میرزاده خاتون

اول صبح - آزمایشگاه: پسر و دختر جوونی که احتمالن قراره عروس و دوماد بشن اومدن برای آزمایش ِ خون. دختره آزمایشش رو می‌ده. پسر همراهِش دو متری قد و صد کیلویی وزن داره اما از آزمایش می ترسه!!روی صندلی از حال می ره. مادر زنش از همون اول شک کرده. انگار هی درِ گوشِ دخترش می‌گه این چرا غش کرده نکنه معتاده ؟ دختره هم هر سه ثانیه یه بار می‌گه اِاا مامان ! :|


ساعت ده صبح - آرایشگاه : خانمی روی صندلی نشسته. آرایشگر داره موهاش رو رنگ می کنه. بچه‌ی دو ساله‌ش پایین پاش وُول می خوره و بهونه می‌گیره. تلفنش زنگ می زنه. در یه لحظه می پره بچه‌ش رو بغل می‌کنه و سینه‌ش رو می چپونه توی دهنش که ساکت بمونه! با اون یکی دستش گوشی‌ش رو جواب می‌ده. آرایشگر همچنان داره موهاش رو رنگ می زنه ! حدودن شیش تا کار رو همزمان با هم پیش می بره ! بچه‌ش توی بغل ، سینه‌ش تو دهن بچه ، یه دستش به تلفن ،اون یکی به موهاش ، حواسش هم چیزی اون وسط ها ! متعجب می‌شم از این همه تمرکز و خلاقیت :|


ساعت دو ظهر - توی ماشین در حال حرکت: آقای مُسنی زیر نور آفتاب در حال مُردنه از گرما. جلوش ترمز می‌زنم می گم پدرجان من فلان مسیر رو می‌رم اگه مسیر شما هم می‌خوره بیاین سوار شین هوا گرمه. می گه ممنون عمدن واستادم توی گرما می خوام یه‌کم آفتاب بگیرم !!!o_0


ساعت دو نیم بعدظهر - خونه:  به امیر می‌گم خواستم یه نفر رو سوار کنم از بس که هوا گرم بود. ولی گفت داره آفتاب می‌گیره اونم گوشه ی اتوبان ! امیر نه می‌خنده نه تعجب می‌کنه.  باعصبانیت می‌گه اگه سوار می‌شد و می‌دزدیدت چی‌کار می‌کردی ها ؟ !!! آخرش یه بلایی سرت می‌یاد با این تریپ فکرهای عامه پسندانه‌ت !!! :|||


ساعت پنج بعد ظهر - آزمایشگاه: رفتم برای جواب آزمایش. همون دختر و پسرِ صبحی بازم اومدن برای آزمایش مجدد تو شیفت بعد ظهر. پسر باز دوباره از حال می‌ره! مادرزنش دیگه داره می‌زنه زیر همه چی! دختره قهر کرده از آزمایشگاه می ره بیرون! داماد هنوز روی صندلی از حال رفته :|


ساعت شیش عصر - روبه روی دکه روزنامه فروشی: از ماشین پیاده شدم که مجله بخرم. خانمی دستش رو می‌ذاره روی شونه‌م برمی‌گردم می‌بینم اوه از این خواهرای تمام بسیجیه و شایدم گشت ارشادی! سر تا پا براندازم می‌کنه و می‌گه چرا آستین هات کوتاهه و موهات باز ..! بعد می‌گه می‌شه من رو برسونی فلان جا عجله دارم و می‌شینه جلوی ماشین!!! و من که متعجبانه خواهر ِعزیزمون رو به انتهای مسیرش می‌رسونم،خودمم باورم نمی‌شه این اتفاق رو! :|


ساعت دهِ شب - خونه : نشسته‌م و امیر یه ظرف بزرگ بستنی و معجون می‌ذاره جلوم ، قاشق اول رو نخورده  برگه‌ی آزمایشم رو می‌خونه و می‌‌گه وضعیتِ قند خونم پره‌دیابتیکه و.. بی توجه به حرفاش به خوردنم ادامه می‌دم بلکه یا من تموم بشم یا این روزعجیب ! :|


  • میرزاده خاتون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی