میرزاده خاتون

تصویر: صبحونه تو خونه‌ی پدری


امروز این عکس رو برای مامانم فرستادم و نوشتم: کاش می‌شد هروقت دوست داشتم بیام خونه‌تون و با شما صبحونه بخورم. منظورم اینه که کاش لازم نبود برای دیدنتون سوار هواپیما بشم.

این سه روز خیلی خوب بود. همه‌چی خوب بود. حال خوش، خیال خوش، یار خوش:) ... فقط یه اتفاق ناراحت کننده! داشتیم جایی می‌رفتیم که یهو مامان گفت «دیدی؟ دیدی؟مدرسه‌ت رو خراب کردن» برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم. مدرسه به اون بزرگی فقط تیرآهن‌هاش مونده‌بود. همین چند وقت پیش داشتم واسه امیر تعریف می‌کردم که کلاس سوم از دبستان تا خونه پیاده می‌رفتم.

واقعن زود نیست؟ زود نیست که مثلن یه پاساژ رو به بچه‌م نشون بدم و بگم «عزیزم نگاه کن اینجا مدرسه‌ی من بود.» بعد جوجه‌م با خنده بگه «مامانی این‌جا که پاساژه. توی پاساژ درس می‌خوندی؟؟» من براش توضیح بدم «نه خنگ خدا(لجم گرفته از خنده‌ش) قبل از پاساژ مدرسه بود»اون با چشمای گرد بپرسه «مگه شما چند سالته مامانی؟» :|||

نامردا حداقل نگه می‌داشتید نوه‌دار بشم برای نوه‌م این توضیح‌ها رو بدم :(


  • میرزاده خاتون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی