میرزاده خاتون

سکانس اول

مریضم می‌گه «چقدر خوبه که خانومام درس خوندن و دکتر شدن. من که اصلن دوست ندارم برم پیش آقایون پزشک. همه‌شون یه‌جورین. مگه نه خانم دکتر؟» دستیارم بهش چشم‌غره می‌ره و می‌گه «همه که نه. مثلن شوهر خانم دکتر.. » خانمه طفلکی هول می‌شه ودست و پاش رو گم می‌کنه. می‌گه «وای ببخشید.من نمی‌دونستم آقاتونم دکتره..حالا جدی با یه مهندس ازدواج می‌کردین بهتر نبود؟» !!


سکانس دوم

تو اتاق رزیدنت‌ها نشستیم و حرف می‌زنیم که ناگهان صدای یکی از استادها از اتاق بغلی توجه‌مون رو جلب می‌کنه: «هیکلش چه‌جوریه؟؟.. ترگل ورگل باشه‌هاااا..»بعد از شنیدن یه مکالمه‌ی ده دقیقه‌یی متوجه می‌شیم ایشون داشتن منشی جدیدشون رو انتخاب (شایدم خریداری) می‌کردن :| 


سکانس سوم

امیر رو نگاه می‌کنم که مشغول ترمیم دندونه و مریضش نق می‌زنه و درست همکاری نمی‌کنه. اگه من جاش بودم انقدر عصبی می‌شدم که کار رو ول می‌کردم ولی امیر همچنان باحوصله مشغوله. می‌رم کنارش و آهسته می‌گم: نمی‌خوای یه تذکری چیزی بهش بدی زودتر کارش تموم شه بریم؟ می‌گه: «آخه این دختر خانم ِ خوشگل نازش زیاده!» دختره نخودی می‌خنده. انگار از حرف امیر خیلی خوشش اومده. بالاخره کارش تموم می‌شه. موقع رفتن به امیر می‌گه: «من می‌خوام با پسرخاله‌م عروسی کنم‌هاااااا» ..و قیافه‌ی امیر اون‌لحظه دیدنیه D:

آخه دختره فقط هفت ساله‌شهD:


سکانس آخر

الان باید نتیجه‌گیری کنم . مثلن بگم با پزشک/دندونپزشک جماعت وصلت نکنید اگر هم می‌خواید با پزشک/دندونپزشک جماعت وصلت کنید،سعی کنید طرفتون متخصص اطفال باشه :d

نه ! واقعن نتیجه گیری مسخره‌ایه . می‌خوام بگم چشم‌تون رو باز کنید که طرفتون آدم حسابی باشه. و آدم حسابی بودن نه ربطی به مدرک تحصیلی داره، نه به شغل، نه به اینکه ماشینش چیه و خونه‌ش کدوم محله‌س.. دیدم که می‌گم.

  • میرزاده خاتون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی