میرزاده خاتون


فردا می رم اصفهان و بعد سه ماه ِ طولانی نرفتن، چند روزی مهمون خونه ی پدرم هستم. وقتی فاصله ی نرفتن‌هام زیاد باشه، رفتن برام خیلی سخت تر می‌شه. برگشت هم همینطور! نمی‌خوام فکر کنم به اینکه چقدر اونجا بمونم و چطوری دوری از بابای جوجه رو طاقت بیارم. 

چندروز پیش داشتم آرشیو وبلاگش رو می‌خوندم. چقدر عجیب غریب بود. باورم نمی‌شه این همه مدت گذشته از اون روزها.

امروز برای ناهار خورش کرفس پختم با برنج پلوپزی و ته‌دیگ طلایی. خیلی وقت بود که برای خودمون آشپزی نکرده بودم. یاد این نوشته ‌ی وبلاگش افتادم. بهش اسمس دادم: مشترک گرامی بفرما ناهار درخدمت باشیم ، خورش کرفس داریم... بلافاصله جواب ‌داده: الان می‌یام D:


  • میرزاده خاتون