میرزاده خاتون

دیروز امیر رفت تبریز. مامان اینا هم برگشتن اصفهان. من و کیان هم اومدیم و تلپ شدیم خونه‌ی بابابزرگ و مامان‌بزرگ کیان. فعلن تا اطلاع ثانوی پناهنده‌ایم. دلیل این پناهندگی هم وجود یه عدد حلقه در محل سابق بخشی از عضو شریف پسر جانه!d: طفلک جوجه‌م خیلی درد کشید. فکر نمی‌کنم فهمیده باشه چه بلایی سرش اومده. فقط یه دفعه دیده که درد داره. خیلی دلم براش سوخت. اون روز یه‌جوری گریه کرد که تا حالا من نشنیده بودم و واقعن فکر می‌کنم چندسال از عمرم کم شد… خلاصه که من بعد از ۲۸ سال به این نتیجه رسیدم که مرد بودن هم زحمت داره. بازم خوبه دیگه نه ؟ d: 

الان یاد اون روز برفی افتادم که برای اولین بار اومده بودم خونه‌شون. جالبه که اواخر آذر ماه بود. خاطره‌ش رو قبل‌تر‌‌  اینجا نوشته بودم. هیچ فکرش رو نمی‌کردم هفت‌سال بعد،اواخر آذر ماه همراه جوجه‌م توی همین خونه باشم و اینا رو بنویسم. جوجه‌ای که خوابیده و من هروقت به صورت کوچولوش نگاه می‌کنم دلم برای باباش تنگ می شه.


  • میرزاده خاتون