میرزاده خاتون


هفته پیش کیان تب داشت و توی بغل من از حال رفته بود. داشتیم می بردیمش بیمارستان که دکتر ویزیتش کنه. توی ترافیک بزرگراه کنار یه اتوبوس شرکت واحد واستادیم. دختری از پنجره عقبی اتوبوس با حسرت به ما نگاه می کرد. نگاهش منو یاد یه چیزهای قدیمی تری توی زندگیم انداخت. اتوبوسهای درب و داغون دانشکده و نگاههای ما به ماشینهای اطراف که به نظر ما فقط داشتن می رفتن که خوش باشن. در حالی که ما شاید توی اون اتوبوس گرم، خسته و وارفته بودیم. فکر کردم از گوشه‌ی خیال اون دختر هم نمی گذره که من الان غمگینم و بچه‌م مریضه. اینها نتایج طبیعی بچه دار شدنه. الان هر کسی رو که توی خیابون می بینم،قبل از اینکه توی دلم بگم چه خوشحاله … چه ناراحته ...چه بی خیاله...یا چه عصبی … می دونم که اون هم عزیز دل کسیه. هر کسی … حتی اون راننده‌ی عوضی توی ماشین کناری که دستش رو از روی بوق برنمی داره. همین سوپور خسته سرکوچه و دخترهای قرتی توی خیابون. همه‌ی اینا عزیز یه مادر و پدر هستن. یه آدم پولدار رو که توی ماشین آخرین سیستم می بینم می دونم که ممکنه توی خونه یه بچه مریض داشته باشه. می دونم که غم و شادی توی دلهای همه هست. توی دلهای مادر و پدرها بیشتر از بقیه…

  • میرزاده خاتون

نظرات  (۲۳)

اخه من قربون اون چین دستات و گردنت💜💜
واقعا همینه هدیه جان...
مادربزرگم یه جمله داشت قدیما که خالم تعریف میکرد، سی سال پیش زمانیکه خیلیا سرباز بودن و ظاهرشون از دید دخترای جوون غیرقابل تحمل، خالم میگفت جمله مادربزرگم این بود که:" اینارو اینجوری نگاه نکنین مادر، ایا همشون عزیز دل مادراشونن، نور چشم پدراشونن، به سر بدون مو و لباسای خاکیشون نیست"
و قضاوت زندگی ادما، بیرحمانه ترین حس متقابلیه که میشه داشت، از تنفر بدتر حتی...
پاسخ:
فدات :*
من که خیلی دلم برای سربازها می‌سوزه. خیلی طفلکی‌اند :(
سلام هدی جان....امیدوارم همیشه سلامت باشه کیان جان😍😍
پاسخ:
ممنون عزیزم :)
چقدر این پستت به دلم نشست ؛ من خودم خیلی وقتا حسرت خیلی چیزارو می خوردم ولی از وقتی که یه بیماری برام پیش اومد دیگه هیچی واسم مهم نیس یعنی به نظرم سلامتی بهترین نعمته واقعا؛ از اونروز واقعا دیگه داشتن و نداشتن خیلی چیزها واسم مهم نیس... خدا حافظ کیان کوچولوت باشه ❤
پاسخ:
عزیزدلم امیدوارم زود زود سلامتیت رو بدست بیاری :)
قرررررربون این دستا و پاهای تپلی و بامزه ش با این نشستن بانمکش۰۰۰تو رو خدا از صورت ماهشم عکس بذار ۰۰۰
اینکه آدم ب دیگران ب چشم اینکه بالاخره هر کدوم عزیز دل یه نفره نگاه کنه اوج حس مادرانه رو میرسونه۰۰۰
هر مقطع زمانی سختی و قشنگی خودشو داره۰۰۰منم فعلا مثه همون دوران دانشجویی تو اتوبوس زندگی خسته و وارفته و شلوغ دارم میگذرونم۰۰۰امید ب خدا۰۰۰
پاسخ:
ممنون دوست مهربون :) 
امیدوارم همه‌ی سختی ها‌رو با موفقیت پشت سر بذاری، برای یه آینده ی قشنگتر
هدیه عزیز سلام

نمی دونم من رو به خاطر داری یا نه، نمی دونم سه یا چهار سال پیش بود که وبلاگ نویسی می کردم و خیلی وقت ها وبلاگ شما و هم آقا امیر رو دنبال می کردم. رراستش بعد از قبولی دانشگاه انگار یه دفعه همه چی خیلی شلوغ پلوغ شد و بلاگفا هم وبلاگم رو پاک کرد. تا اینکه چند وقت پیش از طریق اینستا بچه های قدیمی، الناز و فروغ رو پیدا کردم و خیلی دوست داشتم بازم به وبلاگتون سر بزنم منتهی اسم وبلاگتون رو به کل فراموش کرده بودم، تا اینکه امشب به طور یه دفعه ای اسمش یادم اومد و دیدم درسته. راستش فکر کنم خیلی دیر شده ولی وقتی عکس های کیان کوچولو رو دیدم خیلی خیلی خوشحال شدم و خیلی تبریک می گم، امیدوارم همیشه سالم و شاد و پرنشاط باشید در کنار هم😊
نمی دونم اینستا هستین یا نه ولی اسم کاربری من daily_sana هستش و خوشحال می شم بازم در ارتباط باشیم😊


پاسخ:
سلام عزیزم. مرسی از تبریکت :) منم خوشحالم که کامنت یع دوست قدیمی رو اینجا می‌بینم. و خوشحال تر از اینکه دوست قدیمی موفق و سالم و شاده :)
ای جان دلم چقد خوشمزه شده :****
اوهوم این خوش به حال فلانیای الکی..
پاسخ:
چون همیشه ظاهر قضایا رو می‌بینیم :)

الهیی..

عاقا عکاسیتون بیسته:))

پاسخ:
قربونت :)
ای خداااا
مندلم میخواد گازشششش بگیرمممم
چین چین دستاشو قربوووونن[بوووووسس]


من عاشق این داستان از کتاب پرسه در حوالی زندگی ام :
آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود:
اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد، خوشگل و پولدار، قرار بود خانه ای
در سواحل فلوریدا داشته باشیم. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت. قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.

بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند : پاریس ، خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس! قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود، گفتم حرف اش را هم نزنید.

بعد قرار شد کلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر! اما کسی تصادف نکند، کسی سرطان نگیرد، قبول کردم.
حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است - مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف! کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند...
مصطفی مستور



ارزو میکنم که زندگی شما پر از سلامت و سعادت و شادی و خوشی باشه
از این روزای شاد که یه کوچولوی تپل نازنازی تو خونه غل میخوره خیلی استفاده کن بچه ها متاسفانه یا خوشبختانه خیلی زود بزرگ میشن :)
پاسخ:
مرسی عزیزم. با وجود همه سختیاش ولی  تک تک لحظات بزرگ کردنش شیرینه :)
  • حامد سپهر
  • ای جان چه نازه پسرتون براش اسفند دود کنید

    اینا همون معنای زندگین و واقعا نمیشه مردم رو از ظاهر قضاوت کرد
    پاسخ:
    مرررسی :)
    سلام هدیه جان خوبی؟ 
    آی زندگی  قوبونش برم‌من چه ناز و بزرگ‌شده ماشاالله 
    قوبون اون نگاهش .ببوسش دلم‌ضعف رفت براش 
    وقتی توی شرایط اطرافیان‌قرار میگیریم‌اون‌وقته میتونیم متوجه بشیم .
    اوهوم نگرانی پدر و مادر واقعا فرق داره .
    توی زلزله اخیر با همه عشقم به لنا توی اون شرایط برش نداشتم فقط خودم رفتم .بابا که حس پدری رو تجربه کرده برش داشت یا مادرش تمام مسیر خیابونو دوید که نگران لنا بود واقعا حس پدری و‌مادری عجیب خاصه
    پاسخ:
    ای وای. سمت شما هم ژلزله اومد ؟ :( خدا به خیر بگذرونه
    کیان از گونه بند بندیاااااان جوووون بخورمشش. تولدش مبارک چه زود یک سال شد. سالم باشه جوجههههخ
    پاسخ:
    مرسی سوری جون :)
    واااااای چین های رو بازوش !
    دلم ضعف رفت..
    آب قند لطفااااااا !
    پاسخ:
    قربونت :)
    چه جالب منم دقیقاً امشب داشتم به همین موضوع فکر مى کردم🙈❤️الهى که کیان جانِ ما همیشه سلامت باشه و از ته دل بخنده🙏🏻🙏🏻😘😘
    پاسخ:
    ممنوووون
    تولد جیگر خوشمزه مون مبارک 
    امیدوارم سعادتمند بشه و در زندگی کنار عزیزانش حالش خوب باشه 
    بوس های زیاد 
    پاسخ:
    مرسی مهربون جون :)
    اره .استان گیلان شهرستان لنگرود ۴/۸ همین زلزله اخیر .
    آمین 
    خب دوباره عمومی میگم 😂 لطفا بیشتررررر عکس تولد 😑
    پاسخ:
    گذاشتم که. بیشتر دیگه لوس می شه
    قصد ازدواج نداره کیان؟ 
    دختری هستم زیبا تحصیلکرده باکمالات هاااا 
    گفتم شاید لازم شد😂😂😂
    پاسخ:
    نه قصد ادامه تحصیل داره d:
    ((:عزیزم
    پاسخ:
    (:
  • قاسم صفایی نژاد
  • خوب شدن؟ خیلی بده مریضی بچه :(
    پاسخ:
    آره خداروشکر
    سلام
    واقعا درسته هر کسی تو جایگاه خودش مشکلات داره و نباید از روی ظاهر قضاوت کرد درباره زندگی ها
    اما من یه عقیده ای دارم اونم اینه که مشکل و مریضی برای همه قشری هست اما چه بهتر که آدم تو رفاه باهاشون دست و پنجه نرم کنه و گاهی این خودش حسرت برانگیز میشه
    چرا اینقدر چاقه خدااایا دوست دارم گازش بگیرم:/ 
    پاسخ:
    اینم درسته. هرچند که واقعن باور دارم آرامش رو گاهی با پول و رفاه هم نمی شه بدست آورد
    سلام ببخشید یه سوال پسرتون شیرخودتونو  میخوره یا شیرخشک
    پاسخ:
    هردو
    یه بار منم تو اتوبوس خط واحد نشسته بودم خیلی هم تو دلم ناراحت بودم بعد یه خانم هی نگاه ام کرد آخرش طاقت نیاورد و گفت خوش بحالت گفتم چرا گفت مثل من نیستی کلی هم درد و دل کرد فکر می کرد من بدون مشکل هستم:)
    خدا کیان رو حفظ کنه خیلی بزرگ و ناز شده
    پاسخ:
    خدا گرفتاری همه رو برطرف کنه
    وزنش مناسبه ؟
    پاسخ:
    نرمال و روی نمودار رشده. نه بالاتر و نه پایین تر