میرزاده خاتون

می‌دونی هر آدمی تو زندگی‌ش هزار تا اشتباه می‌کنه. یه تصمیمی رو زودتر از موقع می گیره و یکی رو دیرتر. همین می‌شه اشتباهش. اما بزرگترین اشتباه هرآدمی اینه که تصمیم‌های یکی دیگه رو قضاوت کنه و اون‌ها رو اشتباهات زندگی اون شخص بدونه.این رو بدون که ما هیچ وقت از واقعیت زندگی یه نفر دیگه، از گذشته و اتفاقاتش خبر نداریم. پس هیچوقت زندگی آدم‌ها و تصمیماتشون رو قضاوت نکن.



نمی‌دونم چرا تا شب می‌شه یه استرس عجیبی می‌یاد سراغم و هرکاری می‌کنم خوابم نمی‌بره. یعنی دیر خوابم می‌بره. امیر تقریبن دو ساعتی زودتر از من می‌خوابه. ولی هر یه ربع یه بار غلت می‌زنه می‌گه: شب‌بخیر، ببخشید خوابیدم!!! دوباره تا یه ربع بعدش..  :|  می‌خوام به صورت کتبی واسه‌ش بنویسم عزیزم اشکال نداره که زودتر از من می‌خوابی. با مهر و امضا. شاید شب‌ها راحت خوابید طفلک :|

من قول می‌دم برای آغوش مادرونه‌م هیچوقت ازت رشوه نگیرم! قول می‌دم امن ترین نقطه دنیا بشم برات. حتی اگه خیلی معمولی باشی. شاگرد اول نشی و توی گروه سرود مدرسه راهت ندن و زشت باشی و شغلی انتخاب کنی که دوست نداشته باشم. 

دیشب سومین آب میوه‌گیری زندگی‌مون رو خریدیم. بعد از سوختن دوتای قبلی تصمیم گرفتیم دیگه گول مارک و برند رو نخوریم و به تجربه‌ی اطرافیانمون اعتماد کنیم. از همون دیشب شروع کردیم به تست و همین‌طوری داریم سطل سطل آب‌‌میوه می‌خوریم :d می‌رسیم به هم سوالمون اینه که آب‌میوه بگیرم برات؟ امشب چندتا از کیسه آشغال‌ها رو امیر برد سر کوچه گذاشت که همسایه‌ها مشکوک نشن. می‌گفت با این حجم پوست پرتقال و لیمو و سیب و.. ممکنه فکر کنن ما کارگاه خونگی زدیم و داریم آب‌میوه غیر استاندارد تولید می‌کنیم D:

حالا که ازش زمان گذشته و تصمیمم رو گرفتم، زبونم باز شده و دلم می‌خواد بنویسم.

اصل ماجرا اینه که گفت بیا بچه‌دار بشیم. من یه‌جورایی می‌دونستم که یواش‌یواش این رو خیلی جدی مطرح می‌کنه. چون از نظر اون الان وقتشه و حتی دیره. اما من ترسو شدم وقتی واقعن بهش فکر کردم. شده بود که تنگ تو آغوش هم که بودیم گفته بودم کاش بچه‌دار بشیم. شده بود که وسایل و لباس‌های بچگونه رو تو ویترین فروشگاه‌ها دیده بودم و خوش‌خوشانم شده بود. شده بود که که تو مطب موقع کار دیده بودمش و دلم غنج رفته بود که چه مهربونه با بچه‌ها. پارسال حتی یادمه که یه فازی بود که به بچه‌دار شدن‌مون فکر کردم. خوشم می‌اومد از فکرش اما در حد پیشنهاد دادنش نبودم. برام بیشتر یه فکر خوشایندی بود که وای کاش منم مادر بشم. در حد یه تصویر. بعد اومد و گفت بیا بچه‌دار بشیم. من دلم ضعف رفت. نگفتم نه. یعنی فکر نکنم داشت از من می‌پرسید یا هرچی. بیشتر داشت می‌گفت به نظرش خیلی طبیعیه که بعدن چیکار کنیم. مثه همین اخلاقش که موقع ناهار داره فکر می‌کنه شام چی بخوریم. همه چی یه روند خیلی منطقی توی ذهنش داره. تنها که شدم فکر کردم. هی فکر کردم. الان که گذشته می‌دونم بیشتر این احساسم از این‌جا می اومد که می‌دیدم خونواده‌م کنارم نیستن وقتی می‌خوام همچین تصمیم بزرگی بگیرم. همش یادم می‌افتاد که مامانم چارصد و هفتاد کیلومتر دورتر از من زندگی می‌کنه. ولی اینجا یه دوست صمیمی دارم که استاد استرس وارد کردن تو این لحظاته. بهش گفتم ترسیدم‌. البته ترس نبود. نمی‌دونم چی بود. یه دلهره‌ی ناشناخته‌یی بود که حالا چی می‌شه. که وای حالا من باید یه بچه رو بزرگ کنم. احساس می‌کردم برای همچین موقعیتی آمادگی ندارم. تست کرده بودم و مثبت بودم ولی هنوز آزمایش نداده بودم. دوستم خندید. گفت حاملگی باگ طبیعته عزیزم !!! گفتم زهرمار|: ولی بعدش خودمم زدم زیر خنده. بعد گفت به نظرت زود نیست؟ گفتم نمی‌دونم واقعن. همیشه وقتی حرف بچه می‌شد می‌گفتم من سی ساله‌م بشه بچه‌دار می‌شم. مهم نیست رابطه‌م توی چه وضعی باشه. من می‌خوام. ولی الان دو سال زودتر اتفاق افتاد.  گفت همینه‌ها. هی می‌گی من می‌خوام بچه‌دار بشم بچه‌دار بشم. بیا. شدی. خنده‌م گرفت. گفت یعنی الان یه بچه‌ی واقعی توی دلت داری؟ پوف. حالا وسط امتحان بورد کجا می‌ذاری‌ش‌؟؟ گفتم مرسی از دلداری و دلگرمی‌ت :||| خندید. گفت بچه‌تون خیلی خوشگل می‌شه ولی.


خلاصه بعد از خیلی فکر کردن و اعتراف به نگرانی‌م به خودش، بالاخره با ماجرا صلح کردم. باهاش که حرف زدم ‌(که به تجربه بهم ثابت شده که اولین کاری که باید بکنم اینه که باهاش درباره نگرانی‌هام حرف بزنم و نمی‌دونم چرا نمی‌زنم و همیشه می‌ذارمش آخرین لحظه) گفت همون‌قدر که تو داری قدم بزرگی برمی‌داری، منم همین‌طورم. گفت همون‌قدری که تو نگرانی، منم همین‌طور. گفت ولی ما پدر و مادر خوبی می‌شیم مطمئنم. خوبیش اینه که انقدر آدم صاف و روشنیه که می‌دونم برای دلخوشی من نمی‌گه.


خلاصه این شد که گفتم بیام شما رو در جریان بذارم که فعلن صبح به صبح توی وبسایت‌ها دنبال وسایل اتاق بچه می‌گردیم موقع صبحونه و با هم هی تصور می‌کنیم چطوری دوست داریم دکور بچینیم و هی خیال‌بافی می‌کنیم و خوشمون می‌یاد و هی من نق می‌زنم که کاغذدیواری اتاقش نارنجی باشه و اون آبی و خلاصه این‌طوریاست :)