میرزاده خاتون

یه‌وقتایی امروز، امروز نیست. امروز روزیه که اون می‌ره ، و فردا مهم نیست چند شنبه‌س ... فردا روزیه که اون می‌یاد! 

یه دوست داشتم که نامزدش تو اهواز تخصص می‌خوند. بعد واسه این دوستم  زمین گرد نبود ، روزهای هفته زوج و فرد نبودن ،یه روز بیست و چهار ساعت نبود، همه چی بر مبنای یه چیز دیگه می‌چرخید، اونم این که آرش کِی ها بود، کِی ها نبود...  روزهای هفته تقسیم شده بودن به روزهایی که آرش می‌یاد و روزهایی که آرش می‌ره!

همیشه فکرم این بود که بعد از امتحانِ بورد جمع کنیم برگردیم اصفهان. این همه سال دوری و دلتنگی بسه دیگه. تازه دلهره‌ی بزرگ کردن بچه هم هست. وقتی پیش مامانم باشم خیالم راحت‌تره. اما انگار همیشه باید انتخاب کنم بینِ خیال راحت ِخودم و موفقیت شریک زندگی‌م که از وقتی فهمیده فلو قبول شده سر از پا نمی‌شناسه و باید تا سی شهریور،بوردش رو بگیره تا قبولی‌ش کأن‌لم‌یکن نشه... دوباره یک سال‌ونیم  درس و کار و بیمارستان.  برای اون یعنی گرفتن فلوشیپ"دندانپزشکی بیمارستانی"، برای من یعنی بازم دوری و دلتنگی از خانواده.  زندگی همیشه من رو غافلگیر کرده و برنامه‌ریزی‌هام رو به هم ریخته. الان از تنها چیزی که مطمئنم اینه که نمی‌خوام مثه دوستم چندسال از زندگی‌م رو اینجوری بگذرونم..که روزهای زندگی‌م، خوب و بد بودن‌شون، اهمیت‌شون و قشنگ بودن‌شون بسته به این باشه که امیر امروز از تبریز برمی‌گرده یا فردا ! 

صبح که بیدار شدم، کنارم نبود. می‌دونستم قراره بره سمپوزیومِ جراحی شکاف کام...کت و شلوار پوشیده، کراوات زده، خوشبو، موهای تازه کوتاه‌شده، دم ماشینش دستگیرش کردم. من چی؟ دامن سبز و دمپایی لاانگشتی!  دست انداخت کمرم که بیا باهام. گفتم اینجوری؟(اشاره به لخ‌لخ دمپایی!) بوسیدم. گفت خدافظ. دلم می‌خواست بگم بمون. نگفتم.



  • میرزاده خاتون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی