میرزاده خاتون

دیشب ولو شده بودیم و من کتاب رو گرفته بودم دستم. بلند خوندن برای اون از روی کتابی که آدم توی هر سطرش،سه کلمه‌ش رو بلد نباشه هم از اون کارهاست!  یه تکست تخصصی بود. از این کتاب‌هایی بود که به من باشه، نمی‌خونم هیچ‌وقت. ولی وقتی گفت چشماش خسته‌س و ازم خواست براش بخونم،نگفتم نه. یه‌خرده تپق زدم و سربه‌سرم گذاشت تا موتورم روشن شد. چونه‌ش رو گذاشته بود روی دستم و کلمه‌هایی رو که نمی‌تونستم بخونم یا معنی‌ش رو نمی‌دونستم، برام توضیح می‌داد. ته‌ریش داشت. دستم قلقلک می‌اومد.  بعد خوابیدیم، خواب دیدم که بچه‌مون به دنیا اومده و اصلن من رو نمی‌شناسه. توی خواب صد دفعه پرسیدم مامانت کیه؟ درجوابم یه‌چیزهایی می‌گفت که شبیه کلماتِ کتاب بود!!! همین‌جور دنبالش راه افتاده بودم و ازش می‌پرسیدم مامانت کیه؟ و اون دور میشد... صبح که بیدار شدیم، خوابم رو براش تعریف کردم. گفت اونم خواب دیده که داره این کتاب رو امتحان می‌ده، وسطِ امتحان بهش خبر می‌دن که بچه‌‌ت پشتِ در واستاده! گفت مونده بودم سرِ دوراهیِ رفتن یا نرفتن از جلسه‌ی امتحان!!! (نه واقعن،اینم فکر کردن داره؟:|) 



+خوشم می‌یاد جوجه‌مون تبعیض قائل نمی‌شه. هم‌زمان تو خوابِ هردومون هست:b

  • میرزاده خاتون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی