میرزاده خاتون

گوشه ی راهرو نشسته. تکیه داده به دیوار. سرش رو گذاشته روی زانوهاش و داره گریه می‌کنه. یه پیرزن هم واستاده کنارش و قربون‌صدقه‌ش می‌ره. آهسته از منشی درمورد این دونفر که بیرون مطب نشستن می‌پرسم. می‌گه ندیدم‌شون. می‌رم تو اتاق امیر. بهش می‌گم اون پیرزن و پسرش رو تو راهرو دیدی؟ باهم از اتاق بیرون می‌ریم. به پیرزن می‌گه که مشکل چیه؟ می‌گه دفترچه‌‌ بیمه‌ی پسرش رو تو اتوبوس جا گذاشته و حالا اونم قهر کرده و راضی نمی‌شه برگرده خونه. امیر آروم دستش رو روی موهای پسره می‌کشه و می‌گه که اشکالی نداره. بهش می‌گه امروز نیازی به دفترچه نیست. پسر سرش رو بالا می‌یاره. اشک توی چشماش حلقه شده. چشماش آبیه. توی این جور آدمها کمتر چشم رنگی دیده بودم. دستش رو می‌گیره و آروم می‌بردش تو مطب. گریه‌ش بند اومده. 

کار مریض قبلی تموم می‌شه و پسر چشم‌آبی باذوق می‌شینه روی یونیت.انقدر راحته که انگار سالهاست امیر رو می‌شناسه. من از تعجب شاخ درآوردم که این بچه با این مشکل اینقدررر آرومه. امیر همینجورکه داره معاینه‌ش می‌کنه آهسته می‌گه:«بچه‌های سندروم داون، تنها چیزی که نیاز دارن محبته. فقط و فقط با یه ذره‌محبت طوری آروم می‌شن که از بچه‌های عادی هم همکاری‌شون بیشتر می‌شه. » دلم می‌خواد بپرم و ماچش کنم اما جلوی پرستار و پیرزن روم نمی‌شه. سهمیه‌ی ماچش رو نگه می‌دارم برای وقتی که برگردیم خونه :)

 

+بعضی وقتا که این بچه‌ها رو می‌بینم دلم از دست خدا می‌گیره..کاش می‌شد ازش بپرسم که حکمت این کارش چیه..

  • میرزاده خاتون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی