میرزاده خاتون

گفت فقط ۲۰روز مونده به امتحانِ بورد. تصمیم گرفتم این ۲۰روز رو بریم نمک‌آبرود و اونجا بمونیم و درس بخونیم. فهمیدم منظورش اینه که من درس بخونم! خودش قبلن همه‌ی اون رفرنس‌های لعنتی رو برای امتحان فلوشیپ خونده. نگفتم نه. مثل تموم این یک سالِ گذشته،به برنامه‌ریزی‌ و مدیریت‌ش اعتماد کردم. حالا خودم هم باورم نمی‌شه من همون آدم سرسخت و مستقلی هستم که هیچکس حق نداشت بدون اینکه نظرش رو بپرسه براش برنامه بچینه!!! 

وقتی خواستیم با هم باشیم، گفت به من اعتماد کن،  من همیشه ازت حمایت می‌کنم، به مدیریت‌م باور داشته باش و همه چی رو به من بسپر.  من خندیدم، دست‌م رو بردم لای موهاش و موها رو به‌هم زدم و لب‌ش رو بوسیدم. گفتم نه!مرسی! من حامی نمی‌خوام!! گاهی جدی سخنرانیِ مفصلی کردم درباره‌ی عدم اعتقادم به مدیریت مردها.  ولی اون شیوه‌ش، مدلش، نگاهش جور دیگه‌ بود. باهوشه، هوش چیزیه که من نمی‌تونم ازش بگذرم و هیچی به اندازه‌ی هوش، من رو جذب نمی‌کنه. خیلی زود فهمید تنها راه موندگار کردن منی که مثل ماهی لیز می‌خورم و بی‌سروصدا و ناگهانی رابطه‌ رو کمرنگ می‌کنم، آزادی و رهایی مطلقه. هیچ قولی ازم نخواست. گذاشت همه‌ی رابطه رو من تنظیم کنم. فرمون رو داد دستِ من که من معلوم کنم رابطه کجا بره و همه‌ی این مدت آروم آروم، خودش رو نزدیک و نزدیک‌تر کرد و مرز پشت مرز رو کنار زد.

آخرِ همین سال، چهارسال تموم می‌شه که نرم و آروم، وارد زندگی من شده. با همین آرامش،یکی یکی سیم خاردارها و مرزهای من رو که تعدادشون سر به فلک می‌زنه رو عقب زده و از آدم سخت اعتمادی که من باشم، موجودی ساخته با اعتماد صد و دو درصدی به خودش! :)


+ این ۲۰روز هوای وبلاگم رو داشته باشین تا با موفقیت برگردم :b

  • میرزاده خاتون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی