میرزاده خاتون

پنج سال‌م بود. با مادربزرگم رفته بودیم بازار. یادم نیست چی شد که گم شدم. اما خوب یادمه که گریه کنان بردنم پیش یه آقای پلیس که همون اطراف گشت می‌زد. بامهربونی ازم اسم و نشونی پرسید وقول داد مادربزرگم رو پیدا کنه. آروم‌ شدم. احساس امنیت کردم. هنوز به وسط بازار نرسیده بودیم که مادربزرگم رو پیدا کرد. اینطوری بود که من عاشق پلیس‌ها شدم. حتی تصمیم گرفتم وقتی بزرگ شدم با یه پلیس خوشتیپ ازدواج کنم. مردی که لباس پلیس به تن داشت برای من معادل حس آرامش و امنیت بود. سال‌ها گذشت و من بزرگ شدم. مردها و زن‌هایی با لباس پلیس دیدم که بجای اینکه مایه‌ی ترس دزدها و جنایتکارها باشن، مایه‌ی ترس زن‌ها و دخترهای بی‌گناه بودن. بزرگ شدم و دیدم دارم تو مملکتی زندگی می‌کنم که مهم ترین مساله‌ی روزش اینه که زن‌ها چطور لباس بپوشن، حق ورود به کدوم محل رو داشته باشن و کجا براشون ممنوع باشه و تازه بعد از پلیس،نوبت به پدر و برادر و شوهر و پسرشون می‌رسه که باید ونبایدها رو براشون تعریف کنند!!! بگذریم بله بگذریم. به‌قول یکی: زن اگه راست می‌گه بره حقش رو «بگیره» !!!حقی که مرد داشته و داره و اگه زن نمی‌تونه داشته باشه از بی عرضگی خودشه!!! تازه یه فحش مودبانه هم می‌تونیم بهش بدیم، «فمینیست».

  • میرزاده خاتون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی