میرزاده خاتون

امروز وقتی فرفره چوبی رو گذاشتی تو دستم، من برگشتم به روزهای خوب کودکی که از چرخیدن فرفره روی موزاییک های حیاط ذوق زده می شدم. برگشتم به روزهایی که ترس بزرگم قهر کردن دوستم بود و گیر کردن دامن صورتی چین‌دارم بین پره‌های زنجیر دوچرخه و پاره شدنش. برگشتم به اون روزها که دنیام حیاط پُر دار و درخت خونه بود و دلخوشی‌م بازی با برادرهام. همون روزها که هرکی فرفره ش بیشتر می چرخید، برنده می‌ شد. همه ی اینها رو امروز که از زن فالگیر برام فرفره چوبی خریدی یادم اومد.
 
+خوشم نمی یاد از غصه هام بنویسم ولی واقعیت اینه که امسال روزهای پر فشاری رو گذروندم. وضعیت بورد و تقسیم طرح و مطلق نگری ِ آدمهای اطرافم و حق به جانب بودنهاشون... اما الان دلم خواست اینجا بنویسم تا یادم بمونه تا وقتی تو هستی که با من کتاب بخونی و با من فرفره بچرخونی و با من از چیزهای معمولی ذوق زده بشی،  غصه ها هرچقدرم که بزرگ باشن، فراموش می شن.
++تولدت مبارک عزیزترینم.

  • میرزاده خاتون