میرزاده خاتون

مادرجونم(مامان بزرگم) حتی یه بارم به من نگفته خانم دکتر. کللن هیچوقتم اظهارنظرهای علمی من رو قبول نداره و اهمیت نمی‌ده :| ولی یه آقای دکتری به امیر می‌گه که صدتا آقای دکتر از بغلش درمی‌یاد!!! حالا من هیچوقت جلوی فامیل یا دوستامون امیر رو اینجوری صدا نمی‌کنم و خیلی به‌نظرم مسخره‌س که زن و شوهر همدیگه رو آقای دکتر /خانم دکتر صدا بزنن(یه عمه دارم که همیشه به شوهرش می‌گه جناب سرهنگD:) خلاصه این مادرجونم هروقت بهش زنگ می‌زنم فقط احوال آقای دکتر رو می‌پرسه:| بعد فقط کافیه امیر بهش بگه مادرجون فلان چیز رو نخورین،براتون خوب نیست. چنان ملکه‌ی ذهنش می‌شه که نه تنها خودش رعایت می‌کنه، بلکه بقیه رو هم مجبور می‌کنه که رعایت کنن:|

این مادرجونم وقتی که مجرد بودم بهم گیر داده بود که چرا عروسی نمی‌کنی؟چرا نمی‌ذاری مادرت خواستگار راه بده؟؟ گفتم آخه مادرجون،من یکی دیگه رو می‌خوام. گفت اونم تو رو می‌خواد؟ گفتم آره. بعد گیرررر داد که بگو بیان خواستگاری! یعنی هروقت می‌رفتم اصفهان ازم می‌پرسید پس اینا کی می‌یان خواستگاری؟؟ :| وقتی اومدن خواستگاری ،بعنوان بزرگترِ مجلس گیر داد که اینا باید همین هفته عقد کنن! عقد کردیم و چون امتحان رزیدنتی داشتیم نمی‌خواستیم جشن عروسی‌مون رو زود برگزار کنیم، ولی تصمیم داشتیم زندگی مشترک‌مون رو شروع کنیم و خونه بگیریم. مادرجونم وقتی برنامه رو فهمید، خیلی عصبانی شد. بابا و مامانم رو تهدید کرد که یه‌وقت نذارین اینا باهم برن زندگی کنن‌هااا!اصلن این هدیه چرا اینقدر می‌ره اونجا؟بگین بیاد خونه!..خب من دانشگاهم اونجا بود :|  یعنی آخرشم نفهمیدم مادرجونم دوست داشت ازدواج کنم؟دوست نداشت؟D: نه به اون اصرارش، نه به اون عصبانیتش:| 

البته من خیلی دوستش می‌دارم ^_^


  • میرزاده خاتون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی