میرزاده خاتون

من:چرا این جوری شدی؟ 

(توضیح:چشماش خیلی قرمز بود)


امیر: چون کمد رو جوری مرتب کردی که هیچی پیدا نمی‌شه! دیشب هرچقدر گشتم، عینک شنام رو پیدا نکردم، کُلُر تا شبکیه‌ی چشمم نفوذ کرد، کور شدم!



+ مردها کللن کورننننن :| عینکت همون قفسه‌ی پایین بود.


- ما مردها کور، شما بیا و بزرگواری کن، وسایل شخصی این کور علیل بی‌نوا رو مرتب نکن! اگه بتونی اصلن دست هم نزنی که دیگه ما را بنده‌ی خود ساختی!


+ نه دیگه، می‌برم می‌بندمت به برج میلاد ،بلکه شفا بگیری کور علیل بی‌نوایِ عزیز D:


- می‌ترسم الان بخوای ببندیم طناب رو پیدا نکنی! خودت که در جریانی، یه جوری کمد رو مرتب کردی باید تو مسیر سیب بذاریم بتونیم پیداش کنیم !!!


+ از بس شااانس داری همچین زنِ کدبانویی نصیبت شده ^__^




الان از کلینیک زنگ زدن گفتن:لازم نیست بیاین، مریضاتون وقت‌شون رو کنسل کردن!...نمی‌دونم چرا همه‌ش فکر می‌کنم امیر به اینا گفته مریضای منُ کنسل کنن :|


بعدتر نوشت: الان فهمیدم فردا عید فطره و تعطیله(منشی پشت خط گفت عیدتون مبارک!ولی اون لحظه نفهمیدم منظورش از عید چیه!!!) امسال که روزه نگرفتم،اصلن حساب ماه رمضون دستم نیست:d الان یه‌کمی سوءظن‌م نسبت به امیر برطرف شد!! فقط یه‌کم!!!D:


عیدتون مبارک

  • میرزاده خاتون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی