میرزاده خاتون


امروز از لحظه‌یی که وارد کلینیک شدم حالت تهوع داشتم. فکر کردم مثل همیشه یه حس ِموقته و یه‌کم که بگذره عادت می‌کنم. ولی هرچی بیشتر گذشت،بوی مواد دندونپزشکی بیشتر اذیتم کرد و حالم بدتر شد. بعد فشارم افتاد و چشمام سیاهی رفت. و در یه‌لحظه تعادلم رو از دست دادم و افتادم! خداروشکر دستیارم به‌موقع متوجهِ حالم شد و نگه‌م داشت، فقط لب‌م به گوشه‌ی تِرِی خورد و یه‌کم زخمی شد. از سروصدای دستیارم، بچه‌های پذیرش هم فهمیدن چی شده و اومدن تو اتاق. هول شده بودن و می‌گفتن زنگ بزنیم اورژانس! بهشون گفتم من خوبم، چیزی نشده که. چندثانیه بعد دستیارم اومد، گفت بااجازه‌تون با آقای دکتر تماس گرفتم بیاد اینجا! گفتم با اجازه‌ی من؟ گفت خودشون گفتن اتفاقی افتاد به من زنگ بزن. گفتم پس با اجازه‌ی اون زنگ زدی، نه با اجازه‌ی من :| یه‌ساعت نشده بود که امیر اومد. من که تا اون لحظه خودمُ کنترل کرده بودم و حالم خوب بود، همین‌که قیافه‌ی نگرانِ امیر رو دیدم بی‌اختیار اشک‌هام ریخت پایین :||| حالا امیرم باور نمی‌کرد حالم خوبه و با اصرار منُ برد بیمارستان. رزیدنتِ اورژانس یکی از دوستاش بود (این دوستش تو مراسم عروسی ما با نامزدش آشنا شد و الان هم دوسته،هم فامیل دور!) معاینه‌م کرد و گفت تو هیچی‌ت نیست ولی باید به امیرعلی یه‌ سِرُم بزنیم، ببین چه‌طوری ترسوندیش! :| گفتم خودم می‌دونستم چیزی‌م نیست، فقط لب‌م زخم شده. گفت هِماتومه، ببین چقدر سیاه شده... همزمان من و امیر زدیم زیر خنده. گفتیم سیاهی‌‌ش بخاطر آلو تُرشه آقای دکتر! :b (توی راه هوس آلو ترش کردم و امیر برام خرید.) یه سِرُم برام تجویز کرد تا فشارم تنظیم بشه و اومدیم خونه. حالا امیر می‌گه می‌شه دیگه نری کلینیک؟ !!! گفتم نمی‌شه،مریض نوبت دادم. گفت اگه به رییس جمهور هم نوبت داده باشی مهم نیست! توروخدا بذار من دوران بارداری‌ت رو با آرامش سپری کنم!!! :|


  • میرزاده خاتون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی