میرزاده خاتون

صبح با مامانم درباره‌ی مقاله‌ ی پایان نامه‌م حرف می‌زدم. گفتم بالاخره این قورباغه رو هم قورت دادم(قورت دادن قورباغه یعنی انجام دادن کار سختی که فکر می‌کنی غیرممکنه) همون لحظه سعید سر رسید و با لحن جدی گفت: هدیه چه جوری بچه‌ت رو قورت دادی؟؟ چه جوری دلت اومد؟؟؟  :| مامانم زد زیر خنده. منم کم نیاوردم و گفتم: آخه گشنه‌م بود :d گفت توروخدا ما رو نخور !!! گفتم پس آدم باش :|




+داداشم اینا می‌خوان برن کوش آداسی. قرار بوده با خانواده ی چندتا از دوستاشون برن و الان یکی از اون زوج ها نمی‌تونن بیان. حالا حمید اصرار داره که ما بجای اون زوج بریم. گفتم نمی‌دونم با وضعیتی که دارم کار درستیه یا نه، باید از پزشکم اوکی بگیرم و با امیر صحبت کنم. الان با امیر صحبت کردم،گفت دلش برای من و جوجه خیلی تنگ شده، فردا می‌یاد اینجا تا مامان بابا رو ببینه و بعد باهم برگردیم خونه. گفت با داداشم هم حرف می‌زنه تا ببینیم چی پیش می‌یاد :)


  • میرزاده خاتون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی