میرزاده خاتون

عصری داشتم کتابخونه‌مون رو مرتب می‌کردم که چشمم افتاد به برگه‌های روی میز امیر. چندتا مقاله درباره‌ی آنومالی‌های مادرزادی بود. تصاویر بچه‌هایی که ضمیمه شده بود، ترسناک و عجیب بود. حالم دگرگون شد. الان همه‌ش اون تصاویر تو ذهنمه. می‌خوام بخوابم ولی اعصابم داغونه :| به امیر می‌گم این مقاله‌ها و ژورنال‌ها رو باخودت خونه نیار. می‌گه :مشکلش چیه؟ ببین چقدر معصوم و دوست‌داشتنی‌اند :( ... عجیبه برام. انگار علاقه‌ش به این ‌بچه‌ها ،بیشتر از بچه‌های نرماله. دقیقن منظورم بچه‌هایی هستن که با ناهنجاری‌های مختلف به دنیا می‌یان. عقب‌افتادگی ذهنی، سندروم‌ها، فلج مغزی‌، شکاف لب‌و کام و... یعنی بیشتر تمایل داره برای اونا کار درمانی و جراحی و ...انجام بده. درحالیکه اگه مثل بقیه‌ی متخصص‌های اطفال،کار روتین خودش رو انجام می‌داد درآمدش فوق‌العاده بود. ولی الان هم انرژی بیشتری می‌ذاره، هم استرس کاری‌ش بیشتره و درگیر فضای بیمارستانه، و هم درآمدش کم‌تر !.. متاسفانه بین پول و علاقه، علاقه‌ش رو انتخاب کرده :b البته منم به این علاقه احترام می‌ذارم. ولی تحمل دیدن اون مقاله‌ها و عکس‌ها رو ندارم. واقعن این‌ دیگه از توان‌م خارجه :|


دیشب مهمونی دعوت بودیم. بعد از شام یه فیلم برام گذاشتن، فیلم خدافظی ِ دایی و خاله‌ی امیر که بیست‌‌سال پیش رفته بودن از ایران، بعد موقع خدافظی‌شون مهمونی گرفته بودن. ‏ فکر کنید دو ساعت تمام نشستم این فیلمه رو دیدم، مامانِ امیرم برام توضیح می‌داد: این حاج علی بابای فتانه‌ست، عروس سمیرا ایناس (سمیرا کیه؟)! اونم که کنارشه اون یکی دامادشونه.‏ این آرمان داداش ِ بهنوشه. اونم که پشتشه مامان‌بزرگشه. مامان ِ باباش! ..من یواشکی می‌زدم جلو ببینم لاقل بزن برقص داره یا نه. مامانش می‌گفت چی شد؟ چرا رفت جلو؟ دوباره ادامه‌ش: این مادرشوهر زن‌دایی نیلوفره. خواهرشم اون طرف نشسته. الان می‌یاد وایسا‏‏.‏‏ این مه‌دخت، مامان بهنوشه. اینم آرمان پسرشه ..! بعد مامانش یه دقیقه ‌رفت بالا، امیر اومد از اول اینا رو معرفی ‌کرد:| ولی مدلِ معرفی‌ش با مامانش فرق می‌کرد. مثلن می‌گفت این دخترخاله‌م بهنوشه که پنج سال ازم کوچیک‌تره و توی بچگی ازش می‌ترسیدم چون گاز می‌گرفت! :| اینا پسرخاله‌هام هستن، آرمان و مسعود ده سال از من بزرگ‌ترن. من و بهنوش که مدرسه‌یی بودیم اونا دانشگاهی بودن و خیلی باحال بودن، هزار تا دوست‌دختر داشتن!!! :|  بعد امیر رفت، باباش اومد، یه دور هم اون همه رو تعریف کرد!  آخراش دیگه من داشتم گریه‌ می‌کردم.

‏تا ته دیدم. دو ساعتِ تمام. بزن برقصم نداشت:|

از خودم می‌پرسم اگه طبیعی باردار نمی‌شدم حاضر بودم این همه رنج رو برای داشتنِ بچه تحمل کنم؟ .. بعد کامنت‌های فارسی زیر این خبر رو می‌خونم. آدمایی که خطاب به مادرِ این بچه نوشتن: خیلی احمقی که با زور آمپول یه‌نفر رو به جمعیت جهان اضافه کردی! و از اینجور حرفا.

کاش می‌شد به همه‌ی اون آدما فهموند که بچه داشتن چقدر لذت بخشه. حیفه که آدم وقتی که دیگه وقتش شده هی چشیدنِ این لذتِ عجیب رو عقب بندازه و الکی خودش رو از تجربه‌ی این بهترین حس دنیا محروم کنه. لطفن اشتباه نکنید و بیخودی خودتون رو پشت بهونه‌های واهی که من و امیرم هرروز برای هم ردیف می‌کردیم، پنهون نکنید.. که بزرگترین اشتباه عالم رو می‌کنید. اگه ازدواج کردین و بچه می‌خواین، الکی به تعویق نندازید، که هرچی بیشتر جلوگیری کنید، باردار شدنِ طبیعی هم سخت‌تر می‌شه. 



امروز از لحظه‌یی که وارد کلینیک شدم حالت تهوع داشتم. فکر کردم مثل همیشه یه حس ِموقته و یه‌کم که بگذره عادت می‌کنم. ولی هرچی بیشتر گذشت،بوی مواد دندونپزشکی بیشتر اذیتم کرد و حالم بدتر شد. بعد فشارم افتاد و چشمام سیاهی رفت. و در یه‌لحظه تعادلم رو از دست دادم و افتادم! خداروشکر دستیارم به‌موقع متوجهِ حالم شد و نگه‌م داشت، فقط لب‌م به گوشه‌ی تِرِی خورد و یه‌کم زخمی شد. از سروصدای دستیارم، بچه‌های پذیرش هم فهمیدن چی شده و اومدن تو اتاق. هول شده بودن و می‌گفتن زنگ بزنیم اورژانس! بهشون گفتم من خوبم، چیزی نشده که. چندثانیه بعد دستیارم اومد، گفت بااجازه‌تون با آقای دکتر تماس گرفتم بیاد اینجا! گفتم با اجازه‌ی من؟ گفت خودشون گفتن اتفاقی افتاد به من زنگ بزن. گفتم پس با اجازه‌ی اون زنگ زدی، نه با اجازه‌ی من :| یه‌ساعت نشده بود که امیر اومد. من که تا اون لحظه خودمُ کنترل کرده بودم و حالم خوب بود، همین‌که قیافه‌ی نگرانِ امیر رو دیدم بی‌اختیار اشک‌هام ریخت پایین :||| حالا امیرم باور نمی‌کرد حالم خوبه و با اصرار منُ برد بیمارستان. رزیدنتِ اورژانس یکی از دوستاش بود (این دوستش تو مراسم عروسی ما با نامزدش آشنا شد و الان هم دوسته،هم فامیل دور!) معاینه‌م کرد و گفت تو هیچی‌ت نیست ولی باید به امیرعلی یه‌ سِرُم بزنیم، ببین چه‌طوری ترسوندیش! :| گفتم خودم می‌دونستم چیزی‌م نیست، فقط لب‌م زخم شده. گفت هِماتومه، ببین چقدر سیاه شده... همزمان من و امیر زدیم زیر خنده. گفتیم سیاهی‌‌ش بخاطر آلو تُرشه آقای دکتر! :b (توی راه هوس آلو ترش کردم و امیر برام خرید.) یه سِرُم برام تجویز کرد تا فشارم تنظیم بشه و اومدیم خونه. حالا امیر می‌گه می‌شه دیگه نری کلینیک؟ !!! گفتم نمی‌شه،مریض نوبت دادم. گفت اگه به رییس جمهور هم نوبت داده باشی مهم نیست! توروخدا بذار من دوران بارداری‌ت رو با آرامش سپری کنم!!! :|



به این تصویر دارم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم چقدر همه‌چی تغییر می‌کنه وقتی جوجه به دنیا بیاد :) عکس رو واسه امیر فرستادم. نوشته: خداکنه از اون بچه‌هایی نباشه که ساعت بیولوژیک مغز‌شون با مامان و باباشون فرق داره، روزها خوابن و شبا بیدار!  از جوابش خنده‌م گرفت. امیر خیلی خوش‌خوابه. وقتی خوابش بیاد، دو ثانیه طول می‌کشه تا بخوابه، وقتی خوابش نیاد ده‌ثانیه. من در هر حالتی یه ساعت طول می‌کشه تا خوابم ببره. دیشب رفتیم تو اتاق خواب، گفت وااای، حالا خوابمونم نمی‌یاد. دقیقن به ده‌ثانیه نکشیده نفساش سنگین شد! من استریت‌فیس سقف رو نگاه می‌کردم :| همیشه هم عادت داره به پهلو بخوابه و نصفِ صورتش رو فرو کنه تو بالش. خودش به بالشِش می‌گه ساندویچ ! از بس که بالشِ بیچاره رو چلونده شبیه ساندویچ شده! تقریبن رفتارش با منم همینه. خوابِ خوابم که یهو انقدر سفت بغلم می‌کنه که بیدار می‌شم و هیچ هم براش مهم نیست که خب عزیزم من خوابم :| دلش بغل بخواد از خودش دریغ نمی‌کنه :)  بعد هرروز صبح که بیدار می‌شه پر انرژیه. انگار هیچی براش تکراری نیست. رادیو رو روشن می‌کنه که آهنگ‌هاش رو گوش کنیم و من خواب و بیدار به حرف‌ها و جوک‌هاش می‌خندم و هروقت که نخندم رسالتِ اینُ روی دوشش احساس می‌کنه که قضیه رو برام انقدر تحلیل کنه که بفهمم و بخندم! من هی بخندم و بگم: نه من خوابم، هیـــــس.. هی اون بگه: نه بیداری. هار هار هار 

من توی این سه سال‌و چهارماه زندگی مشترک ، به همه‌ی اینایی که خوندین عادت کردم. ولی یه حسی بهم می‌گه شیش ماهِ دیگه، همه‌چی خیلی تغییر می‌کنه!

امیر عادت کرده وقتی داره فوتبال تماشا می‌کنه و من می‌رم سمتش، کنترل رو از روی میز برمی‌داره می‌گیره دستش که نکنه کانال رو عوض کنم! وقتی میشینم، دوباره کنترل رو می‌ذاره رو میز !!! D:  طفلکی عادت کرده، وگرنه من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که لذتی که در فوتبال‌تماشاکردن با همسر هست، در عوض کردنِ کانال نیست! میشینم باهاش فوتبال نگاه می‌کنم بعد تیم حریفش رو تشویق می‌کنم حرص بخوره :b

اگه بچه‌مون یه روزی از من بپرسه چطوری با بابام آشنا شدی، ذهنم فلاش‌بک می‌زنه به زمستون سال هشتاد و شیش. تعطیلات بین دو ترم. یه تصویر دونفره پیدا می‌کنم وسط برف‌ها. دوتا دانشجو که دارن از سرما یخ می‌زنن و با یه مولاژ بزرگِ کره‌ی‌چشم از ساختمون علوم‌پایه بطرف کتابخونه‌ی مرکزی می‌رن!!!

حتمن بعدش هم به بچه‌مون می‌گم ببین من و بابات برای کسب علم و دانش وسط زمستونم می‌رفتیم دانشگاه! اونم نه زمستونِ الان،زمستون قدیم! D;


+برای جوجه‌ی عزیزم ساک خریدم. قشنگه؟ خودم که خیلی دوسِش دارم^_^


برای افطارِ امیر قورمه‌بادنجون داشتم می‌پختم. از مطب اومده بود و شب قبلش هم کشیک بود و رفته بود که بخوابه. بعد از یه ساعتی که خوابید، حوصله‌ی من سر رفت، رفتم بیدارش کردم:d چشمش رو باز کرد گفت:هدیه بوی قورمه‌فسنجون می‌یاد! من منفجر از خنده ‌گفتم:اگه بوی قورمه فسنجون بیاد خطرناکه چون اینی که تو گفتی رو من بلد نیستم بپزم. هنوز خواب‌آلود بود و نفهمید چی می‌گم. گفت خب زنگ بزن فلانی بیاد بپزه. گفتم قورمه فسنجون رو؟ تازه فهمید چی گفته. خندید. گفت حالا مهم نیست اسمش چیه، مهم اینه که خوشمزه‌ باشه! O_o

از بین چند نفری که زنگ زده بودن و برای مصاحبه اومدن، این یکی رو انتخاب کردم. من زیاد با آدم های خیلی‌محجبه که مدام توی حرفاشون ایشالا ماشالا می‌کنن ،راحت نیستم. وقت مصاحبه به خودم گفتم این‌ها اعتقاداتش هست و تو حق نداری قضاوتش کنی، همونطور که وقتی با روسری مغزِ سرت و ناخن‌های لاک زده جایی می‌ری دوست نداری قضاوتت کنن. پرسیدم چند سالته؟ متولد ۷۱ بود. بازم گفتم اشکال نداره. ببین خودت همسن و سال این که بودی چقدر دلت خواسته به توانایی‌هات فرصت بدن. گفتم باشه از همین هفته بیا. یه مدت آموزش می‌بینی و بعد باهات قرارداد می‌بندیم و مسائل مالی و این حرف ها. از فرداش اومد. یه ماه مونده بود به تعطیلاتِ نوروز. یه کوه کار روی سرم آوار شده بود. چون تازه‌وارد بود ازش انتظار زیادی نداشتم. فقط گاهی از حرف زدنِ مداومش کلافه می‌شدم و حواسم پرت می شد. از اتاق می رفت بیرون و گوشی‌ش رو همراهش نمی‌برد و حدس بزنید چی می‌شنیدم؟ انواع صدای نوحه ها! سعی کردم براش روشن کنم که مهم‌ترین وظایفش چیه ولی بعد از دو هفته واقعن زبونم مو درآورده بود بس که گفتم، لامینیت فلانی رو از لابراتوار پیگیری کردی؟ روکش‌ها چی شد؟ در رو قفل کردی؟ و بعد دیگه واقعن نا امید شدم.

دو روز پیش، بعد از تعطیلات خرداد و یه سفر دلچسب به دماوند،، همین که رسیدم کلینیک و خوشحال نشستم پشت میزم، یهو با یه بسته جلوم ظاهر شد و گفت خانم دکتر، اینا چرا بیرون از یخچال بود؟ گفتم چی؟ گفت کامپوزیت‌ها دیگه! داغ شدم. گفتم کامپوزیت‌های به این گرون قیمتی… عصبانی شده بودم و توضیحاتش که من نمی‌دونم چی شده و من اینجا نذاشته بودمشون و بهونه‌هاش عصبانی‌ترم می‌کرد. دلم می‌خواست بگم برو بیرون نمی‌خوام صدات رو بشنوم. اما نگفتم. فقط گفتم بذار یه کم فکر کنم ببینم چی کار می‌شه کرد. کافی بود گوشی رو بردارم و به امیر بگم همچنین اتفاقی افتاده و بعدم عذرش رو بخواد و تموم. دیگه لازم نبود حرص بخورم که قالب مریض رو دیر فرستاده لابراتوار. یا فِرِزها رو اشتباهی انداخته تو سطل زباله. یا با لبخند احمقانه جلوم واسته و فیلم رادیولوژی که سوزونده رو نشونم بده بگه حواسم نبود نور بهش خورد! یا توی جلسه با یه جمع جراح و متخصص انقدر چرت و پرت بگه که همکارم بهش تذکر بده تو انقدر نباید حرف بزنی! یه کم هم گوش بده و یاد بگیر. می‌دونستم از کار قبلی استعفا داده و اینجا اومده. قرار شد برای آموزش و ارزیابی یه هفته دوباره وقت بذارم. مهم این بود که کارهای مربوط به بیمارها رو بتونه درست انجام بده. فقط کاش می‌تونستم یه طوری بهش بفهمونم جواب تلفنش رو باید بده، تو ساعت کاری تعیین شده‌ش باید تو کلینیک حضور داشته باشه و این قدر هر دقیقه نیاد بگه می‌شه امروز زودتر برم؟!

امروز وارد اتاقم که شدم، نشسته بود یه قرآن بزرگ جلوش باز کرده بود و می‌خوند. خب طبیعیه امروز اولین روز ماه رمضونه. دو سه بار پرسیدم به مریض‌ها زنگ زدی تایم‌شون رو یادآوری کنی ؟ جواب نداد. هندزفری توی گوشش بود. احتمالن داشت قرآنش رو با عبدالباسط می‌خوند. واقعن نمی دونستم چی باید بگم. به جوون ها فرصت بدین؟ به عقاید دیگران احترام بذارین؟ چه شعارهای قشنگی…

از من به شما نصیحت، وقتی قراره نیرویی انتخاب کنید که باید وقت زیادی از روز رو با همدیگه بگذرونید، اتفاقن عقاید و باورهای شخص خیلی مهمه و جدا از رفتارِ حرفه‌ایش نیست، مخصوصن که بلد نباشه اونا رو برای خودش نگه داره و توی چشم بقیه فرو نکنه. دوم این که وقتی کسی خودش به فکر حفظ شغلش نیست و برای شغلی که درآمد خوب و شرایط مناسبی داره تلاشی نمی‌کنه دل نسوزونید.


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید