میرزاده خاتون

امروز از صبح که بیدار شدم دلتنگ مادرم بودم. همش فکر می کردم چرا هفته پیش امیر موفق شد نظرم رو تغییر بده و بجای اصفهان بریم نمک آبرود کذایی! ... و ناگهان احساس کردم به خون امیر تشنه‌م! جوشش هورمون‌های بدن بود، احساس کمبود محبت بود، هر چی بود دلم می‌خواست بیاد خونه کله‌شو بکنم! هر ایرادی از اول ازدواج تا حالا ازش دیده بودم یا حرف ناراحت‌کننده‌ای اگه بهم زده بود همینجوری جلوی چشمم رژه می‌رفتن ! هر جوری می‌خواستم این احساس رو سرکوب کنم نمی‌شد.
نزدیکای شب که اومد خیلی سرد باهاش برخورد کردم و وقتی پرسید شام چی داریم، با اخم گفتم هیچی ! (درصورتیکه تو یخچال بود)و عین آتشفشانی که عنقریبه دود و آتیش از دهنه‌ش بزنه بیرون، منتظر یه بهونه موندم...
اما این همسر عزیز من خونسرد‌تر از این حرفاست. اول چایسازو روشن کرد و بعد رفت سر یخچال و با اینکه حتمن قابلمه پر از ماکارونی رو دیده بود ظرف پنیر درآورد و نون گذاشت رو توستر که نون و پنیر بخوره. خواستم بگم سبزی هم داریم که آتشفشان درونم اجازه نداد ولی ته قلبم دوست داشتم ماکارونی و سبزی خوردن در بیاره !
بعد از خوردن شام هم نشست جلوی تلویزیون، داشت فوتبال نگاه می‌کرد که رفتم با اخم کنترل رو از دستش گرفتم و گذاشتم رو کانالی که یه سریال مزخرف داشت... هیچی نگفت و رفت یه کتاب برداشت و شروع کرد به خوندن.
از دست خودم عصبانی بودم اما نمی‌دونستم باید چیکار کنم. راهی بود که شروع کرده بودم. اما چرا نمیومد بگه عزیزم چته؟ شاید روی شونه‌هاش گریه می‌کردم و داستان تموم می‌شد ! :b
اینکارو نکرد و همینجوری داشت کتاب می‌خوند!
بعد انگار فکرم رو خوند، گفت می‌خوای چندروز بریم اصفهان؟
خواستم بگم آره بریم ...اما دهنم جواب داد: نخیر! لازم نکرده!
دیگه هیچی نگفت... هیچ بهونه‌ای هم دستم نداد.
تا دوساعت پیش که مامان تلفن زد گفت داریم آلبوم ها رو مرتب می کنیم، بابات می‌گه هدیه از وقتی مادر شده، چقدر بزرگ شده و چقدر جا افتاده و کمپلیمان‌های این‌جوری ! ...
از خودم خجالت کشیدم .بابام باید چندساعت پیشم رو می دید که از روی دلتنگی یا هرچی، شده بودم مثل بچه ها! ...   یادم افتاد که سال اول دانشجویی وقتی شهر غریب قبول شدم چقدر ضعیف بودم. هربار که می خواستم خونواده رو ترک کنم برام مثل یه حمله شدید عاطفی بود. سخت ترین کار دنیا بود ترک کردنشون. نه که بخوام یا بتونم بگم که الان قوی شدم. اما نزدیکم به قوی شدن. شنیدن این‌که کسی شاهد این احساس آدمه، خیلی خوشاینده...فقط گاهی آدم نیاز به یادآوری داره.

  

  • میرزاده خاتون

نظرات  (۱۶)

  • میس تیچر
  • عهه چقدم علاوه بر اینا حلال زاده ایییی میدونی چرا؟
    الان یه عکس دیدم یهو یادت افتادم الان برات میزنم

    http://bayanbox.ir/view/6943208308000163097/20180110-011709.png

    ازینا بنویس برا دکی بزن رو همون نون پنیر  سبزیه هفته بعد دم در خونه باباتی😃
    شک نکن تظمینیه ها حرفم😂😂😂
    پاسخ:
    حالا من لوس هستم ولی دیگه نه انقدر D: 

  • آقاگل ‌‌
  • اول اینکه ان‌شالله این پروسه قوی شدن همین شکلی جلو بره. دوم اینکه این پست یه چیزی کم داره! 
    و اینکه هیچی دیگه. حرفی ندارم. فقط پست یه چیزی کم داره.
    پاسخ:
    عکس کیان ربطی به پست نداشت آخهD;
    کاش من خونسردی امیرخان رو داشتم....قدرشو بیشتر بدونید
    پاسخ:
     خدایا شکرت که یه شوهر خونسرد دارم:|
  • آسـوکـآ آآ
  • همین کارارو می کنید
    که آقایون می گن
    نمیشه فهمید این حرفِ واقعیه خانوما چیه :D
    متذکر بشید هر چی میگید تو دلتون برعکسِ همونه :D
    پاسخ:
    خودشون باید بفهمن دیگه :/
  • حامد سپهر
  • تا باشه از این عصبانیت ها باشه اینا شیرینی زندگین
    زندگیتون به عشق
    پاسخ:
    سپاااس :/
    سلام هدیه جان
    ای جانم حق داشتی 
    دلتنگی و دوری از خانواده خیلی سخته .
    عاشق ادامه نقشت شدم ( شکلک خنده) خوبه آقا امیرخونسردن و صبور خیلی خوب متوجه شدن عصبانیت برای چیه 
    براتون لحظه های شیرین و شاد آرزو میکنم .
    جوجه تپلی رو هم ببوسش 
    پاسخ:
    سلام عزیزم
    آرامشش بعضی وقتا لجم رو درمیاره 

    بخیر گذشت:))  باز خوبه بهونه دستت نداد :))

    من تا سال قبل دوس داشتم برم شهر دور برای تحصیل اما الان خداروشکر میکنم قبول نشدم چون الان دلم نمیخواد دور بشم:/

    پاسخ:
    من شهر خودم قبول نشدم متاسفانه
    میرزاده خاتون عزیز سلام
    نوشته هاتون گرم و صمییمی هستن. قطعا به صورت غیر مستقیم در خط فکری خواننده هاتون نسبت به زندگی و روابطشون تاثیر گزار خواهید بود.
    ازتون درخواست دارم که اگر مایلید و هر زمان که وقت داشتید یک پست از رشته دندون پزشکی و تجربیات و آگاهیتون در این رشته برامون بنویسید. و البته سپاسگزار خواهم بود اگر نظرتون رو در مورد دندون پزشکی کودکان هم بگید.
    برای شما و زندگی تان شادی ها و سلامتی های فراوان آرزومندم.
    پاسخ:
    سلام. ممنون از لطفت. 
  • ملکه بانو
  • منم همین چند وقته از این جور بهانه گیریای الکی داشتم، جوری که خودم احساس می کردم شدم یه دختربچه لجباز 4-3 ساله!
    چقدر گاهی این یادآوریا آرامش بخشه
    پاسخ:
    آره وقتی می فهمی دیگران به دید یه آدم قوی و بالغ نگاهت می کنن خوشحال کنندست
    اااااای،راستی چرا گاهی یادشون میره بگن چته عزیزم؟ و چقدر اون خونسردی غیرقابل تحمله،چقدر!!
    پاسخ:
    خیلی
    ها منم از این کارا می کنم...چرا واقعا متوجه نمیشن؟😂
    پاسخ:
    از هوش عاطفی پایینی برخوردارن:b
  • مصطفی فتاحی اردکانی
  • چقدر امیرتون شبیه خودمه
    پاسخ:
    خونسردیش؟ خونسردی زیادم خوب نیست
    ای جاااان, دلم یه جوری شد, آخه منم توی شهرغریبم واز مامانم اینادورم, کاملا درکت کردم چون برا خودمم دقیقا اتفاق افتاده, فقط بیچاره همسرکه مجبوراخم و تخممون روتحمل کنه, ولی وقتی با کسی که از یه شهر دیگس ازدواج کرد باید فکر این روزاشم میکرد;-)
    پاسخ:
    من با عقلم تصمیم نگرفتم متاسفانه :b
    خشم خاتون را پایانی نیست آیا
    😁
    پاسخ:
    :|
    چقدر زیاد این پست رو فهمیدم هدیه...
    من هم بعد از ازدواج اومدم یه شهر دیگه و دقیقا همین حمله شدید عاطفی که گفتی ور تجربه می کنم گاهی
    جالبه که ادم خیلی وابسته ای نبوده و نیستم. ولی شکل دلتنگیم بعد از ازدواج عوض شده انگار! گاهی رسما احساس می کنم "خانواده خونم" اومده پایین !!
    ;)))

    پاسخ:
    همیشه موقع برگشت تو هواپیما اشکام روون می شه. به خودم دلداری می دم و می گم اشکال نداره، بازم میای و بازم میان و چیزی نیست... ولی درواقع چیزی هست! اینو فقط کسی درک می کنه که دوری از خانواده رو با تمام وجود حس کرده باشه. مثل تو دوست جان. 
    اخی خیلی سخته دوری کاش بری نزدیک مامانت... کپل دست و پا خوبه؟؟؟ بوسش کن
    پاسخ:
    کاش...کاش... 
    قربونت :*
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی