میرزاده خاتون

برای افطارِ امیر قورمه‌بادنجون داشتم می‌پختم. از مطب اومده بود و شب قبلش هم کشیک بود و رفته بود که بخوابه. بعد از یه ساعتی که خوابید، حوصله‌ی من سر رفت، رفتم بیدارش کردم:d چشمش رو باز کرد گفت:هدیه بوی قورمه‌فسنجون می‌یاد! من منفجر از خنده ‌گفتم:اگه بوی قورمه فسنجون بیاد خطرناکه چون اینی که تو گفتی رو من بلد نیستم بپزم. هنوز خواب‌آلود بود و نفهمید چی می‌گم. گفت خب زنگ بزن فلانی بیاد بپزه. گفتم قورمه فسنجون رو؟ تازه فهمید چی گفته. خندید. گفت حالا مهم نیست اسمش چیه، مهم اینه که خوشمزه‌ باشه! O_o

  • میرزاده خاتون