میرزاده خاتون

من خیلی دوست داشتم جادوگر بودم . از اون جادوگرای گرد و قلمبه و مهربون که همش کارای بامزه و خوب انجام میدن . ولی از همه‌ی این خصوصیاتی که گفتم الان فقط گرد و قلمبگی‌ش رو دارم . حالا باز همینم خوبه . اونایی که اینم ندارن دیگه چی بگن !! (شوخی کردم :d  ) بارها شبا تو خواب دیدم که با نگاهم اجسام رو جابجا می‌کنم و این کار خیلی برام لذت‌بخشه . تو بیداری فقط چند بار تونستم یه کارایی بکنم که اونم فکر می‌کنم بر حسب اتفاق بوده . شاید هم نبوده !!!! چند شب پیش امیر گرمش شده بود و کولر که در حالت اتومات بود خاموش بود و روشن نمی‌شد و چون هیچ کدوم‌مون دلمون نمی‌خواست از جامون بلند شیم و بریم به کولر سر بزنیم نتیجه این شد که من گفتم الان برات جادوگری می‌کنم و بلافاصله شروع کردم به وِرد خوندن که البته متن وِردی که می‌خوندم بیشتر شبیه یه گفتگوی تهدید آمیز بود بین من و کولر :b تا به اینجا رسید که گفتم : من تا سه میشمرم و روشن می‌شی . یک ....دو......سه

بلافاصله بعد از شماره‌ی سه کولر روشن شد و من از شدت هیجان نمی‌دونستم چکار کنم و چون خیلی هم جادوگر ترسویی هستم دیگه خوابم نمی‌برد و همش فکر می‌کردم که چرا و چگونه و ...؟ امیرم فقط می‌خندید .

  • میرزاده خاتون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی