میرزاده خاتون

دوست‌های بابا گروه صمیمیِ عجیبی بودن. همه‌شون عمو بودن برام و همه‌شون باشگاه داشتن مثل بابا. و مهمونی ها و سفر ها و دوستی ها و همه چی همیشه با هم بود. همسراشون هم همه خاله بودن برام. یه پای ثابتِ مهمونی‌هامون آواز خوندن بود. اون صداها برای همیشه تو دل و گوش و ذهن من موندگار شده. امروز همین‌جوری داشتم دنبال چیزی می گشتم. نمی‌دونم چی کار کردم که به جاش خوردم به این آهنگ مرضیه. یاد عمو یوسف افتادم. صداش همیشه آروم بود و خیلی مهربون. از من می‌پرسید: چی بخونم عمو؟ می‌گفتم: یه دل اینجا، یه دل اونجا ... بعد شروع می‌کرد که: یه روزی رفتم که رفتم رو واست خونده بودم /اون زمونم به خدا تو کار دل مونده بودم /یه دل اینجا ... یه دل اونجا / اشک حسرت توی چشما / من عزیزم راه دوره ... 

این آهنگ رو گوش دادم و اشکم آروم آروم اومد و صدای عمو یوسف که خاطره ی نوجوونی های اون سال‌هاست پیچید تو گوشم. بعد رفتم تو حس و حال عاشقیِ سال‌های نوزده بیست سالگی و دلتنگی های عاشقانه‌ی نوزده بیست سالگی ...

زنگ زدم به خاله فرشته. هی می‌خواستم گریه نکنم ولی کردم. یه‌ذره برام تعریف کرد از دورانِ بارداری‌ش. تعریف کرد از موقعی که حامله بوده توی اصفهان. که عمو یوسفم دوست داشته دخترش هم‌اسمِ من باشه. چیزهای خوب تعریف کرد. خوب بود. پرت شدم وسطِ اون روزها. یاد عمو یوسف که لیمو می‌چکوند تو چایی. بعد یاد بابابزرگم افتادم. جاش تو زندگی‌م خیلی خالیه ،بس که مهربون و خوش‌زبون بود. یاد مامانِ دوستم سحر. یاد خیلی‌ها... 

الان که می‌نویسم سبک‌ترم. یه چیزهایی هست که تو زادگاهت که هستی اصلن نمی‌فهمی که انجامشون می‌دی. یکیش سر خاکِ عزیزها رفتنه. من چه می‌دونستم دوست دارم یه وقتی سر خاکِ عزیزهام برم. بعد یه آهنگی آدم رو می‌بره سر خاک همه‌شون.


  • میرزاده خاتون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی