میرزاده خاتون

از بین چند نفری که زنگ زده بودن و برای مصاحبه اومدن، این یکی رو انتخاب کردم. من زیاد با آدم های خیلی‌محجبه که مدام توی حرفاشون ایشالا ماشالا می‌کنن ،راحت نیستم. وقت مصاحبه به خودم گفتم این‌ها اعتقاداتش هست و تو حق نداری قضاوتش کنی، همونطور که وقتی با روسری مغزِ سرت و ناخن‌های لاک زده جایی می‌ری دوست نداری قضاوتت کنن. پرسیدم چند سالته؟ متولد ۷۱ بود. بازم گفتم اشکال نداره. ببین خودت همسن و سال این که بودی چقدر دلت خواسته به توانایی‌هات فرصت بدن. گفتم باشه از همین هفته بیا. یه مدت آموزش می‌بینی و بعد باهات قرارداد می‌بندیم و مسائل مالی و این حرف ها. از فرداش اومد. یه ماه مونده بود به تعطیلاتِ نوروز. یه کوه کار روی سرم آوار شده بود. چون تازه‌وارد بود ازش انتظار زیادی نداشتم. فقط گاهی از حرف زدنِ مداومش کلافه می‌شدم و حواسم پرت می شد. از اتاق می رفت بیرون و گوشی‌ش رو همراهش نمی‌برد و حدس بزنید چی می‌شنیدم؟ انواع صدای نوحه ها! سعی کردم براش روشن کنم که مهم‌ترین وظایفش چیه ولی بعد از دو هفته واقعن زبونم مو درآورده بود بس که گفتم، لامینیت فلانی رو از لابراتوار پیگیری کردی؟ روکش‌ها چی شد؟ در رو قفل کردی؟ و بعد دیگه واقعن نا امید شدم.

دو روز پیش، بعد از تعطیلات خرداد و یه سفر دلچسب به دماوند،، همین که رسیدم کلینیک و خوشحال نشستم پشت میزم، یهو با یه بسته جلوم ظاهر شد و گفت خانم دکتر، اینا چرا بیرون از یخچال بود؟ گفتم چی؟ گفت کامپوزیت‌ها دیگه! داغ شدم. گفتم کامپوزیت‌های به این گرون قیمتی… عصبانی شده بودم و توضیحاتش که من نمی‌دونم چی شده و من اینجا نذاشته بودمشون و بهونه‌هاش عصبانی‌ترم می‌کرد. دلم می‌خواست بگم برو بیرون نمی‌خوام صدات رو بشنوم. اما نگفتم. فقط گفتم بذار یه کم فکر کنم ببینم چی کار می‌شه کرد. کافی بود گوشی رو بردارم و به امیر بگم همچنین اتفاقی افتاده و بعدم عذرش رو بخواد و تموم. دیگه لازم نبود حرص بخورم که قالب مریض رو دیر فرستاده لابراتوار. یا فِرِزها رو اشتباهی انداخته تو سطل زباله. یا با لبخند احمقانه جلوم واسته و فیلم رادیولوژی که سوزونده رو نشونم بده بگه حواسم نبود نور بهش خورد! یا توی جلسه با یه جمع جراح و متخصص انقدر چرت و پرت بگه که همکارم بهش تذکر بده تو انقدر نباید حرف بزنی! یه کم هم گوش بده و یاد بگیر. می‌دونستم از کار قبلی استعفا داده و اینجا اومده. قرار شد برای آموزش و ارزیابی یه هفته دوباره وقت بذارم. مهم این بود که کارهای مربوط به بیمارها رو بتونه درست انجام بده. فقط کاش می‌تونستم یه طوری بهش بفهمونم جواب تلفنش رو باید بده، تو ساعت کاری تعیین شده‌ش باید تو کلینیک حضور داشته باشه و این قدر هر دقیقه نیاد بگه می‌شه امروز زودتر برم؟!

امروز وارد اتاقم که شدم، نشسته بود یه قرآن بزرگ جلوش باز کرده بود و می‌خوند. خب طبیعیه امروز اولین روز ماه رمضونه. دو سه بار پرسیدم به مریض‌ها زنگ زدی تایم‌شون رو یادآوری کنی ؟ جواب نداد. هندزفری توی گوشش بود. احتمالن داشت قرآنش رو با عبدالباسط می‌خوند. واقعن نمی دونستم چی باید بگم. به جوون ها فرصت بدین؟ به عقاید دیگران احترام بذارین؟ چه شعارهای قشنگی…

از من به شما نصیحت، وقتی قراره نیرویی انتخاب کنید که باید وقت زیادی از روز رو با همدیگه بگذرونید، اتفاقن عقاید و باورهای شخص خیلی مهمه و جدا از رفتارِ حرفه‌ایش نیست، مخصوصن که بلد نباشه اونا رو برای خودش نگه داره و توی چشم بقیه فرو نکنه. دوم این که وقتی کسی خودش به فکر حفظ شغلش نیست و برای شغلی که درآمد خوب و شرایط مناسبی داره تلاشی نمی‌کنه دل نسوزونید.


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دوست‌های بابا گروه صمیمیِ عجیبی بودن. همه‌شون عمو بودن برام و همه‌شون باشگاه داشتن مثل بابا. و مهمونی ها و سفر ها و دوستی ها و همه چی همیشه با هم بود. همسراشون هم همه خاله بودن برام. یه پای ثابتِ مهمونی‌هامون آواز خوندن بود. اون صداها برای همیشه تو دل و گوش و ذهن من موندگار شده. امروز همین‌جوری داشتم دنبال چیزی می گشتم. نمی‌دونم چی کار کردم که به جاش خوردم به این آهنگ مرضیه. یاد عمو یوسف افتادم. صداش همیشه آروم بود و خیلی مهربون. از من می‌پرسید: چی بخونم عمو؟ می‌گفتم: یه دل اینجا، یه دل اونجا ... بعد شروع می‌کرد که: یه روزی رفتم که رفتم رو واست خونده بودم /اون زمونم به خدا تو کار دل مونده بودم /یه دل اینجا ... یه دل اونجا / اشک حسرت توی چشما / من عزیزم راه دوره ... 

این آهنگ رو گوش دادم و اشکم آروم آروم اومد و صدای عمو یوسف که خاطره ی نوجوونی های اون سال‌هاست پیچید تو گوشم. بعد رفتم تو حس و حال عاشقیِ سال‌های نوزده بیست سالگی و دلتنگی های عاشقانه‌ی نوزده بیست سالگی ...

زنگ زدم به خاله فرشته. هی می‌خواستم گریه نکنم ولی کردم. یه‌ذره برام تعریف کرد از دورانِ بارداری‌ش. تعریف کرد از موقعی که حامله بوده توی اصفهان. که عمو یوسفم دوست داشته دخترش هم‌اسمِ من باشه. چیزهای خوب تعریف کرد. خوب بود. پرت شدم وسطِ اون روزها. یاد عمو یوسف که لیمو می‌چکوند تو چایی. بعد یاد بابابزرگم افتادم. جاش تو زندگی‌م خیلی خالیه ،بس که مهربون و خوش‌زبون بود. یاد مامانِ دوستم سحر. یاد خیلی‌ها... 

الان که می‌نویسم سبک‌ترم. یه چیزهایی هست که تو زادگاهت که هستی اصلن نمی‌فهمی که انجامشون می‌دی. یکیش سر خاکِ عزیزها رفتنه. من چه می‌دونستم دوست دارم یه وقتی سر خاکِ عزیزهام برم. بعد یه آهنگی آدم رو می‌بره سر خاک همه‌شون.


رفته بودیم رستوران. ساعت ده شب. شام نداشتیم و امیرم معتقده غذایی که سفارش بدی برات بیارن خونه خوب نیست. غذای بیرون رو چی بشه که حاضر باشه تو خونه بخوره. دوست داره بره بنشینه توی رستوران همون رو بخوره ! این بود که ساعت ده شب رفته بودیم رستوران. من حوصله نداشتم. همونجور ژولیده پاشدم یه مانتو تنم کردم و یه شال انداختم سرم. موبایلم رو هم جا گذاشته بودم و می‌خواستم برگردم بردارم که گفت موبایل من هست دیگه. گفتم خب. خودش هم دستش رو کرد توی موهاش و چندبار انگشت‌هاش رو مثل چنگک کشید تو موهاش و مثلن مرتب شد:|

رفتیم یه رستوران چینی. یه غذایی داره که امیر عاشقشه. اینطوری که گوشت گوسفند رو باریک باریک بریدن و توی سس‌های چینی پرت و پَلا خوابوندن با پیاز. بعد یه دستگاه می‌یارن سر میز و می‌تونی روش گوشت‌ها رو سرخ کنی. با سالاد جوونه گندم و کدو و هویج و لوبیا و پلوی چینی. یعنی فکر کن رستوران بری و خودت غذا بپزی! اونم ساعت ده شب! :| برعکس ِمن، اون همیشه دوست داره یه نقش مثبتی تو جامعه بشریت داشته باشه. منم سپردم به خودش!

راستش اصلن گرسنه نبودم. زود غذا خوردنم تموم شد و داشتم امیر رو تماشا می‌کردم که با حوصله گوشت‌ها رو سرخ می‌کرد و یه‌ذره یه‌ذره برای خودش می‌کشید توی کاسه و با پلو و سالاد قاتی می‌کرد و می‌خورد.

خیلی احساس خوبی داشتم. گاهی بین خوردنِ غذاش حرف می‌زد و از اینور اونور می‌گفت. فکر کردم چقدر راحتم الان. بعد یهو غصه‌م شد:| گریه‌م گرفته بود. می‌دونستم تقصیر هورمون‌های حاملگیه. اما گرفته بود دیگه. گفتم نمی‌دونم قبلن زندگی چطوری بود. نفهمید از چی حرف می‌زنم. گفتم قبل از داشتنِ تو و این بچه. همه‌چیزهای معمولی که الان دارم و می‌دونم چقدر معمولیه، قبلن اصلن معمولی نبود. اشکم قشنگ پشتِ پلکم بود. داشت چای یاسمین می‌خورد یعنی چای یاسمین سفارش داده بود. لیوانش رو گذاشت دم لبم گفت بخور. خوردم. گفت دیدی؟ چای سبز داده به جای یاسمین. می‌بینی اصلن معمولی نیست. خنده‌م گرفت. گفت اوه ساعت ده دقیقه به یازده‌ست. پاشو بریم. 

امروز که با مانتوی گل‌گلی رفتم دانشگاه،امیر گفت می‌خوای به شهرداری کمک کنی؟ گفتم چطور؟ گفت برای زیباسازی فضای شهری ! :) بعد من فکر کردم چرا که نه! به نظرم حتی مهم‌تر از همه‌ی پارک‌ها و موزه‌ها و همه‌ی جاهای دیدنیِ شهر ، دخترهای رنگارنگِ تو خیابوناست که اونجا رو زیبا می‌کنه. دخترهایی که مانتوها‌شون گل‌گلیه و شال و روسری‌هاشون رنگی. همون‌هایی که زنده و زیبا توی خیابون‌ها و کوچه‌ها و کافه‌ها می‌چرخن و آدم هر طرف رو که نگاه می کنه چندتا نقطه ی زیبای ِ در حال حرکت می‌بینه :) 



اول صبح - آزمایشگاه: پسر و دختر جوونی که احتمالن قراره عروس و دوماد بشن اومدن برای آزمایش ِ خون. دختره آزمایشش رو می‌ده. پسر همراهِش دو متری قد و صد کیلویی وزن داره اما از آزمایش می ترسه!!روی صندلی از حال می ره. مادر زنش از همون اول شک کرده. انگار هی درِ گوشِ دخترش می‌گه این چرا غش کرده نکنه معتاده ؟ دختره هم هر سه ثانیه یه بار می‌گه اِاا مامان ! :|


ساعت ده صبح - آرایشگاه : خانمی روی صندلی نشسته. آرایشگر داره موهاش رو رنگ می کنه. بچه‌ی دو ساله‌ش پایین پاش وُول می خوره و بهونه می‌گیره. تلفنش زنگ می زنه. در یه لحظه می پره بچه‌ش رو بغل می‌کنه و سینه‌ش رو می چپونه توی دهنش که ساکت بمونه! با اون یکی دستش گوشی‌ش رو جواب می‌ده. آرایشگر همچنان داره موهاش رو رنگ می زنه ! حدودن شیش تا کار رو همزمان با هم پیش می بره ! بچه‌ش توی بغل ، سینه‌ش تو دهن بچه ، یه دستش به تلفن ،اون یکی به موهاش ، حواسش هم چیزی اون وسط ها ! متعجب می‌شم از این همه تمرکز و خلاقیت :|


ساعت دو ظهر - توی ماشین در حال حرکت: آقای مُسنی زیر نور آفتاب در حال مُردنه از گرما. جلوش ترمز می‌زنم می گم پدرجان من فلان مسیر رو می‌رم اگه مسیر شما هم می‌خوره بیاین سوار شین هوا گرمه. می گه ممنون عمدن واستادم توی گرما می خوام یه‌کم آفتاب بگیرم !!!o_0


ساعت دو نیم بعدظهر - خونه:  به امیر می‌گم خواستم یه نفر رو سوار کنم از بس که هوا گرم بود. ولی گفت داره آفتاب می‌گیره اونم گوشه ی اتوبان ! امیر نه می‌خنده نه تعجب می‌کنه.  باعصبانیت می‌گه اگه سوار می‌شد و می‌دزدیدت چی‌کار می‌کردی ها ؟ !!! آخرش یه بلایی سرت می‌یاد با این تریپ فکرهای عامه پسندانه‌ت !!! :|||


ساعت پنج بعد ظهر - آزمایشگاه: رفتم برای جواب آزمایش. همون دختر و پسرِ صبحی بازم اومدن برای آزمایش مجدد تو شیفت بعد ظهر. پسر باز دوباره از حال می‌ره! مادرزنش دیگه داره می‌زنه زیر همه چی! دختره قهر کرده از آزمایشگاه می ره بیرون! داماد هنوز روی صندلی از حال رفته :|


ساعت شیش عصر - روبه روی دکه روزنامه فروشی: از ماشین پیاده شدم که مجله بخرم. خانمی دستش رو می‌ذاره روی شونه‌م برمی‌گردم می‌بینم اوه از این خواهرای تمام بسیجیه و شایدم گشت ارشادی! سر تا پا براندازم می‌کنه و می‌گه چرا آستین هات کوتاهه و موهات باز ..! بعد می‌گه می‌شه من رو برسونی فلان جا عجله دارم و می‌شینه جلوی ماشین!!! و من که متعجبانه خواهر ِعزیزمون رو به انتهای مسیرش می‌رسونم،خودمم باورم نمی‌شه این اتفاق رو! :|


ساعت دهِ شب - خونه : نشسته‌م و امیر یه ظرف بزرگ بستنی و معجون می‌ذاره جلوم ، قاشق اول رو نخورده  برگه‌ی آزمایشم رو می‌خونه و می‌‌گه وضعیتِ قند خونم پره‌دیابتیکه و.. بی توجه به حرفاش به خوردنم ادامه می‌دم بلکه یا من تموم بشم یا این روزعجیب ! :|


از حقارت آدمها کینه به دل نگیر. اونها گاهی حسادت کورشون می‌کنه. فرق نمی‌کنه چند ساله باشن. چه مدرکی داشته باشن. حساب بانکی شون پر باشه یا خالی. آدمیزاد وقتی حسود می‌شه حقیرترین موجود دنیاست.



برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید