میرزاده خاتون

می شه یه نگاه تو رو برگردونه تا پله های دانشکده و همونجا نگه‌ِت داره؟ امیر ،تو هم یادته؟ چقدر جوون بودیم. چقدر خام. چقدر شاد. یادته؟ همون پله ها که روش می نشستیم و کارهای هرروز رو برای هم تعریف می‌کردیم‌. صدای خنده‌هامون می‌پیچید تو راهروی بخش ها. آخر سر هم برامون حرف در آوردن. به همه چی می‌خندیدیم. با ساده لوحی کسی که فکر می‌کنه می‌دونه زندگی چیه. زندگی چی بود اون روزها امیر؟ روزی که فردا می شد به سرعتِ دیروز؟ ابری که روی خورشید رو می گرفت؟ 
تو از گذر زمان نوشتی. من دلم می خواد با تو یه‌بار دیگه به پله های دانشکده برگردم. دلم می خواد با تو نگاه کنم به نوزده سالگیم. یه بار دیگه....
نشسته‌م نگاه می کنم به تو. مثل اون روزها نیستی. نگاه می کنم به خودم. مثل اون روزها نیستم. می بینم که چه زیبا شدیم. چه عاقل. می بینم که خامی‌ها رفتن و جای خودشون رو دادن به این شیرینیِ جا افتاده دلچسب. می بینم که زن شدم. مرد شدی. پدر و مادر شدیم. می بینم که دیگه بچه نیستیم. ولی هنوزم می تونیم با هم بخندیم به کوچیکترین و مسخره ترین چیزهای دنیا. می بینم که هنوز نوزده - بیست ساله ایم . هنوز. خوشبختی رو همین جایی که هستیم حس می ‌کنیم. همین جا که عشق هست. بچه هست. نور هست و سی سالگی هست.

امیر، می‌آی با هم به نوزده بیست سالگی برگردیم؟ خیلی حرفها هست که باید به اون دختر و پسر عاشق بگیم. شاید باید به اونا بگیم که اینقدر دل‌شون شور آینده رو نزنه. شاید باید به اونا بگیم که بالاخره به هم می‌رسن. شاید باید به اونا بگیم که یه روز ، ثمره‌ی عشقشون،جوجه‌ی قشنگشون، رو در آغوش می‌گیرن. شاید باید بهشون بگیم که دست همدیگه رو محکم بگیرن برای تمام این سالهایی که می‌ره. آروم زمزمه کنیم تو اون گوشهای سر به هوا. شاید باید به اونا بگیم که بهشون فکر می کنیم تو سی سالگی. و به عشق.

 +عنوان شعری از فروغ فرخزاد

  • میرزاده خاتون