعدش..  :|  می‌خوام به صورت کتبی واسه‌ش بنویسم عزیزم اشکال نداره که زودتر از من می‌خوابی. با مهر و امضا. شاید شب‌ها راحت خوابید طفلک :|

من قول می‌دم برای آغوش مادرونه‌م هیچوقت ازت رشوه نگیرم! قول می‌دم امن ترین نقطه دنیا بشم برات. حتی اگه خیلی معمولی باشی. شاگرد اول نشی و توی گروه سرود مدرسه راهت ندن و زشت باشی و شغلی انتخاب کنی که دوست نداشته باشم.