میرزاده خاتون

دیشب مهمونی دعوت بودیم. بعد از شام یه فیلم برام گذاشتن، فیلم خدافظی ِ دایی و خاله‌ی امیر که بیست‌‌سال پیش رفته بودن از ایران، بعد موقع خدافظی‌شون مهمونی گرفته بودن. ‏ فکر کنید دو ساعت تمام نشستم این فیلمه رو دیدم، مامانِ امیرم برام توضیح می‌داد: این حاج علی بابای فتانه‌ست، عروس سمیرا ایناس (سمیرا کیه؟)! اونم که کنارشه اون یکی دامادشونه.‏ این آرمان داداش ِ بهنوشه. اونم که پشتشه مامان‌بزرگشه. مامان ِ باباش! ..من یواشکی می‌زدم جلو ببینم لاقل بزن برقص داره یا نه. مامانش می‌گفت چی شد؟ چرا رفت جلو؟ دوباره ادامه‌ش: این مادرشوهر زن‌دایی نیلوفره. خواهرشم اون طرف نشسته. الان می‌یاد وایسا‏‏.‏‏ این مه‌دخت، مامان بهنوشه. اینم آرمان پسرشه ..! بعد مامانش یه دقیقه ‌رفت بالا، امیر اومد از اول اینا رو معرفی ‌کرد:| ولی مدلِ معرفی‌ش با مامانش فرق می‌کرد. مثلن می‌گفت این دخترخاله‌م بهنوشه که پنج سال ازم کوچیک‌تره و توی بچگی ازش می‌ترسیدم چون گاز می‌گرفت! :| اینا پسرخاله‌هام هستن، آرمان و مسعود ده سال از من بزرگ‌ترن. من و بهنوش که مدرسه‌یی بودیم اونا دانشگاهی بودن و خیلی باحال بودن، هزار تا دوست‌دختر داشتن!!! :|  بعد امیر رفت، باباش اومد، یه دور هم اون همه رو تعریف کرد!  آخراش دیگه من داشتم گریه‌ می‌کردم.

‏تا ته دیدم. دو ساعتِ تمام. بزن برقصم نداشت:|

  • میرزاده خاتون