میرزاده خاتون

ازت می‌پرسم: اشکالی نداره درباره‌‌ت تو وبلاگم بنویسم؟ می‌گی نه عزیزم، چه اشکالی داره.. بعد خودم مچ خودم رو می‌گیرم که نه که انگار تا حالا ازش ننوشتی؟ توی هر یه سطر این وبلاگ،حداقل ده‌تا "امیر" وجود داره! بعد مُچ تو رو توی ذهنم می‌گیرم که نه که انگار خودش نفهمیده که همش درباره‌ی اون می‌نویسم؟

زیاد که اهل وبلاگ‌خوندن نیستی اما می‌دونم خیلی استراتژیک می‌یای نوشته‌هام رو می‌خونی و می‌ری. من حتی می‌تونم اون لبخند شیطونت رو که گوشه‌ی سمت چپِ لب‌هات می‌ره بالا و چشم‌هات برق می‌زنه رو تصور کنم وقتی که داشتی می‌خوندی. که یعنی هه هه! خب این یکی هم که درباره‌ی منه!! فکر می‌کنم دارم خودم رو لوس می‌کنم که این‌دفعه اومدم ازت اجازه می‌گیرم؟ اصلن مگه اجازه لازمه؟ 

 می‌خوام از حس ِخوب‌ این روزها بنویسم. این روزهایی که چهره‌ت حتی موقع‌خواب هم انگار یه شوقی داره که پشت خستگی‌هات پنهون نمی‌مونه. وقتِ بیداری هم که به اوج می‌ر‌سه و هرچی توی قلبِ مهربونت داری نثارِ جون و دلِ من و جوجه‌مون می‌کنی. من شک ندارم که همه‌ی آرامش این روزهام بخاطر مهربونی کردن‌ها و رسیدگی‌های بی‌منتِ توئه. :) واقعن تنها دلیلی که لازم می‌دونم جوجه‌م بعد از به‌دنیا اومدن، حتمن بخاطرش ازم تشکر کنه اینه که تو رو بعنوان پدرش انتخاب کردم، که می‌دونم واسه‌ش بهترین پدر دنیایی .




دوست‌ترَت دارم از هرچه دوست

ای تو به من از خودِ من خویش‌تر

دوست‌تر از آنکه بگویم چقدر  

بیشتر از بیشتر از بیشتر ...


  • میرزاده خاتون