میرزاده خاتون

+فکرمی کنین من امروز صبح ساعت 6 که خواب از سرم پرید چی کار کردم ؟ کتاب خوندم ؟ غلت زدم ؟ اینترنت رفتم ؟ نه خیرم! من بادنجون سرخ کردم. امیر که از سر و صدا و بویی که راه انداخته بودم بیدار شده بود فکر کرد که حاملگی کللن مخ من رو تعطیل کرده :b خودم هم نمی دونم چرا اینکاروکردم!!! شد دیگه.


++در مورد هفته های آخر حاملگی هر چی همه می گن درسته. واقعن بعضی وقتها نمی تونم از جام تکون بخورم. بدنم تعادل خودش رو به کل از دست داده و برام از حالت نشسته به حالت ایستاده در اومدن عذاب الیم شده. البته توصیه ی من به همه اونهایى که می خوان بچه دار بشن اینه که تا می تونند تلاش کنند سه ماه آخر بارداریشون توى پاییز و زمستون باشه.


+++امروز تولد امیر بود. از هفته ی پیش کادوش رو خریده بودم و گذاشته بودم تو کشوی پاتختی. بعد از هشت سال،هنوزم اولین چیزی که برای کادو به ذهنم می رسه شالگردن و دستکشه. شاید چون اولین کادوی تولدی که براش خریدم همین بود. ولی هیچوقت به دستش نرسید. سعید تو اتاقم بسته رو دید و فکر کرد واسه اون خریدم. و من عاشق ترسویی بودم که نتونستم بهش بگم اینها مال تو نیست داداش! 


++++الان دوماهه که امیر چندروز در هفته می ره تبریز. بدرقه کردنش هنوز برام عجیبه… دلم می خواد منم باهاش برم! یا اینکه اونم با من بمونه خونه! البته این جوری هیچوقت نمی تونه دوره ی فلوشیپش رو تموم کنه. ولی عوضش با همیم!!! نه ؟

  • میرزاده خاتون

نظرات  (۱۵)

  • اسپریچو ツ
  • بادمجون سرخ کردن یجور متد رهایی یا حتی یه لایف استایله :دی
    پاسخ:
    آره فقط هم باید بادنجون باشه، کدو قبول نیستD;

    + آخییییی حالا بادنجون ها رو خوردی یا فقط سرخ کردی؟ حالا من بعضی موقع ها با خودم فکر میکنم مردها همین جوریشم رفتارهای عجیب و غریب ازشون سز میزنه فکر کن اگه باردار میشدن و هورمونهاشون نامتعادل میشد چی کار میکردن؟

    ++ خیلیها میگن سه ماهه آخر تو پاییز و زمستون بهتره چون روزها کوتاهترن زمان سریعتر پیش میره. ولی هدیه اگه گرمایی هستی مواظب باش بعد از فارغ شدن وقتی گُر میگیری یه وقت لباس نازک نپوشیا چون بدنت هنوز سستِ استخونهات از سرما آسیب میبینن بعداً خدایی نکرده رماتیسم نگیری.

    +++ خب برای سالهای دیگه کادو رو تو کمدش بذار تا فقط دست خودش برسه کسی هم نبینه.

    ++++ فلوشیپ امیر از یه سال بیشتره؟ فردا پس فردا نی نی هم به خاطر رفتن باباش بیتابی میکنه...عزیزم.

    پاسخ:
     یاد یه چیزی افتادم. ما دانشجو بودیم یه استاد داشتیم که همسرشم دندونپزشک و استاد دانشگاه یه شهر دیگه بود. استادمون می گفت دوقلوهاش(که اون موقع دو سه ساله بودن) باباشون رو نمی شناسند چون فقط آخرهفته ها می بیننش :b

    +ممنون بابت توصیه ها و مهربونیت :*
    سلاااام مامان هدی مهربون: ))))

    به قول توکا ای ژااااان عکس شونو: )))

    خیلی تبریک میگم بابت تولد بابای مهربون

    حال خوب دل سه تایی تون همیشگی عزیزم


    پاسخ:
    ممنون الناز جون
    سلام هدیه جون
    عزییییزمممممم کلی خندیدم برا سرخ کردن اونم ۶ صبح
    تولدشون مبارک .
    مبارکشون باشه .

    پاسخ:
    مرسی مینا جون
    یعنی کادو تولد همسرتُ شوهر دادی؟؟ 😃😃😃😃
    پاسخ:
    آرهD: البته فکر کنم نوشته م ابهام داره، چون قضیه مربوط به هشت سال پیشه ولی همه فکر کردن منظورم امسال بوده
    بادمجون سرخ شده خیلی خوبه ^_^
    ولی اینکه آدم از خواب صبحش بزنه بره وایسه بادمجون سرخ کنه زیادی عجیبه :))
    ایشالا این روزا هم میگذره یهو نیگا میکنی می بینی یه نی نی تپل مپل تو بغلته :)

    پاسخ:
    اون لحظه هیچ کار دیگه ای دلم نمی خواست انجام بدم غیر از بادمجون سرخ کردن:d
    ایشالا. مرسی
    چقدر پست بامزه یی بود تو فضای کتابخونه م نتونستم جلوی خنده مو بگیرم...مخصوصا پاراگراف آخر...
    این با هم بودن شما خیلی قشنگه....مثه دوتا دوست... دوتا رفیق صمیمی...دو تا همراه ک ب تمام ریزه کاریای روحی همدیگه آشنان... کلیشه ی من زنم تو مردی بینتون نیست... این خیلی خاص و جالب و دوست داشتنیه...
    خوشبخت باشید همیشه سه تایی... ان شاالله...
    پاسخ:
    ما قبل از ازدواج دوست بودیم و به هم قول دادیم که بعدشم دوست بمونیم. درواقع من با بهترین دوستم ازدواج کردم :)
    +مرسی از محبتت. و آرزوی خوشبختی برای شما :*
    آخی... جوجه و باباش هر دوشون پاییزی‌ن
    تولد بابای جوجه مبارک‌ها باشه و ایشالا 144 ساله بشن و سایه‌شون رو سر شما یا بالای سر شما یا به هر حال هول و حوش سر شما و جوجه مستدام باشه و از این صوبتا :)))
    برای خالی نبودن عریضه: من از بادنجون (بادمجون) متنفففففففففففرم!
    و همچنین کدو
    پاسخ:
    مرسی نسرین جون. ایشالا شما هم به مرادت برسی و همینطور به امیرحسین و نسیم و باقی بچه ها D:
    یعنی حتی حلیم بادنجون هم دوست نداری؟ مگه می شه o_O
  • نفس نقره ای
  • حداقل سیب زمینی سرخ میکردی :))

    وای یادمه خاله م ماه آخرِ بارداری دوقلوها واقعا تنهایی نمی تونست تغییر پوزیشن بده :| ترسناکه :|
    پاسخ:
    آره اون بوش کم تره. فکر کن ساعت6 صبح D:
    چ عالییییی تا تولد جوجه هر روززز یه عکس مامان باباش رو میبینیم!!!
    تولد بابای جوجه مبارک البته همه تشخیص دادن بچه شما پسره پس میشه جوج درسته؟
    پس ایشاالله ب زودی جوجه هم بیاد تو دلت!  هر حال جوجهههههههه ی چیز دیگه ست!😂
    من خودم جوج دوستم!!!😉😂
    پاسخ:
    من هروقت پروفایل تلگرام رو عوض می کنم به سرم می زنه نمایه ی اینجا رو هم تغییر می دم :b
    من عاشق بادمجونم میفهمیییییییی؟ :(((( بادمجون میخوام !!
    تولد اقا امیر هم مبارک :)
    بسلامتی تموم بشه این چند هفته الهی :)
    پاسخ:
    پس باید حلیم بادمجون دستپخت من رو بخوری حتمن D;
    مرسی
    ببین تیکه ای که داداشت کادو رو برداشته کشت منو:))))
    جوجه کی میاد ایشالا ؟
    پاسخ:
    بعدها باشجاعت برای سعید تعریف کردم و کلی به این خاطره خندیدیم. ولی باورت می شه امیر هنوز سر این قضیه از داداشم دلخوره :b
    ایشالا سه چهار هفته ی دیگه
    حوصلم سررفت پس کی بدنیا میاد هدیههههههههههههههههه:))))
    پاسخ:
    حوصله ی خودمون هم سر رفت! ..سه چهار هفته ی دیگه D:
    بادمجون؟؟ 6 صبح؟؟ خوب همتی داری والااااا. من از بی خوابی پرپر هم بشم بادمجون سرخ کردن توی اولویت هام نیست :)))
    ایشالا این روزهای آخر هم به خوبی و خوشی بگذره :*

    پاسخ:
    هوای بوش رو کرده بودم D:
    مرسی
    ببینیم اخر این عزیز دردونه پاییزی میشه یا زمستونی ^_^
    انشاا... هرروز و هرروز خوش باشید و سلامت هر سه تون :*
    پاسخ:
    مرسی عزیزم
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی