میرزاده خاتون


امروز امیرم رفت تبریز. برای من همیشه راهی کردنش سخت بوده. احساسی شبیه هایپرتنشنی که به رگ ها فشار می یاره، توی تنم جاری می شه. دیشب خیلی جدی گفت شاید بهتر باشه انصراف بدم. ناراحت شدم از این حرفش. بهش گفتم نگران نباش. اگه برنامه ت تغییر نکرد فوقش خونه رو تحویل می دیم و من می یام پیش تو. وقتی داشتم اینا رو می گفتم خودم هم می دونستم که به این آسونی نیست. شام نخورد و خیلی زود خوابید. آباژور رو روشن کردم و به صورتش نگاه کردم. خدایا من چقدر این مرد رو دوست دارم. چقدر دیدن چهره ی ناراحتش حالم رو بد می کنه. وقتی می رسونمش راه آهن، زمان می ایسته. قلب م می ایسته. انگار که حفاری شدم و قلب م رو کندن و بردن. تا تحویل بلیط و مهر خوردن روی بلیط، هی بر می گشت و بوسه می زد به پیشونی م. بعد با هردومون خدافظی کرد. وقتی رفت من موندم و جوجه م. که انگار اونم فهمیده بود تنها شدیم و خودش رو مچاله کرده بود گوشه ی دلم. رفتم مغازه ی بزرگ راه آهن. یه بطری آب معدنی خریدم و با بغضی که نباید سر باز کنه ،فرو دادم. آب خوردم و بغض. آب خوردم و هوای گرفته ی شهر دوست نداشتنی م رو.


+شعر برای سعید صاحب علمه. شعربازی برای ما.

  • میرزاده خاتون