میرزاده خاتون

اگه بچه‌مون یه روزی از من بپرسه چطوری با بابام آشنا شدی، ذهنم فلاش‌بک می‌زنه به زمستون سال هشتاد و شیش. تعطیلات بین دو ترم. یه تصویر دونفره پیدا می‌کنم وسط برف‌ها. دوتا دانشجو که دارن از سرما یخ می‌زنن و با یه مولاژ بزرگِ کره‌ی‌چشم از ساختمون علوم‌پایه بطرف کتابخونه‌ی مرکزی می‌رن!!!

حتمن بعدش هم به بچه‌مون می‌گم ببین من و بابات برای کسب علم و دانش وسط زمستونم می‌رفتیم دانشگاه! اونم نه زمستونِ الان،زمستون قدیم! D;


+برای جوجه‌ی عزیزم ساک خریدم. قشنگه؟ خودم که خیلی دوسِش دارم^_^


  • میرزاده خاتون