میرزاده خاتون

دلم می خواست تخته بازی کنم. به برادرم گفتم بیا آنلاین بازی کنیم. گفت نه، آنلاین که نمی شه کر کری خوند. آخه چطوری می شه نوشت :
To rA bA nabard-e dalirAn che kAr

To barzegari bil-at Ayad be-kAr
:| 
آدمهای زندگیم تبدیل به کانتکت های موبایل شدن ! همین بغل، توی تلگرام. گاهی onlineو گاهی هم last seen recently ! خودمم همینطور. خشک و بیروح شدم. صورتک های زردرنگ موبایلم تعیین می کنند که خنده و گریه ی من چه شکلی باشه. اما موبایلم صورتکی برای شیطنت ته چشمای من نداره. حیف. آخه مشخصه ی من همین بود. دلم خونواده و دوستام رو می خواد. یکجا. همونطور که بودیم. نه اینقدر پراکنده. خسته شدم از بس روی نقشه گوگل وجب کردم که با این و اون چقدر فاصله دارم. با مهرداد و شیما که همین یکی دوهفته دیگه بچه دار می شن، با علیرضا که استاد شده ( و من واقعن دلم برای دانشجوهایی که استادی اینقدر سخت گیر دارن می سوزه. علیرضا می دونم وبلاگ امیر رو می خونی، اگه اینجا رو هم می خونی بخاطر من به اونا رحم کن. یاد دوران دانشجویی خودمون بیفت) یا مریم یا پانی که خودش رو تازگیا دیدم اما پسر نوزداش رو فکر نکنم تا دو سه سال دیگه هم ببینم. برای اونا که اروپا هستن انقدر دلم تنگ نمی شه، شاید بخاطر اینکه در دسترس به نظر می یاد. شاید بخاطر اینکه آمریکا انقدر دوره و انقدر ویزا گرفتنش سخته که سفر رو غیرممکن می کنه. شاید بخاطر اینکه بالاخره هر از گاهی گذر آدم به اروپا میفته و حتی اگه هم دوستاش رو نبینه، لااقل امکانش هست.
الان بیشتر از همه یاد آخرین سفر شمالی که تو دوران دانشجویی رفتیم افتادم. دلم شمال می خواد. چرا انقدر اونجا خوشحالیم؟ چی اینقدر جذابش می کنه؟ سیرترشی که نیست. من امروز یه کم سیرترشی خوردم، ولی اصلن خوشحال نشدم.
  • میرزاده خاتون