میرزاده خاتون

لیوان اسموتی دستم بود. دستم یخ کرده بود. امیر توی اتاق خواب بود و با همون آرامش همیشگی ش داشت چمدونش رو می بست. رفتم پشتش و انگشتای یخ زده م رو فرو کردم تو یقه ی لباسش ! اونم یکی از حرکات سریعش رو انجام داد تا گردنش رو از دستم نجات بده ! یه کم خندیدیم و یه کم از رفتنش غر زدم. بعد روی تخت لم دادم و نگاهش کردم. چندتا پلیور برداشت، کتی که از امارات مال براش خریده بودم رو پوشید و تو آینه نگاه کرد. خندید و گفت : "هیچ کی همچین بانوی خوش سلیقه ای نداره ، ولی من دارم" !  می دونم اغراق می کرد ولی ذوق کردم .
امروز یه بخش هایی از نامه ی فروغ رو می خوندم ، نوشته بود : "دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی تا به من رسیدی و مرا نگاه کردی و مرا گرفتی و مرا بوسیدی و مرا بوسیدی و بوسیدی و بوسیدی و من سست شدم و بی‌حال شدم و میان دست‌های تو از خود رفتم و باز از اول دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی…. قربانت بروم. قربانت بروم."  و من خیلی دلتنگ شدم از خوندنش.

  • میرزاده خاتون